‏نمایش پست‌ها با برچسب غليانات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب غليانات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ آبان ۲, یکشنبه

آنچه نمي‌شود گفت، آنچه نمي‌شود شنيد

فرض بگیر كه زمانی هم اینطور بوده؛ یعنی آدمها را لای جرز می‌گذاشته‌اند؛ بی‌رحمی بوده یا هرچه. ولی در عوض قصه‌ای درست می‌شده كه سالها بعد توی جاده‌ی قزوین - زنجان وقتی مادرت برایت تعریف می‌كرده كه این قصر فلانی همانی است كه ملاتش از سفیده‌ی تخم‌مرغ رعیتهایی بوده كه اربابشان آدمهای متمرد را لای جرزش می‌گذاشته بسكه بی‌رحم بوده، و تو تمام لحظاتی را كه سر تپه‌های سرسبز و بادخیز ته یك جاده‌ی فرعی منشعب از جاده‌ی ابهر-زنجان، توی یك عمارت بغایت مدرن و رویایی با دیوارهای سنگ سفید و پنجره‌های بزرگ رو به دره‌ی مه گرفته با باد و هوای بی‌نظیر باید لذتش را ببری، همه‌اش در فكر آن آدمهای لای جرز و دیوارِی كه مخلوط شده‌اند با سفیده‌ی تخم‌مرغ‌ها. و این قاطی اسم شامی‌شاپ، یكجوری تا ابد در ذهنت می‌ماند، كه از آن به بعد عمق هر نوستالژی زندگی‌ات را با آن می‌سنجی. این حس كور و دور را می‌گویم؛ این هیاهوی بی‌برگشت رنج‌آلود را. رهایش كن، تو هرگز نخواهی دانست، پس سوال هم نكن! تنها بخوان و بی‌هیچ هم‌دردی بدان كه بعضی چیزها فقط مال خود آدم است، فقط مال خودِ خود آدم. مثل خاطره‌ی آدمهای رنج‌برده‌ی لای جرزی كه هرگز ندیدیشان، روی یك تپه بادخیز مرتفع حوالی جاده‌ی زنجان در یك عمارت سوپرمدرن سفید با آسمان آبی مشرف به یك دره‌ی مه‌گرفته و همراه با بوی شامی‌های شامی‌شاپی كه در سی و چند سال پیش خورده‌ای. تنها بخوان و فراموشش كن، بی هیچ همدردی.
همین

۱۳۹۵ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

گزارش یک سوگواری


مرا ببخشید. احساسات من تاخیر دارد؛ یعنی بروز احساساتم، لابد فهم و درکم از ایشان، اینکه بفهمم اصلاً وجود دارند؛ شاید هرچقدر جدی‌تر، تاخیر در ظهورشان هم طولانی‌تر. شادیها را، فکر می‌کنم، لابد نمی‌خواهم زودباور کنم، ولی ناراحتی را می‌دانم، که اغلب یک‌نفر آن ته‌توها می‌خواهد پنهانش کند؛ یک‌جور واکنش دفاعی باید باشد، لابد.
پدرم که فوت کرد، گمانم همین بود. برای اولین بار با جنازهٔ انسان مواجه می‌شدم. بالای سرش بودم که تمام کرد. خانه پر بود از شیون. من صدا هارا می‌شنیدم، ولی انگار که کر باشم. عکس‌العمل نداشتم. یعنی مهم نبود که شیون می‌کنند. حتی نمی‌فهمیدم چرا. خب یک نفر مرده. یعنی دیگر در کالبدش حیات نمی‌جوشد. مثل همان تختی که رویش خوابیده. یک نفر که در دوران زندگی پدرم بوده و اتفاقاً پدر مهربان و دوست‌داشتنی‌ای بوده. دیگر نیست. صدای اضافه و فریاد چه لزومی دارد؟ نه اینکه حسی نبوده باشد ولی آنی که بروز داده می‌شد نبود. برای من نبود. مرده بود. تمام. مثل همین دختری که الان روی سنگفرش مجتمع درازکش خوابیده. خودش را از طبقه سوم پایین انداخته و در جا تمام کرده. الآن آمبولانس رسیده و آنها هم تایید می‌کنند. خون از پشت سرش تا نزدیک جدول روی زمین پهن شده. پلیس دستور تفرق می‌دهد. آدمها گیج و مات نگاه می‌کنند و مادرش سینه‌کوبان به پلیس و دو دختر دیگر و زمین و زمان پرخاش می‌کند. خب درد دارد. او را می‌فهمم که چرا درد دارد. چون غم دارد. دختر جوانش را ناگهان از دست داده.
-------------------------------------------------------------------------------------
تیتر را می‌خوانم. راجع به آن فکر نمی‌کنم؛ دلیلی ندارد. مگر نه اینکه همه بالاخره قرار است وقتی بمیرند؟ این و آن فرقی ندارد؛ دارد؟ می‌روم بخوابم. خوابم نمی‌آید؛ طبق معمول. تفننی می‌گردم. همه نوشته‌اند. به لاتین هم جستجو می‌کنم. گاردین نوشته، بی‌بی‌سی نوشته، دیگران هم نوشته‌اند؛ چندتای دیگر. یکی را باز می‌کنم.
ظهر روز بعد با یک دوست قدیمی گپ می‌زنم؛ تلفنی. از این طرف و آنطرف می‌گوییم. مثل همیشه که با هم گپ می‌زنیم، غیبتها تمام می‌شود، می‌رسیم به اخبار روز. نرم نرمک بغض توی صدایش را حس می‌کنم. صحبت‌ها از جنس یتیم شدن آدم است. از جنس بی‌کسی، از اینکه رفته‌ها جایگزین نمی‌شوند. غصه دارد طفلک. دلداری‌ش می‌دهم. برایش تعریف می‌کنم که دیشب نشستم طعم گیلاس را دیدم، گفتم این تمام کاری بود که کردم. توی همان بغض خندید. نگفتم از گزارش گاردین رسیدم به آن. فرقی می‌کرد مگر از کجا رسیده باشم. و حتی نگفتم وسط دیدنش متوجه شدم فقط خود فیلم نیست که دارم می‌بینم؛ این هم هست که اولین بار چطور و کدام سینما بود، اینکه مردم بعد دیدن فیلم ایستادند و کف زدند، که آنموقع بنظرم خیلی کار بی‌مزه‌ای آمد این کف زدن. بعداً فهمیدم که خودش هم در آن اکران حضور داشته. بعدترها فکر کرده بودم که اگر خودش حضور هم نداشت، کف زدن می‌شد کار بی‌مزه‌ای نباشد. همینطور که ماشین یارو توی جاده خاکی می‌پیچید، فکرهایی که بار اول به سراغم آمده بود را مرور می‌کردم. برایم جالب بود که همزمان فکر الآنم را با فکر آنموقع مقایسه کنم: هیچ حس بدی در کار نیست. خیلی تازه، مثل مقایسه تجربهٔ هر بار بعد، با بار اول.
یادم آمد پایانبندی‌اش بار اول به دلم ننشسته بود و هم آن موقع فکر می‌کردم که چرا و هم الآن.
غروب روز بعدش می‌روم موزه سینما. بغض دارم. شاید اصلاً می‌روم که بغض کنم. اصلاً گمان می‌کنم آدمها به مراسم یادبود و سوگواری می‌روند که برای خودشان بغض کنند. بغضی که الزاماً ربطی به متوفی ندارد. یعنی حتماً دارد ولی فقط آن نیست. بغض لاکردار اینجوری است که تجمیع می‌شود از همان اولی تا همان که بهانه‌اش کرده‌ای.
-------------------------------------------------------------------------------------
نیمه‌شب گذشته، و از بیرون صدای جیغ و فریاد می‌آید. کولر روشن است و بخاطر یاتاقان گشاد شده‌اش قل‌قل صدا می‌دهد. مشغول ور رفتن با یک عکسم. صدای فریاد همراه گریه به شکل مبهمی ادامه دارد. فکر می‌کنم لابد زنی و شوهری دعوایشان شده. پیش می‌آید. معمولاً سرک کشیدن در این مواقع قشنگ نیست، حتی آتش معرکه را داغ‌تر می‌کند. ولی نمی‌شود، دارم فکر می‌کنم این آخرین ادیت را هم که کردم اگر صدا بند نیامده بود بروم پای پنجره. از پشت توری چیزی معلوم نیست. توری را چفت کرده‌ام که گربه‌ها باز نکنند. محوطه مجتمع تاریک است. صدای فریاد بیش از یک زن است. یکی به دیگری فحش می‌دهد و دیگری جیغ می‌زند. گیج‌تر می‌شوم. دعوای زنانه است؟ دقیق‌تر نگاه می‌کنم. تک و توک ایستاده‌اند و از دورتر نظاره می‌کنند. طاقت نمی‌آورم. لباس می‌پوشم و پایین می‌روم. آسانسور طبقه هشتم است. از راه پله به دو می‌روم. از پله‌های محوطه بالا می‌آیم غلغله جمعیت است. چراغ خطر ماشین پلیس با رسیدن من محوطه را رنگ به رنگ می‌کند. لابلای زمزمه‌ها می‌فهمم جماعت انتظار آمبولانس داشتند. زن بین دو دختر حبس شده، بر سینه می‌کوبد و شیون می‌کند.
-------------------------------------------------------------------------------------
تازگی هر چه بیشتر می‌گذرد به سکوت نزدیکتر می‌شوم و بیشتر به این نتیجه می‌رسم که هرچه کمتر بگویی، انگار کمتر دورویی؛ کمتر حالت از خودت بهم می‌خورد، کمتر شکل جماعتی می‌شوی که دائم در مسابقه «کی بهتر است» می‌خواهند سر دیگران را در گریبانشان فروتر کنند تا خودشان قدبلندترین کوتوله بشوند. مطمئنم خیلی‌های دیگر هم به همین نتیجه رسیده‌اند یا در حال رسیدنند و این ترسناک است. چون این یعنی یک جور پایان.
شاید تنها راهش، شرکت نکردن در مسابقه باشد: گفتن و ساختنی حتی بی‌ثمر، با فاصله بعیدی از رقابت. رقابتی که محصول آن در هر دور، سفلگی بیشتر رقبا است. حد نصابش مرتب در نزول است و عاقبتش سقوط دسته‌جمعی به کف رذیلت.

شاید برای همین است، که دیگر مردن بعضی آدمها غم‌انگیز نیست؛ ترسناک است! و از فرط این ترسناکی است که استیصال‌آور می‌شود، که صدای اندوه را کر می‌کند، که آدم را گیج و مات می‌کند. چون مهم نیست ما چقدر عاشق خودشان یا کارشان بوده‌ایم، یک پای امنیت روان است که در جایی از آدم لنگ شده؛ یکی که در مسابقه «کی بهتر است» شرکت نمی‌کرده از میان رفته، کسی که عوضش دغدغهٔ «خوب بودن» داشته و کسی یا چیزی را جایی «بهتر» می‌کرده: یک جور «شاخص اتصال به واقعیتِ کمرنگ شدهٔ انسانی»؛ چنین چیزی از کل دنیا کم شده.
ولی بعد از آن، شاید هم خیلی بعد از آن، با تاخیر، تازه بغض می‌آید. غم‌انگیز بودن یک چیزهایی تازه بیرون می‌زند. مثل آدمهای مهجوری که گوشه کنار بیشتر ساکتند و مهجورتر شدن آنهایی است که منبعد سکوت را بیشتر و زودتر برمی‌گزینند. و من دلم نمی‌خواهد یکی از آنها باشم، احساساتم تاخیر دارد که داشته باشد، همین که نمرده کافی است.
.


۱۳۹۳ فروردین ۲۸, پنجشنبه

وقتِ بد

بهانه مي‌كنم سكوتت برخورنده است.
جواب مي‌دهي كه حرفهايت مزخرف است.

مي‌بيني؟

وقتهاي بد،
من از سكوتت ديوانه مي‌شوم،
تو از حرف زدنم.

چاره ندارند،
بايد بيايند و بروند.

ولي هر وقتِ بد،
تو را نمي‌دانم اما من
مي‌ترسم.
مي‌خواهم بروم يك جا قايم بشوم،
همانجا خوابم ببرد،
توي خواب  گپ بزنيم آنقدر،
حرف و سكوت به سلامتيِ هم بزنند آنقدر،
كه وقت بگذرد و بد ديوانه شود.

۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

شدني‌ها

مي‌شود كودك‌بودن را فراموش نكرد. مي‌شود شادي‌ را در رنج ديگري نيافت. مي‌شود هشيار بود آنقدر كه از رنج آموخت و از شادي نهراسيد. مي‌شود زيبايي را در ناهمواري و شادماني را در برهوت جست. مي‌شود رنگ و رخ نشانها و نشانه‌ها را دليل بر حقيقت‌شان ندانست و مي‌شود دانستن را پناهگاه ترس نكرد.
مي‌شود به خود بي‌اعتماد نشد و هرگز از بودن هم بي‌نياز نشد.
و مي‌شود هم‌اين‌ها را هميشه گفت و هيچ‌كدام را هيچ‌وقت نياموخت.

۱۳۹۲ مهر ۲۵, پنجشنبه

از نصايح يك پزشك

بدترين كار وقتی يك عضو ناسور و آسيب‌ديده داری اينست كه بدهی به آن ور بروند يا آنرا در معرض ضربه و فشار و سرما بگذاری و هي از درد به خودت بپيچی به خيال اينكه داری درمانش می‌كنی يا بر ضعفش غلبه می‌كنی. نيست اينطور برادر من. نكن با خودت اين كار را. آخر سر بايد فقط در و تخته و هوا و زمين و زمان و آدمهایی را كه هرگز نمي‌فهمند چرا تو دردت مي‌گيرد اگر زخمت را نيشگون بگيرند يا مفصل در رفته‌ات را بپيچانند، شماتت و لعنت كنی. ول كن. بجاي كله‌شقّی و قهرمان‌بازی، برو يك جا براي خودت دور بمان از همۀ اينها؛ از همۀ آدمها و ضربه‌ها و سرد و گرم‌ها. قبول كن كه معلولی و بيخود هم سعی نكن ادای آدمهای سالم يا قهرمان را در بياوری. می‌دانم خيلي‌ها با يك  لنگه پا هم مسابقۀ دو مي‌دهند و برنده مي‌شوند، تو از آنها نيستی، يا حداقل بخت ياری نكرده كه باشی. قبول كن بخشی از خلقت باشی كه نقص دارد و با نقصش كنار می‌آيد. بپذير و سعی كن زندگی را به كام سالم‌ها و خودت تلخ نكنی؛ اينطور اگر قهرمان و بهترين نيستی، لااقل كار اخلاقی‌تر را كرده‌ای.

۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه

پژواك


 مدام تكرار می‌كنی «گسسته‌گی و پیوستار»! و با هر بار سر تكان دادن، كه می‌خواهی در نظر مخاطبت معنی دار به نظر برسد، به علامت دریغ و افسوس، ژستِ آن رامی‌گیری كه این هم حكایتی است از نفهمیِ دیگرانْ از آنچه كه فقط «تو» و «او» می‌فهمید. بعد  با چاشنی نگاه پشت چشم نازك‌كردۀ «چه فایده؟» در رثای جنون تازه درگذشته‌ات سكوت می‌كنی و سر در راه دیوانگی می‌گذاری.

همۀ این نمایش در مقابل مخاطبی است كه هرگز وجود نداشته، ولی همیشه جایی در فرضت حضور دارد و جایی در تخیلت هر روز با او هم‌كلامی. درست است كه او تو را لحظاتی با سكوتش نكوهش می‌كند یا با همان سكوت نوازش و پیوسته -باز در سكوت- عاشقانه دوستت می‌دارد، ولی از همه بالاتر، این همان است كه جز او كسی نیست كه «می‌فهمد».

......

می‌خواهم بروم قدمی بزنم. ماندن توی سالن و در حضور كسی كه احساس مزاحم بودنت را دائم تشدید می‌كند، قابل تحمل نیست. هر بار كه نگاهش می‌كنم بیشتر مطمئن می‌شوم از اینكه چقدر از وضعیتی كه در آن قرار گرفته بیزار است و ناراضی. هر لحظه معذب‌تر می‌شوم. از طرفی نمی‌خواهم طوری رفتار كنم كه نمایشی حاكی از رنجیدگی و قهر باشد و از طرف دیگر نمی‌دانم با امواج انزجاری كه از همۀ سطح بدنش منتشر می‌شود و بدتر از همه با چشمهایش كه همانطور دوخته به مونیتور می‌خواهد بگوید «نمی‌خواهم باشی! برو!»، چه كنم. اگر نَروم بیشتر رنجش داده‌ام و اگر رفتنم شائبۀ تندی و تغیرداشته باشد، احتمالاً آن را نوعی واكنش برای جلب نظر كردن تلقی می‌كند. مستقل از اینكه نظرش جلب شود یا نشود هم، این رفتار جنس من نیست و لااقل در این لحظه شبهۀ آن را هم نمی‌خواهم تداعی كنم. تیزبین و باهوش و در عین حال بدگمان است و ضمن همۀ اینها می‌دانم قلباً نمی‌خواهد مرا برنجاند. همۀ اینها، او را با خودش را در یك تناقض قرار داده و من را با خودم. برای همین اگر فرارم از سالن به هر شكل غیرعادی جلوه كند متوجه می‌شود و برایش حكم همان قهر و رنجیدگی را دارد و بعد احتمالاً محض دلسوزی پشت سرم خواهد آمد یا به دنبالم خواهد گشت. ولی اینجا هر لحظه تنفس سخت‌تر می‌شود و ممكن است یا سكته كنم یا به پر و پایش بپیچم و كار را از این كه هست خراب‌تر كنم.

.........

«او» به همان سرعت كه فكر می‌بافی از آنها بالا می‌رود وآنها را مرتب و گاهی  پهن و دوباره جمع می‌كند و در جایی می‌چیند، ولی گاهی سكندری می‌خورد و آن وقت است كه تو طاقتت طاق می‌شود و خوابت می‌گیرد. «او» می‌خواهد تو بخوابی؛ بخوابی كه رشتۀ افكارت را كه كلافی سردرگم شده، از هم بگشاید و جا به جای آن را با گره‌های محكم و منظم نشان‌گذاری كند تا به وقت بیداری راحتتر بتوانی از آن بالا و پایین بروی، آنقدر بروی كه مستهلك شود، بپوسد، تكه تكه شود و دست  آخر خرده‌واره‌هایش در پیكر كلمات از سر انگشتانت جست و خیز كنان به بیرون پرتاب شود.

.........

فكر می‌كنم بهترین كار آن است كه مشغولیتی بیرون از اینجا برای خودم بتراشم و به هوای آن بیرون بروم، كه هم واقعی باشد و هم از اینجا خارج شده باشم. یاد این می‌افتم كه در طبقۀ بالای ساختمان یك گالری هست. تصميم مي‌گيرم بروم با آنها راجع به كارهايم مذاكره كنم كه هم خودم را معرفی كرده باشم و هم شاید دری به تخته خورد و توانستم وقت نمایشگاهی بگیرم و سرم گرم شود و هم امیدی پيدا كنم برای مختصری درآمد. كمی تمركز می‌كنم كه چه كنم و چه بگویم. بلند می‌شوم و مصمم به سمت در جنوبی سالن راه می‌افتم. اینطور بهتر است، چون همینطور كه می‌روم پشتم به او است و احتمالاً با این شیوۀ رفتن، كه مشخص است به دنبال كاری از سالن خارج می‌شوم، ظن و گمانی هم به این كه تظاهر به منظوری می‌كنم نمی‌برد.

..........

تكرار می‌كنی: «گسسته‌گی و پیوستار». ولی در لابه‌لای هر هجاء انبوهی از افكار در ذهنت بافته و تلنبار می‌شوند. پس تو می‌خوابی، و همانطور كه او مشغولِ آن گشودنها و گره زدن‌ها است، تو آن خوابهای پیچ‌واپیچ عجیب را می‌بینی؛ مثلاً خواب جایی را كه همه نه تنها می‌فهمند بلكه از ازل «می‌دانند» و تو میان آنها با رضایتی كمیاب، خوشبختی.

........

به طرف آسانسور می‌روم. در آسانسور احساس راحتی می‌كنم. تنها هستم. همینطور كه با خودم شكلك درمی‌آورم به طبقه بالا می‌رسم. از پشت شیشهْ داخل گالری را نگاه می‌كنم. بیشتر از اینكه گالری باشد شبیه امانت‌فروشي است. وارد می‌شوم. یك زن میانسال با خوشرویی به سوالاتم جواب می‌دهد و مرا به شوهرش كه مدیر گالری است معرفی می‌كند. شماره تلفن و آدرس ای‌میل مرا می‌گیرند وبا مهربانی توضیح می‌دهند كه گالری‌های دیگری هم در همان طبقه هست كه شاید بخواهم با آنها هم صحبت كنم. مرد كارت ویزیتش را به من می‌دهد تا برایش رزومه و چند نمونه كار بفرستم. خداحافظی می‌كنیم. به گالری بعدی وارد می‌شوم كه طبق توضیح مسئولش بیشتر با دانشجوها كار می‌كند. آنجا هم چند دقیقه‌ای صحبت می‌كنم و بعد از مبادلۀ اطلاعات به سراغ گالری بعدی می‌روم. با پنج گالری از شش گالری كه در آن طبقه هست مذاكره می‌كنم. گالری ششم تعطیل است. غرق در افكار خودم هستم كه با كدامشان می‌شود جدی‌تر وارد مذاكره شد و چه نمونه‌های كاری را برای كدامشان بفرستم. همینطور كه در فكرم، از آسانسور بیرون می‌آیم و از همان در جنوبی وارد سالن می‌شوم. برایش شرح می‌دهم كه چه شد و او خیلی جدی و بدون آنكه بخواهد اهمیتی بدهد، حرفهایم را گوش می‌كند. توضیحاتم كه تمام می‌شود، سرش را دوباره به سمت لپ‌تاپش برمی‌گرداند و زیر لب چیزی می‌گوید. با اینكه صدایش را درست نمی‌شنوم، ترجیح می‌دهم نپرسم.

چند لحظه به همان حالت كنارش می‌ایستم و بعد آرام سرم را برمی‌گردانم و روی صندلی دیگری با فاصله دو صندلی از او می‌نشینم. از وضعیتی كه دارم احساس انزجار می‌كنم، از حالت بلاتكلیفی كه در آن گیر كرده‌ام، از حقارتي كه براي خودم ساخته‌ام، از اینكه دست و دلم نمی‌رود یك بار برای همیشه رفتارش را جلو چشمش بیاورم و بگویم «آدم باش!». ولی نمی‌شود. نمی‌شود، چون او گفته كه «نمی‌خواهد» و این «من»ام كه «می‌خواهم» ولی خودم هم درست نمی‌دانم كه چرا.

.........

دیوانگی واقعی‌تر از جنون است، یا شاید بشود گفت صادقانه‌تر. جنون هنگامی جان می‌گیرد كه كسی از جنس گوشت و پوست و استخوان از راه می‌رسد و تو، دلت «می‌خواهد»ش. همانجاست كه لباس مخاطب همیشه خاموشت را با شادمانی به تن «تازه‌وارد» اندازه می‌كنی و دیوانگی را بدل می‌كنی به جنون. در اصل جنونت در ستایش او است كه جان می‌گیرد و این مخاطب جایگزین، تا چندگاه نمی‌داند كه در اصلْ تو روحِ خیالِ مطیعی را در تصویر او حلول داده‌ای و خودت هم این «این-همانی» را باور كرده‌ای. ولی كم‌كمك معذب می‌شود و حس می‌كند كه چیزی در این میانه هست كه «درست» نیست، ولی هر كار می‌كند نمی‌فهمدش و وقتی هر از گاه، چیزی بیش از مشتی لاطائلات نامفهوم از تو نمی‌شنود، می‌ترسد و فرار می‌كند.

........

دو ساعت می‌گذرد و من بی‌هدف صفحات را یكی یكی باز مي‌كنم، نگاه مي‌كنم و می‌بندم. كم‌كم هجمۀ افكار شروع مي‌شود. دوباره همۀ همان حس خفگی و فشار ولی ده برابر بدتر از قبل روی مغز و روانم فشار می‌آورد. بلند می‌شوم و این بار بدون ملاحظۀ اینكه «او چه فكری خواهد كرد» از در جنوبی سالن خارج می‌شوم. بی‌هدف در راهروها قدم می‌زنم. هوای محوطه تاریك شده و مردم در آن جمع شده‌اند و هر كدام مشغول كاری هستند: می‌چرخند، می‌گردند، معاشرت می‌كنند، غذا یا نوشیدنی می‌خورند و زندگی می‌كنند. از محوطه دوباره به طبقات بالا برمی‌گردم. همچنان با خودم فكر می‌كنم؛ فكرهایی كه سمت و سوی مشخصی ندارند و هركدام سرگردان به یك گوشۀ ذهنم فرار می‌كنند و به یك جایی می‌خورند و برمی‌گردند و بعد با فكرهای دیگر به هم می‌پیچند و گره می‌خورند و به گوشه‌ای در تاریكی می‌خزند و متوقف می‌شوند. به طبقۀ گالری‌ها می‌روم. همۀ گالری‌ها بسته‌اند و راهروهای اطراف آنها خالی است. به نرده‌های كنارۀ مشرف به محوطه تكیه می‌دهم و شروع می‌كنم به سیگار كشیدن. دوباره سعی می‌كنم افكارم را جمع و متمركز كنم تا به نتیجه برسم. می‌دانم كه هرطور هست باید پول دربیاورم؛ مطمئن، سریع و كافی. یكی یكی امكاناتی كه وجود دارد را مرور می‌كنم. هیچكدام راضی‌ام نمی‌كند. ناگهان فكر تازه‌ای به نظرم می‌رسد. كمی توی ذهنم بالا و پایینش می‌كنم و احساس می‌كنم مابین بقیه ایده‌ها از همه بهتر است. هر چه بیشتر ورندازش می‌كنم، بیشتر از آن خوشم می‌آید. شروع می‌كنم به راه رفتن در امتداد راهرو، قدم‌هایم را تند می‌كنم تا با ریتم فكر كردنم تنظیم شوند. همه چیز بنظرم خیلی خوب است، بهتر ازاین نمی‌شود. چند بار دیگر جوانب كار را مرور می‌كنم. ذوق زده به طبقۀ پایین می‌روم. درِ شمالی نزدیك‌تر است و از آن وارد سالن می‌شوم تا زودترطرح اولیه را بنویسم. او در سمت راست، پشت به مسیر عبور من، و جلوی مانيتورش نشسته. از پشت سرش عبور می‌كنم و یكراست به سمت جای نشستن خودم می‌روم. لپ‌تاپ را باز می‌كنم و بعد از چند جستجو و موقعی كه می‌خواهم شروع به نوشتن كنم، صدایش را می‌شنوم. سرم را بلند می‌كنم می‌بینم با دست اشاره می‌كند كه با او به بیرون از سالن بروم. بلند می‌شوم و پشت سرش از همان در به بیرون می‌روم. «خب. چیكار می‌كنی؟» «چیو؟» «برنامه‌ت چیه؟» «برنامۀ چی؟» كلافه می‌شود «فكر می‌كنم قبلاً صحبتشو كردیم. ادامۀ این وضع ممكن نیست!...» شروع می‌كنیم به بحث كردن. یكی من یكی او، بحث بالا می‌گیرد. رفته رفته هر دو عصبی و متشنج می‌شویم و بحث به پرخاش و تندی می‌كشد. حرفهای غیرقابل تحمل رد و بدل می‌شود و با ترك او و برگشتنش به سالن همه چیز قطع می‌شود.
همۀ آن چه نمی‌خواستم اتفاق بیفتد دیگر اتفاق افتاده، كار تمام شده و من باید بروم.

.....

و تو نه، كه جنونت او را شماتت می‌كند و تقلا می‌كند كه او را بازگردانی ولی نمی‌توانی، چون هر چه بیشتر اصرار می‌كنی او تند‌تر می‌گریزد و بعد آنقدر دور می‌شود كه دیگر دست تو و جنونت به او نمی‌رسد و آن وقت جنون تو شروع می‌كند به مردن. سَخت جان می‌دهد. تو را رنج می‌دهد، گاه می‌خواهد تو را هم با خود به ورطۀ نیستی بكشاند. ولی تو آنقدر گستاخی كه تسلیم نشوی و او در آخر آرام آرام، با نفس‌های بریده بریده همانطور كه بر بالین احتضارش اشك می‌ریزی و او بی رمق دست بر گلویت می‌فشارد، جان می‌كند؛ با نفس‌های یكی در میان، با خروج اصوات بی‌معنی، كه فقط تو می‌دانی چه معنا می‌دهد، و فقط نگاهش می‌كنی و اشك می‌ریزی و نگاهش می‌كنی و اشك می‌ریزی و می‌میرد.
در رثایش سكوت می‌كنی چون دیگر صدا معنایی ندارد، چون جنونی نیست كه صدایت را حمل كند و به گوش كسی كه لباس مخاطب پنهانت را بر تنش كرده بودی و دیگر نیست برساند. احساس خلأ می‌كنی. این تو را یاد «گسسته‌گی» می‌اندازد، به یاد مقادیر جدا از هم، كه به-هم-سرشته‌گی‌شان در قامت دیوانگی‌ات توَهمی از یك «پیوستار» می‌سازد: شبح جانی كه سالهاست كنده‌ای و باز از نو متولدش كرده‌ای و وقتی از فاصله به-اندازۀ-كافی-دور نگاهش كرده‌ای، اسمش را گذاشته‌ای «زندگی». پس باز هم چاره‌ات در دیوانگی است و خوب می‌دانی كه «پیوستار»ِ واقعی در طبیعتِ دیوانگی پنهان است و زندگیِ گسسته تنها در بستر دیوانگیِ پیوسته است كه تحمل می‌شود. ولی تو هشیاری. گول نمی‌خوری. می‌دانی كه باز باید فكر ببافی و مخاطب فرضی همیشگی‌ات باید باز تیمارش كند. پس به نجوای پی‌درپی كلمات و سر تكان دادن برای او قناعت نمی‌كنی و فكر می‌كنی. فكر مي‌كني كه همینطور آدم از دیوانگی دیوانه می‌شود. مي‌فهمي كه دیوانگی را باید به طمأنینه رفت، آرام آرام، وگرنه مخاطب فرضی همیشگی، آنقدر جان می‌گیرد كه تو را می‌بلعد و تو ناچار می‌شوی در راهرو‌ها و اطاقهای سفید با میله‌ها و زنجیرهای بلند، به نطقی رسا، مدام و تكراري «گسسته‌گی و پیوستار» را انذار دهي و دست آخر در میان همهمۀ انبوهی از مخاطبان كه انگار همواره می‌فهمندت، بدون آنكه بشنوندت، به پایان برسی.

و چه غمناك است این ترس از رسیدنِ گسستگی به پیوستار! می‌بینی؟ دیگر سكوت كرده‌ای. وقت خواب است! برو بخواب، بخواب تا كابوس‌ها رویایت را بسازند و من به كارم برسم.

روز خوش
.

۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه

سوتو وُچه

زندگي
آدم با لحظه‌لحظه‌هاي زندگي‌اش معني مي‌دهد. ولي آدمها، معمولاً، دوست دارند زندگي را در قصه‌هايش معني كنند. بجاي زندگي دنبال قصه‌اند. قصه هم بايد اوج داشته باشد و فرود. بايد غمناك يا هيجان انگيز يا ترسناك باشد. اغلب آدمها، احتمالاً جز آنها كه از گرسنگي و فقر و بيماري رنج مي‌برند، رنجشان از خود زندگي نيست كه از قصه‌هاي زندگي‌است.
...

كلمه
گاهي حس مي‌كني از خودت فاصله گرفته‌اي. سخت‌تر شده‌اي و سردتر. دليلش شايد نگاه‌ها باشد. نگاه‌هايي كه قضاوتگرند. در چنين گاهي، نوشتن حكم ساختن راه به مقصد جايي نامكشوف را دارد. هر كلمه به مثابۀ قدمي است كه بر مي‌داري و در همان حال نسبتش را با زمين مي‌سنجي؛ با شيبش، با جنسش و با جهتي كه بايد در راه رفتن بر روي آن پيش بگيري. گاهي بايد چند قدم به عقب برداري و دوباره حركت كني،‌ گاهي كند و گاهي تندتر مي‌شوي. گاهي براي چند لحظه مي‌ايستي و در فضاي اطراف براي يافتن نشانه‌اي براي چگونه برداشتن گام بعد تامل مي‌كني. گاهي اين قدمها مي‌خواهند تو را به جايي در درونت راهي كنند. جايي كه رسيدن به آن راحت نيست. جايي در انتهاي اعماق. جايي كه قرار است بداني چگونه باز به خودت نزديك شوي. و مي‌داني كه بخش بزرگي از اين مقصد در خود مسير است، پس با تمركز و تأني بيشتري كلماتت را كنار هم رديف مي‌كني.
..

عبور
بعضي اوقات بايد آنقدر ساكت از ميان همهمه‌ها عبور كني، و آنقدر بروي و بروي تا سكوتت همۀ صداها را در خودش ببلعد و ديگر صدايي نماند.
گاهي بايد آنقدر بي‌حس بشوي كه همۀ دردها را يكجا جمع كني. يكجا، باهم، به يكباره، توي سرت، توي سينه‌ات، ميان مشتهايت و  آنجا كه آسمان به زمين مي‌خورد، همه را از لبۀ هستي به ميان تاريكي بياندازي و برگردي.
نايست، برو، بگذار هر چه مي‌آيد بيايد، همه را بشنو، همه را به جان بپذير و جمع كن و با خودت ببر، ببر تا بيخ دنيا، دم آخرين نقطۀ ممكنِ بودن بايست. همانجا خرد شو و خرد كن و بشكن و بريز و اگر توانستي دوباره از نو و تازه برگرد وگرنه همانجا آنقدر بمان تا شفق با باد همراهت كند.
.

۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

صلح

ديگر با كلمه‌ها كاري ندارم.
آنها هم با من.
دست آخر به توافق رسيده‌ايم.
اينها را هم از ته توبرۀ كنج پستو برداشته‌ام و اينجا پاشيده‌ام.
وگرنه قرار نيست كسي مزاحم ديگري باشد.
فقط تا كي باقي بماند، نمي‌دانم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

روايت پشت صحنه

بعضي آدمها با قصه‌هاي زندگي بيشتر از خود زندگي حال مي‌كنند. يعني برايشان لذت‌بخش است كه كسي بيايد و برود و درامايي درست بشود اين وسط و آنها هم بازيگرش باشند هم تماشاگرش و گهگاهي هم اگر همه‌چيز قرار بشود به خوبي و خوشي پيش برود يك انگولي هم بكنندش كه كج و معوج شود و خسته‌كننده نشود. تلقي‌شان هم اينجوراست كه آخر فايده‌اش چه؟ نه دردي باشد، نه دلتنگي‌اي، نه اشك و آهي! بايد يك جايش بلنگد كه تماشايي بشود. خب اين هم نگاهي است كه نمي‌شود گفت بد است يا خوب است ولي اگر قرار باشد تو هم جايي از اين داستان نقشي داشته باشي، آن وقت ديگر ماجرا فرق مي‌كند. يعني ممكن است بزني همۀ كاسه كوزه را به هم و بازي خودت را بكني، جوري كه ديگر طرف آن فرود و فراز قصه‌اش فقط بشود فرود و فرازش بيفتد در ورطۀ كشك. نمي‌دانم اين بد است يا خوب ولي من حوصلۀ بازي كردن نقشي را كه يكي ديگر بخواهد في‌المجلس عوضش كند ندارم. يعني يك جوري آنقدر قصه در زندگي ديده‌ام و مي‌بينم كه نخواهم وارد نوع ساختگي‌اش بشوم. فكر كنم يك جور بايد بي‌درد باشي تا از آنطور قصه ساختن براي زندگي لذت ببري يا شايد هم بايد باوري به قصه‌هاي خود زندگي نداشته باشي. كمترينش اين است كه از قصه‌هاي خود زندگي و غير قابل پيش‌بيني بودنشان آنقدر مي‌ترسي كه مي‌خواهي پيش‌دستي كني و قصه‌ها را خودت بسازي و عروسك‌گردانش هم خودت بشوي ولي هيچ وقت حساب اين را نمي‌كني كه جايي ممكن است يكي از عروسكها خودش بازي خودش را پيدا كند و كل قصه‌ات را به هم بزند و آن وقت تومانده‌اي با يك قصۀ نصفه نيمه و يك زندگيِ واقعيِ نداشته.
از تاملات چسكي دوزاري ميان‌پرده‌اي.
 ...
ديشب خواب ديدم يكي در خانه را مي‌زند و من از خواب بلند مي‌شوم بيايم در را باز كنم مي‌بينم هنوز صندلي‌ها دوتا دوتا كنار هم تمام راهرو را بسته‌اند و من معلوم نيست چند وقت است خوابيده‌ام. تا ميايم صندلي‌ها را از جلوي در ببرم بچينم سر جايشان، خوابم تمام مي‌شود. ولي شمردمشان دقيقاً بيستوشش‌تا! مهم نيست، نمايش تمام شده و من بايد خانه را مرتب كنم. اول از اتاق خواب شروع مي‌كنم. كلي لباس كه روي زمين ريخته و كلي چيزهاي ديگر، همه را يكي يكي مرتب مي‌كنم و آويزانشان مي‌كنم توي كمد يا تا مي‌كنم و توي كشو يا پايين كمد مي‌گذارم. يك چمدان آن گوشه است كه از 4 ماه پيش آن گوشه افتاده است، با نوك پا گوشۀ درش را مي‌زنم بالا، طوري كه انگاربخواهم بقاياي جنازه‌اي كه تويش ريخته، حالم را منقلب نكند. تويش را مي‌بينم، نه طوري نمي‌شود، ولي هنوز بايد همانجا بماند، آنقدر بماند تا خودش تجزيه و ناپديد شود. 
كافي است. بايد بروم، بروم همه چيز را مرتب كنم. گمانم زندگي جايي همين گوشه‌ها دست به سينه ايستاده كه من دكور را به جاي اولش برگردانم تا رغبت پيدا كند براي روايت كردن بقيه‌اش.

۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

خارج از دسترس

اين دو روز يه جوري گذشت.
مي‌شه گفت روزاي سكوت بود؛ روزاي بي‌حوصلگي‌، روزاي نامحرم بودن، روزاي سرد بودن صدا، خالي بودن نگاه...
نمي‌دونم چرا اين روزا اومدن و از كجا، ولي هرچي هست دوست دارم زودتر برن.
مي‌ترسم از تكرار ناخوشيا؛ دلم نمي‌خواد ببينمشون.
 ... 

دلم مي‌خواد استنطاقم كني ولي صدات رو بشنوم، ازم بخواي كه سخت‌ترين كارا رو بكنم ولي خواستنت رو حس كنم، بي‌رحمانه تلخ‌ترين قصه‌هات رو بگي برام ولي دوستت باشم. كلماتت بسوزونن ولي گرماي صدات پايين نياد. نگاهت سرزنش‌بار و طلبكار باشه ولي پر از ديدن باشه. دلم مي‌خواد باشي و باشم، خوب يا بد؛ ولي «بودنمون» كم نشه.
 
 همين
و همين

۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

تِم


يه چيزي از همين جنس مثلاً.
 آره همينطوري.

از اون آهنگايي كه بوي دلتنگي مي‌دن، ولي دلتنگيه خيلي همچين تحت‌الشعاع كلّ قصه‌س.
قصه‌شم ممكنه يه روزي، خودش روزي‌روزگاري‌طوري بشه حتي، ولي هنوز وسطشه كاملاً.
همچين‌طور آهنگي منظورمه.


صبح بخير


۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه

كنترل ظِد


گاهي آدم يه كابوسايي مي‌بينه كه خيلي واقعيه. يعني همه‌چي‌ش انگار واقعاً داره اتفاق مي‌افته و براي همين بشدت تحت تاثير قرار مي‌گيري و آزارت مي‌ده، تا وقتي كه از خواب بيدار بشي. بعدش كه بيدار مي‌شي، همون جوري كه تازه چشمات باز شده و خيره مونده، يه حس خاصي داري: اولش يه كم گيج و منگي ولي كم كم كه هشيارتر مي‌شي، هنوز ناراحتي و خاطره‌ي كابوسه تو سرته. ولي يه خوشحالي گنده‌اي هم داري از جنس اينكه انگار واقعاً يه تيكه‌ي مزخرف زندگي‌ت رو برگردونده باشي عقب.
صبحونه‌ي اون روزت بيشتر از هر روز ديگه بهت مي‌چسبه. بعدش با همه مهربونتر مي‌شي و هر كار كه مي‌خواي بكني انرژي‌ت از هميشه بيشتره؛ يه جورايي مثلاً انگار تازه به دنيا اومده باشي.
آره، يه همچين چيزي.


پ.ن
عكس: بزرگراه صدر يك شب آذرماه مثل ديشب و پياده‌اي كه مي‌خواهد زودتر به خانه برسد  :)

۱۳۹۱ آذر ۱۰, جمعه

بيت مپ

همه چيزو ريخته‌م جلوم؛ همه‌ي عكسا، همه‌ي ايده‌ها، همه‌ي فكرا. مخلوط‌شون مي‌كنم، هم‌شون مي‌زنم. دوباره پخششون مي‌كنم. و همين كار رو ادامه مي‌دم. تصورم اينه كه تو هر مرحله يه چيزي بايد از لاي نگاهم بسره بياد تو مخم كه يه جايي يه جرقه‌اي بزنه و از اون جرقه كم كم قد يه كاه آتيش روشن بشه و با اون يه تيكه كاغذ و بعد يه تيكه ساقه‌ي خشك و همينجور به همه‌جا سرايت كنه تا كلاً وسط ذهنم يه كوره‌ي حسابي روشن بشه و شروع كنه همه‌ي اين محتوياتش رو ذوب كردن و اون موقع آماده بشه براي بيرون ريختن و شكل پيدا كردن تو دنياي بيرون...
ولي يه باد خنكي مياد كه گه‌گداري تا مياد يه پر كاهي روشن بشه با يه تكون خاموشش مي‌كنه.
به اين فكر مي‌كنم كه چه مرضي‌يه كه اين روزا همه دارن همه چيز رو ثبت مي‌كنن؛ با عكس، با فيلم گرفتن، با نوت برداشتن، با صدا ضبط كردن... انگار ديگه ايني كه چند ساعت جلوي يه تصوير زنده بشينيم و نگاهش كنيم و بذاريم اون نقشي رو كه ذهنمون خودش دوست داره ازش بگيره، باور نداريم يا قبول نداريم يا شايدم اعتماد نداريم. به هر حال دليلش هرچي كه هست، دليل خيلي قانع كننده‌اي نيست. بيشتر شايد از جنس بهانه براي تنبلي باشه تا واقعاً يه دليل.

لپ‌تاپ روي بالشه. منم سرم رو همونطور كه رو به سمت مانيتورش گذاشتم رو بالش كناري، بيدار شدم. خوابم برده بود. بيدار كه مي‌شم توي مونيتور فقط يه سري پنجره با زمينه‌هاي سفيد و نوشته‌هاي مشكي و آبي هست، ولي دارم مي‌بينمش؛ يه تصوير خوب و عميق تو مغزمه. انگار كه حك شده باشه: يه نيم‌تنه موازي افق كه سرش روي بالشه و دستش رو از روي سرش رد كرده، تا بين نوري كه از چراغ مطالعه‌اي كه تو كادر نيست و چشمهاش، حائل بشه؛ با يه لبخند خفيف و چاك گوشه‌ي سمت چپ لب كه به سمت بالا متمايل‌تر شده. كشيدگي دست باعث شده كه زير سينه‌ي سمت چپ سايه‌ي محو و ملايمي به وجود بياد كه ميشه ساعتها جزء به جزء سايه‌روشن‌ش رو ثبت و ضبط كرد. بند‌اي مشكي توري يه لباس خواب با طرح تقريباً ريز سفيد و مشكي، كه مثل پرده‌ي نرم با فاصله‌ي چند انگشت از زير بغل به پايين تنش رو پوشونده، هوس انگيزيِ پوست صاف و نرم زيرش رو بيشتر كرده. اين تصوير رو مي‌شه بارها نوشت و هر بار بهتر و پخته‌تر. تصويري كه هرگز از ياد آدم نميره؛ با همون چشمِ هم‌اومده‌اي كه كه از كنار قاب، موازي لبهاي برجسته‌ي متبسم، داره به آدم لبخند مي‌زنه و با هر بار دم و بازدمش حس مي‌كني كه الان داره نفسش روي پوستت مي‌سُره، طوري كه زير پوستت جرقه مي‌زنه و يه آتيش دائمي و گرم رو مي‌فرسته اون تو، تا اعماق دل و ذهنت و همه‌چي رو ذوب و شناور مي‌كنه و همينطور جاري مي‌شه تا بي‌نهايت... بدون آشفتگي، بدون احتياج به بهم ريختن و دوباره سر هم كردن. هموني كه بايد باشه؛ خودش.

۱۳۹۱ آبان ۲۹, دوشنبه

مونولوگ

مي‌دانم!
وقتي چراغت اين ساعت خاموش مي‌شود، يعني ديگر نبايد منتظر مكالمه‌ي آخرِ شبمان بمانم.
مي‌دانم، ولي عادت نمي‌كنم.
...
اگرچه شايد بگويي: «مكالمه‌ي آخر شب» خودش يك عادت است.
مي‌دانم؛ مي‌دانم كه هست. و عادت را مي‌شود ترك كرد، اين را هم مي‌دانم.
و تو مي‌گويي: ...

نه نمي‌خواهد بگويي، خودم مي‌دانم... يا شايد هم ندانم!
براي چه اين سكوت را با گفتگويي كه هرگز اتفاق نيفتاد به‌هم بزنم؛ منتظر مي‌مانم تا وقت همان گفتگوي واقعي.
يك فايده‌ي دلتنگي اصلاً شايد همين باشد كه در پايان انتظار، عادت‌ها هيچكاره‌اند.

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

تو هم بخواب عمونوروز

از راه مي‌رسم. ساعت هشت و نيم شب است. وقت خواب نيست؛ يعني وقت خواب من نيست. سراسر برگشت با خودم مي‌گويم كاش نخوابيده باشي، كاش بشود حرف بزنيم. دلم گرفته؛ نمي‌دانم چرا. شايد اين هم بخاطر قصه‌ها باشد. قصه‌ي آدمها. قصه‌ي اينجا و آنجا نرسيدنشان. آدمهايي كه جايي در زندگي‌شان گم‌كرده‌اي، جامانده‌اي، نكرده‌اي، نرفته‌اي يا نديده‌اي دارند. مثل قصه‌ي بزي كه گم شد، قصه‌ي حسنك كجايي، قصه‌ي بابا برفي... بعد قصه‌ي عمونوروز را يادم مي‌آيد كه وقتي خاتون قصه هر سال روز اول بهار، از اول صبح به كارهايش مي‌رسد و منتظر عمو نوروز است تا بيايد و او را با خود به استقبال بهار ببرد، ولي سالهاست هر بار، عمو نوروز موقعي مي‌رسد كه او خسته شده و خوابش برده و عمو نوروز گلي لاي موهايش مي‌گذارد و مي‌رود. و وقتي بيدار مي‌شود، باز مثل هر سال گل را مي‌بيند و غصه‌دارِ باز-نديدنِ عمو نوروز مي‌شود. يعني اين چيزي است كه از آن قصه در خاطر من مانده. يك رنج غير معقول و ناخوشايند و غم‌انگيز كه توي همان بچه‌گي كلي سوال برايم ساخت و جرأت پرسيدنش را پيدا نكردم شايد؛ كه چرا؟ چرا عمو نوروز بايد سالي يك بار بيايد؟ چرا وقتي سالي يك بار مي‌آيد و او خوابيده است بيدارش نمي‌كند؟ او كه مي‌داند اين زن ممكن است بخوابد پس چرا زودتر نمي‌آيد؟ .... بعد اينجا است كه همه‌ي قصور و تقصير عمو نوروز را به گردن خودم مي‌گيرم. بعد مي‌خواهم جايش قصه‌ي نو‌يي بسازم كه توي آن يك پسر زمستان و يك دختر پاييز دارد. قصه‌اي كه پسر زمستان يك وقتي خسته مي‌شود از اينكه فقط يك جاي سال دستش به دست دختر پاييز مي‌خورد و زمان را نگه مي‌دارد و سراغ دختر پاييز مي‌رود و او را بغل مي‌كند و مي‌گويد «گور پدر دنيا و فصلهايش كه مي‌خواهم صد سال هم عوض نشوند؛ گور پدر آدمها و قصه‌هايشان كه هميشه دردخوار و غمبارند. من و تو از امروز با هم مي‌خوابيم و با هم بلند مي‌شويم. قصه‌هاي خودمان را مي‌سازيم؛ هر جور كه خواستيم و حتي به كسي هم نمي‌دهيم كه بخواندشان. گاهي تو بيرون مي‌روي، گاهي من مي‌روم. اگر من نبودم تو خودت مي‌تواني بروي بهار را، تابستان را يا هر فصل ديگر را تماشا كني يا به من زنگ بزني كه تو هم بيا با هم تماشا كنيم، اگر من آمدم و تو خواب بودي من گل را توي گلدان سر تاقچه يا روي ميز نهارخوري يا هر جاي ديگر مي‌گذارم و صبر مي‌كنم تا بيدار شوي و با هم نگاهش كنيم.»
كم كم با خودم كنار مي‌آيم؛ مي‌رسم. خوابيده‌اي. بيدارت نمي‌كنم. مي‌آيم پهلويت مي‌خوابم. لحاف را رويت مي‌كشم. چشمهايم را مي‌بندم و مي‌خوابم تا صبح بشود و باز با هم حرف بزنيم و من در همان هرچقدري كه وقت حرف زدن داريم، چشم و گوشم را بدوزم به كلمه‌هايت و همه‌ي قصه‌هاي مزخرف دنيا را يادم برود.

۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

لحظه‌ي خوشبختي

يه لحظه‌هايي هستن كه مي‌خواي قابشون كني، منجمدشون كني، خلاصه يه جوري نگه‌شون داري براي هميشه كه همون شكلي بمونن و همه‌ش داشته باشي‌شون؛ داشته باشي‌شون كه بذاري رو دلت، برا اون وقتايي كه تنهايي آزارت مي‌ده، وقتايي كه از دنياي دور و برت بيزار مي‌شي.
يه لحظه‌هايي‌م هستن كه منجمدشون بي‌معنيه، تو هيچ قابي جا نمي‌گيرن، فقط و فقط بايد زندگي‌شون كني. بايد دلت رو باهاشون روشن كني و روشن نگه داري. فهميدن فرق اين دوتا مهمه. تو اين دومي اصلاً خيال تنهايي هم سراغت نمياد، بيزاري حداكثر مي‌شه يه نق زدن كوچولو.
خوشبختي به نظر من يعني اينكه به اندازه‌ي كافي از اين لحظه‌ي جنس دوم داشته باشي.
 

۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

استاتوس

نمي‌دونم تا حالا طولاني‌مدت شبونه تو جاده‌ي كفي بدون چراغ روشنايي رانندگي كردين يا نه، ولي واسه من اينجوري بوده كه انگار بعد از يه مدت تو سياهياي شونه خاكي يه چيزايي مي‌بيني كه مطمئن نيستي واقعاً اونجان يا نه، مثل بوته، آدم، حيوون، سنگ، درخت، و خيلي چيزاي ديگه كه هي اولش مي‌خواي با تنگ كردن چشات دقيق شي كه واقعاً همونان كه اونجان يا صرفاً دچار توهم شدي... بعدش كم كم برات اينا عادي مي‌شن و «وهم» برات مي‌شه يه چيز جا افتاده. كم كم ممكنه حتي ديو و جن و پري ببيني، يا موجود فضايي و با بي‌اعتنايي از كنارشون عبور مي‌كني و مي‌گذري چون همه‌ي اينا برات يه معني مي‌دن: زودتر برس جايي كه بايد برسي...
و اين گاهي خوب نيست.

۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه

زرد و نارنجي و قهوه‌اي

كله‌ي سحر يه روز آخر شهريور كلاغه غارغارش رفته هوا. اينا صداشون با گرما سرما باز مي‌شه. با تاريك روشناي دم صب. با سابيده شدن دروغ و راست، زندگي و مرگ، بيداري و خواب.
كلاغا رو دوست دارم، صداشون انگار يه جور انعكاس يه چيزيه تو آدم كه جاشو گم كردي و نمي‌دوني اصلاً‌ چرا اونجاست، فقط مي‌دوني كه هست و جاش خوبه. يا شايدم يه جورايي اون تو مي‌جنبوندش.
هر چي هوا روشنتر ميشه ميره دورتر مي‌خونه. تو پاييز ديرتر هوا روشن ميشه، آدم اينجوري بيشتر اون چيزي رو كه جاشو گم كرده مي‌جوره. هر چي بيرون سردتر مي‌شه تو دلت بيشتر گُر مي‌گيره. چيزي نمونده. يه كم ديگه پاييزه؛ با اون آفتاب زرد كج و معوج‌ش، درختاي قهوه‌اي و لخت‌ش، زميناي نارنجي و نرم‌ش.

۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

بدون عنوان


گاهي بايد تغيير داد همه چيزو. بايد همه‌ش رو ريخت بهم و خونه تكوني و گردگيري كرد. ولي بعضي چيزا هست كه لك يا چرك‌مرد شده. بايد ريختشون دور و يكي ديگه جاش گذاشت. من لباساي كهنه‌مو همينكارو مي‌كنم. ولي بعضي از اين چيزا اونقدر برا خودشون تر و تازه بوده‌ن كه با وجود لك يا چرك‌مردگي دلت نمياد حالا حالاها دورشون بندازي. مي‌ذاريشون يه گوشه باشن تا شايد بلكه يه وقتي يه راهي پيدا شه كه بشه پاكشون كرد. ولي از هزارتا يكيشو ممكنه واقعاً راهي براش پيدا كني، و معمولاً اونقده اون گوشه مي‌مونن تا يه روز بعد سالها مياي نگاشون مي‌كني و يه لبخندي به ساده‌دلي قبلناي خودت مي‌زني و اونا رو هم بالاخره مي‌ندازي برن.
ولي بازم دفه‌ي بعد همين آش و همين كاسه.
من كاري ندارم آدميزاد چه شكلي بوجود اومده، ولي قطعاً هنوز خيلي كار داره تا يه چيز درست و درمون و صحيح و سالمي ازش در بياد.

۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

دل سيخي شيشزار

كلاً معامله با دل خيلي سخت نيس؛ هر بار كه مي‌خواد تنگ شه، كافيه ماجراي آخرين تنگي‌شو يادش بيارم.