‏نمایش پست‌ها با برچسب آشوب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آشوب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

طبي‌عت بيجان

صبح كه چه عرض كنم، ظهر پا مي‌شم، يه كم همينجوري تو دستشويي راجع به خوابي كه ديدم فكر مي‌كنم، يه اپيزود از يه خواب سريالي راجع به هواپيما و پرواز. به هيچ نتيجه‌اي نمي‌رسم، دست و صورتمو مي‌شورم. بسته‌ي پنير رو از تو يخچال در ميارم مي‌بينم خيلي سبكه، براي اطمينان بازش مي‌كنم، مي‌بينم قد يه لقمه‌س. مايكروفرو سريع خاموش مي‌كنم. نونه هنوز داغِ داغ نشده. مي‌ذارمش تو مايكروفر باشه تا برگردم.
تو بقالي وايميستم تا يه خانمي كه داره جنساشو سفارش مي‌ده كارش تموم شه. صداش خيلي بي‌حالت و نسبتاً بمه. خيلي وقتا فكر مي‌كنم از رو صدا مي‌تونم قيافه‌ي آدما رو تشخيص بدم. منظورم صداي معمولي‌شونه البته نه صدايي كه دارن عمداً تغييرش مي‌دن. صداي خانومه بهم مي‌گه كه يه خانم بين چهل‌و‌پنج تا پنجاه ساله‌س با قيافه‌ي معمولي؛ نگاه مي‌كنم مي‌بينم بين سي تا سي و پنج ساله‌س با قيافه‌ي كمي بهتر از معمولي. به اين فكر نمي‌كنم كه چرا سنش رو درست تشخيص ندادم يا حتي قيافه‌شو «جانم؟ بفرمايين؟» چند لحظه به مغزم فشار ميارم «پنير!» «پنير چي بدم؟» تو يخچال نگاه مي‌كنم كلمه‌ي «پاژن» رو مي‌بينم، «پاژن خوب نيست! اينا اومده [الان يادم نيست چي بود] خيلي خوبه...» «باشه همينو بده» «الكي نمي‌گما، پاژن همه مي‌گن بده...» با سر تاييد مي‌كنم يعني زر نزن، زودتر بكن كلكشو، من كه مي‌دونم شركت پخشش الان مارجين سودتو رو مثلاً يه درصد برده بالا. يه بسته پنير [نمي‌دونم چي] ميذاره رو ميز «برا من كه فرقي نمي‌كنه!»، آره اروا عمه‌ت « يه كره‌ي صد م بده» تا بخواد از تو يخچال برداره يادم ميفته عسل هم ندارم، تازگيا عسلا رو اعصابم‌ن، همشون يا شل و آبكي‌ن يا بدمزه؛ يعني طبيعي بودن تو سرشون بخوره، اصلاً حس عسل به آدم نمي‌دن. مي‌رم تو قفسه رو مي‌گردم دنبال عسل، يه سري هست با ظرف شفاف پلاستيكي، قبلاً از اينا گرفتم، مزه‌ش بدك نيست ولي از لاي در ظرفش نشتي داره تمام دست و بال آدم هر دفه نوچ مي‌شه. مهرام! مهرامم دفه قبل گرفتم، شل و آبكي؛ نمي‌دونم اينا چجوري عسل رو رقيق مي‌كنن. اين يكي‌م كه تو شيشه‌س از همون پلاستيكياس فقط ظرفش گنده‌س و شيشه‌ايه. ولي اين يكيو تا حالا نديدم. ماركش نمي‌دونم چي بود، ولي روش نوشته بود «عسل طبيعي ... آذربايجان...». بچه كه بوديم معمولاً سالي يه بار ولايت مادري كه مي‌رفتيم يه جايي بود به اسم «ازنا» يا «ازنو» حوالي خلخال كه اونموقع هنوز جزء آذربايجان شرقي بود، يه آقاي جليلي نامي بود، كندودار بود، از اون عسل مي‌گرفتيم براي مثلاً يه سال؛ طعم عسل طبيعي براي من همونه. ورش مي‌دارم ميام جلوي دخل مي‌ذارمش رو ميز «اين چنده؟» «هيوده‌هزارتومن... ولي عاليه!» با مِن‌ّومن يه صدايي درميارم كه يني «خيله خب». چشمم ميفته به يه كره‌ي كاله با بسته‌بندي سرمه‌اي تو قوطي مقوايي كه توشم معمولاً كره رو تو يه فويل همين رنگي پيچيده‌ن؛ خيلي شيك و اعلاء گذاشتتش روي پنيره. «كره مدلِ معمولي نداري؟» «نه بخدا تموم شده» «از اينا نمي‌خوام! ميرقصوننش خوشگلش مي‌كنن بعد مي‌كنن تو پاچه آدم». دستپاچه تو يخچالشو هم مي‌زنه و يه دونه پنجاه گرمي مي‌ذاره رو ميز، «يكي ديگه‌م بده!» «اگه باشه...»، هست؛ [...]!
پنيرو وا مي‌كنم، بوش آشناس، بوي پنير ليقوان مي‌ده، خوشم مياد، ولي قيافه‌ش به بوش نمي‌خوره، همون ريخت پنيراي پروسس شده‌س: يه تيكه، سفيد، بدون هيچ سوراخ سنبه‌اي. چايي رو مي‌ريزم. نون رو در ميارم. در عسلو باز مي‌كنم. بوش مي‌كنم، هيچ بويي نمي‌ده. مي‌مالمش لاي نون، كره رو هم ميزنم تنگش. يه گاز مي‌زنم: آب قند تغليظ شده و البته شايد «طبيعي». پشتبندش پنير گچي با طعم ليقوان رو هم با چايي شيرين مي‌دم پايين. يه لقمه‌ي كره عسل ديگه درست مي‌كنم. چشمامو مي‌بندم. سعي مي‌كنم تصور كنم الان تو جاده‌ي خلخال به اسالم داريم دسته جمعي نون كره پنير با عسل طبيعي آقاي جليلي مي‌خوريم و مي‌گيم و مي خنديم. از روي صداها مي‌تونم تشخيص بدم كه آدمهاي فاميل همه تو سن و سالِ سي و پنج- شيش سال پيششونن و خوشحالن و قيافه‌هاشون شكل صداشونه و مزه‌ي همه چي مال خودشه و بطور كلي زندگي يه‌جور غيرمنتظره‌اي طبيعيه، تا اينكه مزه‌ي عسل [نمي‌دونم چي] رو دوباره رو زبونم حس مي‌كنم. ياد خوابم مي‌افتم خواب هواپيما و پرواز بود. موضوعش يه جور غريبي -مثل هر خواب ديگه‌اي- فقط تو همون موقۀ خواب منطقي بود. مثلاً من مي‌تونستم هم تو هواپيما باشم هم نباشم، هواپيما‌هه با سرعت درشكه پرواز مي‌كرد و هي سكندري مي‌خورد و من هي تلاش مي‌كردم كه نخوره به جايي، با اينكه فقط مسافر بودم. بعد ازش در همون حال پرواز پياده مي‌شدم و رو يه تپه‌اي بغل دست يه آدمي كه يادم نمياد كي بود، مينشستم و سيگار مي‌كشيدم، دوباره سوار مي‌شدم، بعد همينجور چرند پشت چرند. من يه سري خواباي سريالي مي‌بينم؛ خونه و آسانسور بود قبلاً، ولي اين جديده، تا حالا فك كنم چهار پنج قسمتشو ديدم. قسمت قبليش خيلي بد بود، ولي اين قسمت آخري يه جورايي مهمل بود؛ يعني هواپيماهه ديگه خيلي قلابي بود، اونقدر كه آخرش ديگه سوارش نشدم و رو همون تپه اونقدر نشستم تا بيدار شدم. يه جور بيربط و ناگهاني به اين نتيجه مي‌رسم كه «طبيعي» يعني همين. يعني از يه المانش بتوني درست بقيه مشخصاتش رو بفهمي. از رنگ و بوش بفهمي ليقوانه، محصول آقاي جليليه يا چي ... ولش كن! دلم عسل طبيعي مي‌خواد، پنير طبيعي، آدم طبيعي. دلم يه همچي چيزي مي‌خواد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۸, یکشنبه

سينك

خاطره نويسي/ روزنگاري، چيز مفيدي است مخصوصاً كه قرار نباشد كسي آنرا بخواند، يعني مطمئن باشي كه هيچ‌كس جز خودت آنرا نمي‌خواند و دستش به آن نمي‌رسد. نه تنها بعدها كلي به كارت مي‌آيد، بلكه همان موقع نوشتن مي‌فهمي چقدر اينكه آدم با خودش حرف بزند (حتي بلند بلند) تا اينكه براي خودش بنويسد، توفير مي‌كند. شايد يك جور شبيه اين باشد كه بخواهي از خودت يك فيلم پورن بسازي ولو اينكه نخواهي هيچ جا هم نمايشش دهي. نوعي وحشت از ثبت عرياني‌ات توي آن است كه شايد اگر منحصر به تن مي‌بود، راحت‌تر بود.
طوري است كه بايد رودربايستي‌ها را با خودت بگذاري كنار و ناچاري گول‌زنك‌هايي كه صبح تا غروب مسير زندگي هر روزه‌ات را تعيين مي‌كنند دور بريزي. مي‌فهمي اين گول‌زنك‌ها تنها براي اين هستند كه از پذيرفتن يا باور كردن بعضي واقعيت‌هاي نه چندان مطلوب در مورد خودت يا در مورد آنچه برايت اتفاق افتاده يا مي‌افتد طفره بروي و خودت را به ندانستن يا فراموشي بزني كه انگار نه انگار جايي از كارت (حالا هر كاري كه باشد) ممكن است دارد مي‌لنگد و تو فقط هي داري چشمهايت را به رويش مي‌بندي.

مي‌فهمي اگر يك كس ديگر بودي واقعاً راجع به خودت چطور قضاوت مي‌كردي. مثل اينكه خودت در هيبت سوم‌شخص توي خواب ببيني؛ گاهي جذابيتش به ترسناكي آن مي‌چربد. مخصوصاً وقتي هرچه بيشتر به اعماق خودت بروي و آنچه كه واقعاً هستي و در همۀ زواياي پنهان ذهنت مي‌گذرد را بياوري بيرون و با انگشتهاي خودت بريزي جلوي چشمهايت؛ از احساسات واقعي‌ات، از اداهايي كه جلوي ديگران درمي‌آوري تا مقبول‌تر جلوه كني، از حرفهاي قلنبه سلمبه‌اي كه اينجا و آنجا براي رد گم كني يا مخ‌زني به زبان مي‌آوري، از دروغهاي هر چقدر كوچك (يا بزرگ) كه براي پوشاندن بخشي از واقعيتهاي ناسازگارت با محيط يا براي محافظت از خودت يا ديگري مي‌گويي و بعدها آنقدر تكرارشان مي‌كني كه خودت هم باورت مي‌شود، از نقشه‌هايي كه براي رسيدن به چيزي داري، از جزئيات دقيق اين نقشه‌ها در ناخودآگاهت كه اگر فلان اتفاق غيرمنتظره سر راهت روي بدهد، چطور به هر قيمتي ممكن است همه كس و همه چيز را فداي رسيدن به هدفت كني، هدفي كه هرگز شايد به صحت و درستي‌اش هم مطمئن نباشي و نشوي
اين ترسناك است ولي نمي‌دانم چرا فكر مي‌كنم لازم است.

شروع كرده‌ام به نوشتن روزنگاري براي خودم، لابلايش گاهي خاطره‌هايم هم نوشته مي‌شوند و مي‌بينم چقدر آدميزاد موجود زباله‌جمع‌كني است، يك چيزي است مثل سيم ظرفشويي كه هر چه را كه با آن بشويي آنقدر خلل و فرج و پيچ و خم و لا-لو دارد كه حتماً هميشه مقداري از آنچه را كه شسته لابلاي خودش نگه مي‌دارد، و تو به اين راحتي‌ها نمي‌تواني آن را دوباره به تميزي و نظيفي روز اول برگرداني و هر چقدر هم كه بيشتر مي‌گذرد و با چيز‌هاي بيشتري اصطكاك پيدا مي‌كند، اين جرم و چرك بيشتر و عميق‌تر همه جاي وجودش را مي‌گيرد و نازدودني‌تر مي‌شود. دست آخر بنظرم وقتي اينها را ببيني با مردن هم راحت‌تر كنار مي‌آيي. فكر كن يك سيم كثافت ظرفشويي آغشته به انواع پس‌مانده‌هاي فاسدشدني قرار باشد تا ابد بماند و هميشه از آن استفاده شود، چقدر مي‌تواند نفرت‌انگيز باشد.
ولي شايد اينطور نوشتن نوعي بيرون كشيدن اين پس‌مانده‌ها با چيزي مثل سنجاق ته‌گرد يا خلال باشد از ميان تو در توي پيچ‌واپيچ يك سيم ظرفشويي خيلي بزرگ؛ شايد هيچوقت به نتيجۀ چشمگيري نرسد ولي هر چه باشد از اينكه همينطور در گنديدگي دائمي آن تا لحظۀ مرگ غوطه‌ور باشي بهتر است، اگر چه ممكن است ترسناك و حتي دردناك هم باشد.

۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه

تعلیق

وقت‌هایی در زندگی هست که باید تا خرخره توی خودت فرو بروی و صدایت در نیاید.
هر چیزی بر خلاف تو است. حتی آن چیزهایی که تا روزهای قبلش برای تو بهترین‌ها بوده‌اند. و ناگهان بدون آنکه درست بفهمی چرا تو بدترین می‌شوی.
اینطور وقت‌ها همه چیز را رها کن. بگذار طوفان هرچه اطرافت هست را نابود کند و ببرد. خودت را به هیچ چیز وصل نکن. این طوفان مي‌تواند نابودت كند و مي‌تواند آزادت کند؛ از همه‌ی دلبستگی‌هایت و همه‌ی دغدغه‌هایت. اين انتخاب تو است. رها كن؛ تا باز خودت را با خودت روبرو ببینی و باز آزاد زندگی کنی؛ آنطور که سرشت تو است.