۱۳۹۵ اسفند ۲۱, شنبه

ماییم که نیسسیم

هر چی می‌خوایم و می‌خواسسیم بگیم یا قبلاً خودمون گفتیم یا یکی دیگه، یا اونقده پرت و دور و گمه که گفتن نگفتنش علی‌السویه‌س. حالا این وسط یهو گفتنمون می‌گیره. یعنی نه خودِ خودمون که، این هی داره سیخ به کونمون می‌زنه که «دِ یالا بگو، جونت بالا بیاد، بنال» و مام هی براش توضیح که نمیشه دُکی، را نداره به جون خودت نباشه، به جون خودمون را نداره، یعنی داشته باشه‌م فعلنا را نمی‌ده. حالا ما نوکر شما؛ شما آقا، خوب، متین، بزرگوار؛ بکش بیرون این سیخو بذار مام دو دیقه واسه خودمون سرمونو بذاریم این گوشه‌موشه‌ها رو زمین یه چرت بکپیم، بلکه فردا یه فرجی شد؛ هم روزگار یه روی خوشی نشون داد، هم شما رم یجوری راضیت کردیم. بالاخره چرخ که قرار نی همیشه یه وری بگرده، اَیین‌ور به‌ اون‌ور، اَوون ‌ور به اینور، بالاخره دیگه.... به خرجش نمی‌ره که نمی‌ره. مام که عاجز و ضعیف و مفلوک و درمونده، دیگه اَ یه‌ جایی به بعد کلنا وا می‌دیم و خلاص.
خلاصه که منظور، ایناییکه می‌خونین پرت‌وپلای پرت‌وپلام نی! نه که نی! ینی بالاخره یه حکمتی پشتش هَه. حالا شمام نگو نی، بذا این یه شبم ما ایین ستون به اون ستونش کنیم تموم شه بره.
دکی دیده می‌گه «نشده! ینی هنو در نیومده!» می‌گیم دکی سر جدت چی‌چی در نیومده؟! مگه درخته؟ آخه ما اَ کجامون در بیاریم اونی که تو می‌خوایو؟ سقلمه می‌زنه همچین تو پک و پهلومون که دنبالچه‌مون تیر می‌کشه «اینهمه صب تا شب داری واسه من ورور می‌کنی، دِ خو همونارو وردا بینویس دیگه!» آخ خدا بکشدمون راحت شیم! «دِهکی! بکشه کدومه؟ کار دارم بات!» عجب بدبختی داریم به حضرت عبّاس! دکی نمی‌نویسیم، ینی اینکاره نیستیم! یک کلوم! هرکا می‌خوای بکنی بکن. پا می‌شیم بریم چایی بریزیم، قوریو که کج می‌کنیم درش هوپی از رو قوری می‌پره، شترق می‌خوره زمین چل‌تیکه می‌شه! تو دلمون فکر می‌کنیم که ئه؟! آها! په اینجوریه. می‌گه «په نه، اونجوریه! مال تو یه پا داره، ولی مال ما تریلی هیجده چرخه؟!» می‌ریم می‌شینیم پای اینترتر، این صفه‌ها رو هی اینور اونور می‌کنیم که سرمون با یه چی گرم شه، بلکه اینم حواسش بره سراین خرت و خورتا، بی‌خیال شه.
نوشته... ولش کن چه فرقی می‌کنه چی نوشته. مهم همینه که نوشته و مام می‌خونیمش. هی می‌خونیم، هی می‌خونیم، هعییی می‌خونیم. آخر سری‌م چشامون سنگین می‌شه. تازگیا بهش می‌گن مبصر شدی، ناظم مدرسه شدی. چه بدونیم ... راسسم می‌گن خو. هی غر می‌زنه، هی گیر می‌ده. آسایش حالیش نی، اَ غلط املایی گرفته تا کنش و واکنش جامعه مدنی و جنگلی و انگلی همه رو نظر می‌ده. نه اینکه نظر بده فقط؛ دعوا داره کلاً! حالا با هر کی دم چکش بیاد.

نوشته «انگاری باس حتمنی یه چی گفت وسط این هردمبیل. میشه‌م لال شد و نشس یه جایی، گوش داد فقط، بلکه‌م فقط تماشا کرد و لابه‌لا چایی رو یه هورت کشید.»

ایول! دمت گرم دکی، آی گفتیا! ما که لال شدیم رفته دیگه. میگه «لال شدنو واس تو نسخه نپیچیدم بُل می‌گیری!» می‌گیم دِ آخه هر چی می‌خوایم و می‌خواسسیم بگیم که یا قبلا خودمون گفتیم یا یکی دیگه، یا اونقده پرت و دور و گمه که گفتن نگـ.. می‌گه «به اینا نیس! حرف باید از دل بیاد. اینایی که می‌گی گفتن بیشتری اراجیفه، همه‌ش اداس. واسه جور کردن جنس رختخوابه، حرفِ زیر دله» می‌گیم دِ حرف دل اَ کجا بیاریم نصفه شبی؟ اصلاً حرفی نرریم که بخوایم مختصاتشو نسبت به مبدأ  دل حساب کنیم. اصن دلمون کجا بود؟! بذ مرگمون بخوابیم بابا!
...
صب پا می‌شیم، دکی ساکته. نشسسه سر میزداره زل‌زل نیگا می‌کنه به خورده نونا. یه دوسه بار از جلوش رد می‌شیم؛ انگار نه انگار! زیرچشی‌ َم نیگا نمی‌کنه. اصلاً تو این عالم نیس. بساط صبونه رو می‌چینیم جلوش. یواش یواش پا می‌شیم از سر میز. کارد و قاشق و ظرفو می‌ریزیم تو سینک. هنو زل زده به خورده نونا. نشون به اون نشون که تا ظهر از جاش تکون نمی‌خوره. بعدِظهر کم کم نگرانش می‌شیم. می‌ریم بالا سرش وامیسسیم. «دکی؟ چته؟» هیچی نمی‌گه. «دکی؟ ... دک...» نه‌خیر، دلش امروز به حرف زدن نیس، الحمدللا! برمی‌گردیم سر این‌ترتر. غروب که می‌خوایم پاشیم بریم یه چی درُس کنیم، می‌بینیم دکی نیس، دکی رفته! با خودمون می‌پرسیم ینی میشه؟ بعد کم کم ترس ورمون می‌داره. هیچ وقت بدون دکی زندگی نگذشته. خیلیا رفته‌ن این مدت ولی دکی همیشه بوده. دکی عاقلِ جَمعه. دکی نباس بره.
می‌ریم شروع می‌کنیم دنبالش گشتن؛ اول تو کمدا، بعد تو تراس، بعد زیر تختِ اتاق وسطی، تو کابینتا، مسترا، زیر مبل! نیس که نیس.
«برو خودتو خر کن بچه! من خودم ختم همه این حرفام.» دکی به قرآن فقط داشتیم فکر می‌کردیم اگه نبودی چه حالی می‌شدیم. الانه نه که بگیم نیستی که نیستی.. «عه؟ فَمیدی؟» صدات در نمیاد خب از سر صبی... «دِ می‌گم برو بچه! برو!» راس می‌گه؛ ختم همه این حرفاس.
.

۱۳۹۵ دی ۱۸, شنبه

شهر، برای زیستن


وقتی توی یک قوطی فلزی-شیشه‌ای عایق نشسته باشی، فایده ندارد؛ از امر واقع منفکی، در مجاز شخصی‌ات جریان داری. در بهترین حالت تماشاگر یک روایتی، روایتی که راوی آن می‌شود صدای موتور، پخش صوت، ترافیک، راننده، ویا حتی داستانپرداز ذهن خودت. روایتی که معمولاً همراه با نفرت از دیگری است؛ نفرت از «باعث و بانی‌»اش، نفرت از ترافیک و رئیس یا همکاری که بابت دیر رسیدن باید جواب اخم یا متلکش را بدهی، نفرت از آنی که جلویت پیچید «عین الاغ»، تا آنی که شیشه ماشینت را برای رفع گرسنگی مایع شیشه‌شور پاشید و تو را میان شرمندگی از خودت و ناتوانی از رهایی از پشت چراغ قرمز گذاشت و له کرد.

ولی وقتی پیاده می‌روی، توی تک‌تک خیابانها وکوچه‌ها، دستت را به دیوارها می‌کشی، زبر، صاف، مضرس، نرم، سرد، گرم را تجربه می‌کنی، می‌فهمی این دیوارها جنس دارند، واقعی‌اند. آدمها را هم؛ گرمای بدنشان، بخار نفسشان، چین اخم و برق نگاهشان. اینها چیزهایی نیست که با فاصلهٔ بعید و عبور با واسطه و سرعت برق‌آسا و بیزار از دوام قرمزی چراغ، بشود درک کرد.
لذت تماس با شهر را، از همین پیاده رفتن‌ها می‌شود فهمید. زمین زیر پا، تماس با کفپوش پیاده رو، سختی، نرمی و حرارتش... اینها همه معنی دارند، به آدم حس می‌دهند، افکار را در ذهن جاری می‌کنند. این افکار و احساسات پیوند می‌خورد با جای‌جای پیاده‌گردی‌ها، نگاه‌ها، نفس‌ها و آنوقت شهر مثل خانه مانوس می‌شود، آنوقت کسی از کسی، از سر غریبه‌گی، جلو نمی‌زند، کسی جلوی کسی نمی‌پیچد، اینطور نمی‌شود که کسی سر از قوطی آهن و شیشه بیرون نکند الا برای اخ و تف انداختن ویا فحش دادن. آدمها همان لبخندی را به هم می‌زنند که به عضو هم‌خانواده می‌زنند. اگر جایی خراب، کثیف، بدبو یا متروک است، برای برگرداندنش به خانه -برای سلامت خانه- همه دست به دست می‌دهند - چون دستشان به هم می‌رسد. درختانش را کسی قطع نمی‌کند؛ جرأت نمی‌کند که قطع کند، همه پای درخت‌اند. کسی گرسنه نمی‌خوابد؛ بالاخره یکی حواسش هست، اگر نبود، دومی، نه؟ سومی... دل آدمهایش برای هم تنگ می‌شود و همه از هم گریزان نمی‌شوند. شهر لمس می‌شود؛ تازه می‌شود جای زندگی کردن.

می‌گویید راه‌ها دور است؟ درست. نمی‌شود از این سر شهر تا آن سرش پیاده گز کرد؟ قطعاً نمی‌شود. ولی می‌شود سهم پیاده رفتن را محفوظ داشت. می‌شود «به پیاده شدن بیخ درِ» محل کار یا هر مقصدی، اصرار نداشت. می‌شود یک ربع تا نیم ساعت جا برای پیاده رسیدن گذاشت. می‌شود.

۱۳۹۵ دی ۴, شنبه

قضیهٔ استخون

یه مریضی بود تو یه آسایشگاهی که فکر می‌کرد استخونه و بقیه هم باهاش مثل استخون رفتار می‌کردن. رئیس آسایشگاه که عوض شد، خیلی آوانگارد پروندهٔ مریضا رو یکی یکی خواست و شروع کرد به بررسی کردن هر کدوم. به مال این که رسید تعجب کرد، گفت یعنی چه؟ بیاریدش من باهاش صحبت کنم. گفت بهش تو استخونی مگه؟ گفت بله. گفت ببین عزیزم، تو گوش داری، چشم داری، خودت حرکت می‌کنی، داری با من حرف می‌زنی،‌ استخون که اینطوری نیست. فهمیدی؟ مریضه یه کم فکر کرد و راضی نشد. چند جلسه دیگه هی اومد و رفت تا اینکه رئیس به منشیش دستور داد گفت یه کاغذ دراز بیاره و داد توش تمام دلایلی رو که چرا استخون نیست‌، براش نوشت و دادش دست یارو. چند روز بعد مریضه اومد به رئیس آسایشگاه گفت آقای رئیس قبول! دیگه استخون نیستم! رئیسه‌ام گفت باریکلا، آفرین! مطمئنی دیگه استخون نیستی؟ گفت آره صد در صد؛ ببین من حرف می‌زنم، گوش دارم، پلک می‌زنم، را می‌رم، فکر می‌کنم ... رئیسم حرفشو قطع کرد گفت خیله خب خیله خب آفرین، باشه پس مرخصی! همه حضار تشویق کردن و احسنت و باریکلا گفتن و مریضه هم که دیگه فهمیده بود استخون نیست جل و پلاسشو جم کرد رفت. یه کم که گذشت، دیدن برگشت! رئیس پرسید چی شدش په؟ گفت والا مث که هنوز یه مقدار استخونم! گفت ئه؟ عَیزم اینهمه توضیح دادم بت، کاغذ دراز دادم نوشت برات، الان دوباره برگشتی که من فلان؟ گفت عاره! یعنی من می‌دونم استخون نیسسما، ولی این سگه که دم دره که نمی‌دونه.

۱۳۹۵ آذر ۶, شنبه

تایتل: ری‌استارت



چند وقتیه هیچ‌چی برام جالب نیست، یعنی شاید در لحظه جالب باشه ها، ولی فقط در همون لحظه. حالا دارم تمرین می‌کنم ببینم می‌تونم برگردم به دورانی که هی یه چیزایی برام جالب بودن یا نه. البته من همیشه از برگشتن به یه دورانی (حالا هر دورانی) فراری بوده‌م. ولی اشکال الآن اینه که خود این فراری بودنه م برام جالب نیست. نه اینکه برگشتنه جالب باشه ها، نه! یعنی از سر جالب نبودنِ هیچ‌چيز، آدم فکر می‌کنه ولش کن بذار این دفعه رو برگردیم استثنائاً، ببینیم بلکه‌م جالب شد.
حالا اینا به کنار! فکر می‌کنین قضیه به همین راحتیاس؟ نع! من الآن یه ربعه سر کاسهٔ فرنگی نشستم با موبایل دارم اینا رو یواشکی می‌نویسم که اون نسخهٔ خودمو که جلو کامپیوتره بپیچونم. یعنی اگه هر چی داشتم و بود، اینجا تونستم بریزم بیرون که تونستم، اگه نه، برم بشینم جلو اون کوفتی، همه‌ش خشک می‌شه و بند میاد. یعنی اصن این حرفا که «هیچی برام جالب نیست» و اینا، مال همین چن دیقه فراغت مستراحیه، وگرنه اون یارو جلو مونیتوریه با سی‌تا تب‌شیت باز فکر می‌کنه اوه چقدر چیز بالقوه جالب مونده که باید بهشون رسیدگی کنم؛ وقت کم نیارم يه وخ! بعد اون سی‌تا رو که رسیدگی می‌کنه، می‌بینه رفته تو پاچه‌ش و عوضش سی‌وشیش‌تا جالبِ بالقوهٔ دیگه درست شده. بعد هی این تکرار می‌شه تا مجبور می‌شه در اثر فشار اعمال حیاتی پاشه بیاد اینجا و یادش بیفته که اوه اینطوریه پس؟ جالب نيست هيچی انگار.
حالا ایندفعه شانسكی-اتفاقی وقتی بعد از کشف چندبارۀ تئوری ناجالبیتِ خصوصی روی كاسۀ مستراح، موبایلمَم همراهم بود، اینطوری شد که اینا خیلی سرّی و یواشی و یه انگشت شستی تایپ شد. تمرينی بود بالاخره. جالب بود.

پ.ن.
همه‌ش مزخرف بود، الآن وقت ندارم توضیح بدم چرا، خلاصه‌ش مستراح‌گرفتگی. بذار ببینم اینا چیه اینجا گذاشتن ملت. یحتمل خیلی جالب باشه.

۱۳۹۵ آبان ۲, یکشنبه

آنچه نمي‌شود گفت، آنچه نمي‌شود شنيد

فرض بگیر كه زمانی هم اینطور بوده؛ یعنی آدمها را لای جرز می‌گذاشته‌اند؛ بی‌رحمی بوده یا هرچه. ولی در عوض قصه‌ای درست می‌شده كه سالها بعد توی جاده‌ی قزوین - زنجان وقتی مادرت برایت تعریف می‌كرده كه این قصر فلانی همانی است كه ملاتش از سفیده‌ی تخم‌مرغ رعیتهایی بوده كه اربابشان آدمهای متمرد را لای جرزش می‌گذاشته بسكه بی‌رحم بوده، و تو تمام لحظاتی را كه سر تپه‌های سرسبز و بادخیز ته یك جاده‌ی فرعی منشعب از جاده‌ی ابهر-زنجان، توی یك عمارت بغایت مدرن و رویایی با دیوارهای سنگ سفید و پنجره‌های بزرگ رو به دره‌ی مه گرفته با باد و هوای بی‌نظیر باید لذتش را ببری، همه‌اش در فكر آن آدمهای لای جرز و دیوارِی كه مخلوط شده‌اند با سفیده‌ی تخم‌مرغ‌ها. و این قاطی اسم شامی‌شاپ، یكجوری تا ابد در ذهنت می‌ماند، كه از آن به بعد عمق هر نوستالژی زندگی‌ات را با آن می‌سنجی. این حس كور و دور را می‌گویم؛ این هیاهوی بی‌برگشت رنج‌آلود را. رهایش كن، تو هرگز نخواهی دانست، پس سوال هم نكن! تنها بخوان و بی‌هیچ هم‌دردی بدان كه بعضی چیزها فقط مال خود آدم است، فقط مال خودِ خود آدم. مثل خاطره‌ی آدمهای رنج‌برده‌ی لای جرزی كه هرگز ندیدیشان، روی یك تپه بادخیز مرتفع حوالی جاده‌ی زنجان در یك عمارت سوپرمدرن سفید با آسمان آبی مشرف به یك دره‌ی مه‌گرفته و همراه با بوی شامی‌های شامی‌شاپی كه در سی و چند سال پیش خورده‌ای. تنها بخوان و فراموشش كن، بی هیچ همدردی.
همین