۱۳۹۶ دی ۲۲, جمعه

شیزوفرنیک

صفرم(نا-مقدمه)- دشخواری وظیفه

آدمها اعمال طبیعی، یا گاهی از آن بدتر، اعمالی بلاموضوع ناشی از قراردادهایی خودساخته را برای خودشان به عنوان وظیفه می‌تراشند، آنوقت می‌گویند «آدم دشواری وظیفه است». یعنی اول یک قرار مهمل می‌گذارند، بعد یک جمله مهمل‌تر در وصفش می‌سرایند (حالا نمی‌خواهد بگویید فلانی سروده یا چه- خب او هم یک گرفتار، مثل بقیه) تا برای زندگی گم و گورشان معنا جور کنند. بعد هم هی آن را با افتخار تکرار می‌کنند.

ولی من در توانم نیست. یعنی اگر هم هست در قاعدهٔ زیستی‌ام نمی‌گنجد؛ نه این که این‌یکی قاعده هم یک چیزی باشد که من برای خودم تعریف کرده باشم. این قاعده یا بهتر بگویم قواعد از اول بوده‌اند. به عبارت بهتر اصلاً نبوده‌اند: همین است که هست! گربه‌ها را ببینید. از اول می‌دانند چه چیز را بخورند یا نخورند. کجا برینند و بشاشند. چه‌طور تفریح کنند، چطور جفت‌یابی و جفت‌گیری کنند – بدون هیچ آموزشی. یعنی یک سری قواعد ازلی دارند که جایی در گوشه‌ای از مغزشان ثبت شده و با خودشان به دنیا می‌آید، بدون آنکه بعدها این قواعد را سرفصل‌گذاری و طبقه‌بندی کنند و به آنها به چشم «قاعده» نگاه کنند. ما اسم این قواعد را برای آنها گذاشته‌ایم غریزه و کلی هم بابت آنها خلقت یا طبیعت را تحسین می‌کنیم. حالا نمی‌شود یک آدمی قاعدهٔ غریزی‌اش این باشد که برای خودش وظیفهٔ الکی نتراشد؟ هان؟ نمی‌شود؟ چرا! باور کنید می‌شود.


یکم- گودزیلای پشت ملاصدرا

اغلب وقتی از مسیر شمال به جنوب بزرگراه کردستان، می‌رسم پشت ترافیک پل ملاصدرا یک تصویر توی دهنم شروع می‌کند به رشد کردن و شکل گرفتن، آنهم این است که «اگر الآن گودزیلا از آن طرف پل ظاهر شود و یکی یکی ماشینها را به دندان بکشد و پرتشان کند توی همت و قرچ قرچ از روی مابقی رد شود و بیاید به طرف من، چه‌کار باید بکنم؟» شاید الآن این برای آنها که اخیراْ با من آشنا شده‌ باشند عجیب به نظر برسد، ولی قدیمی‌ترها می‌دانند که فلانی همین بود و احتمالاً مدتی داشت مخفی‌کاری می‌کرد. ولی واقعیت این است که من هیچوقت اهل مخفی کاری نبوده‌ام فقط مدتی نمی‌دانم دقیقاً چطور، از بیان کردن افکار نامتداول و غیرمعمول منصرف شده بودم و حالا هم از تداوم این انصراف منصرف شده‌ام، همین و بس- به هر حال... بعد ادامهٔ تصویر را پی‌می‌گیرم که در ماشین را باز کرده‌ام و یواشکی از پایین در، جوری که مرا نبیند از زیر گاردریل‌های مجاور -که به دلیل ترافیک و شش بانده شدن اتوبان سه بانده تقریباً به آن چسبیده‌ام- به بیرون می‌خزم  و از میله‌های پل عابر پیاده‌ای که هر روز سال بدون استثناء (حتی روزهایی که مخصوص نگارخانه‌ای به وسعت شهر است) بیلبورد همراه اول و همواره با مضمون مبتذل و متعفنی شبیه «ما همراه‌اولی هستیم شما چطور؟» با رنگ آبی کاشی-مستراحی، روی آن نصب کرده‌اند، بالا می‌روم. ولی عنقریب است که گودزیلا به پل ملاصدرا برسد، پس من تمام نصف طول پل عابر «همراه اولی‌ها» را به طرف شرق می‌دوم و به دو از پله‌هایی که به خیابان ونک منتهی می‌شود فرار می‌کنم. حالا گودزیلا که قاعدتاً به راحتی در خیابان تنگی مثل ونک جا نمی‌شود، مسیر کردستان را رو به شمال ادامه می‌دهد و همینجا می‌بینم که ماشین جلویی حرکت می‌کند و ماشین بغلی می‌خواهد خودش را بچپاند بین من و آن، بیچاره خبر ندارد من همین چند لحظه قبل گودزیلا را پیچانده‌ام، او که رقمی نیست.


دوم- ابَرابَرماه

یکی خبر سوپرْمون جاری را به اشتراک گذاشته‌ بانضمام عکس یک ماه گنده در پس یک ساختمان. نوشته است این بزرگترین سوپرمون قرن خواهد بود و توضیح هم داده که این پدیده بخاطر بیضی بودن مدار ماه و نزدیک شدن آن به زمین در حضیض این مدار است. خب غیب نگفته البته، ولی این توضیح تکراری واسطه می‌شود که من فکر کنم اگر در این حداکثر نزدیکی ماه به زمین، طوری شود که زمین، ماه را به طرف خود بکشد چطور؟!  مثلاً چه می‌دانم شهاب سنگ گنده‌ای بخورد پس نیمه تاریک ماه و کمی بیشتر متمایل به زمین شود (معمولاً تراشیدن دلیل در این مواقع کار سختی نیست). بعد ماه را تصور می‌کنم که همینطور از پشت آن خانه به زمین نزدیک می‌شود و همه فریاد زنان به اطراف می‌دوند و وحشت همه‌جا را پر کرده. فکر می‌کنم خب این وحشت و دویدن بی‌هدف نمی‌تواند فایده‌ای داشته باشد، اگر چه خوشبختانه ماه دارد از سمت افق به زمین نزدیک می‌شود، پس حداقل یکضرب توی ملاجمان فرود نمی‌آید، ولی احتمالاً وقتی به زمین بخورد، یا آنقدر ضربه کاری است که نه از ماه چیزی می‌ماند نه از زمین، یا اینکه زلزله و طوفانی عظیم نظیر آنچه برای روز قیامت آن توصیف کرده‌اند رخ می‌دهد، که آنچنان تکانی دارد که باز هم همه چیز در هوا یا حتی فضا معلق می‌شود. بعد گمان می‌کنم این که بروم داخل سیاهی فضا معلق شوم و در اثر خلأ از درون بترکم یا رگهایم قل‌قل بجوشد اصلاً حس خوبی ندارد، پس شاید بهترین کار این باشد که حداقل قبل از آن بایستم و از این صحنه لذتش را ببرم؛ از پایان زندگی همه با هم. بعد فکر می‌کنم که خب چرا؟ می‌شود که خودم را درون یک صندوق فلزی سنگین و ضخیم حبس کنم، ولی توی این هیری ویری صندوق فلزی ضخیم کجا پیدا می‌شود؟ پس بهتر است خودم را به درخت تنومندی ببندم؛ درختان ریشه‌دار به راحتی از زمین جدا نمی‌شود. اینطوری اگر هم قرار به مردن باشد به احتمال قوی روی همین زمین می‌میرم. بلکه هم نمردم و زندگی در زمینی که کن‌فیکون شده را بعدش تجربه کردم. باید جالب باشد. یعنی حتماً خیلی جالب‌تر از قبلش است. ولی دیگر به این فکر نمی‌کنم که با اضافه شدن جرم ماه به یک ور آن، و جابجا شدن مرکز ثقلش بخواهد در فضا لنگر بیاندازد و سکندری بخورد چه اتفاقاتی ممکن است در پی آن بیاید. البته این هم باید از جهاتی جذاب باشد، ولی بنظرم نه خیلی.


سوم- پل‌های مع‌لق تهران

با ماشین که از روی پل اول حافظ یا پل گیشا یا پل کریمخان یا بعضی پل‌های دیگر رد می‌شوم و روی آنها ترافیک سنگین است یک لرزهٔ مایل به نوسان آونگی را به خوبی حس می‌کنم. بعد به این فکر می‌افتم که خب اگر در یک مقطعی دور موتور این اتوموبیلها و حرکتهای مقطع قدم به قدمشان یک جور رزنانسی به این حرکت آونگی عرضی بدهد، و ببینم که پل به-چپ-و-راست-تلوتلو-خوران به یکباره از طرف چپ شروع می‌کند به سقوط، چه؟ مخصوصاً روی پل اول حافظ. بنا به یک عادت قدیمی و مبتذل بطور معمول و خاصه روی پل اول حافظ در سمت چپ می‌رانم که یکطرفه است و من می‌چسبم به گاردریل منتهی‌الیه سمت چپ. پس کمربند و پنجره را باز می‌کنم  نیم‌نگاهی به ساختمانها و خیابانهای متقاطع در سمت چپ مرا وامی‌دارد به ارزیابی نقطهٔ مناسب برای سقوط. به هر نقطه‌ای که بعد از مختصر حرکت ترافیک می‌رسم خودم را با ارزیابی‌ها قانع می‌کنم که همینجا بهترین نقطه است. هر جا به جز تقاطع طالقانی. تقاطع طالقانی هم بیشترین ارتفاع را دارد هم ماشینها در طالقانی به سرعت در حال عبورند. البته عبور یک کامیون بزرگ محتوی بار ماسه یا حتی زباله هم  از زیر پل در این مقطع می‌تواند کاملاً نجات‌بخش باشد.


چهارم- تمام زمین‌لرزه‌های من

کلاً یکی از مواردی که خیلی سرگرم کننده است، رویای چگونه جستن از مرگ در اثر زلزله است. مثلاً داخل خانه نشسته‌ام و زلزله میآید هشت ریشتر. کاریش نمی‌شود کرد. پس می‌گذارم زلزله بیاید هفت ریشتر. منتهی می‌دانم که باز هم کار تقریباً‌ مشکل است، ولی همچنان ممکن است که بشود کاریش کرد. اصلاً خود این مقوله در چندین وضعیت قابل سیر کردن است، ولی به طور کلی می‌شود آن را به سه کاتگوری اندرونی، بیرونی پیاده و بیرونی سواره تقسیم کرد. مثلاً در وضعیت اندرونی اینکه داخل خانهٔ خودم باشم یا خانهٔ دوستان یا مکانهای مسقف دولتی ویا عمومی فرق‌هایی جدی‌ای هست، ولی همهٔ آنها در یک امر مشترک هستند و اینکه سقفی بالای سرت هست و می‌رود که عنقریب روی سرت خراب شود. پس به صورت مراقبهٔ ذهنی تمام مراحل از یافتن جای مناسب برای پرهیز از سقف تا همهٔ گزینه‌های خروج از ساختمان در حداقل زمان (از جمله پریدن بیرون از پنجره - مشروط بر وجود ارتفاع کمتر از هشت متر) را مرور می‌کنم. ضمن اینکه تمام این گزینه‌ها باید الزاماً به گونه‌ای باشد که گرفتاری بعد از آن حداقل باشد. پس کمتر به گزینه‌هایی نظیر خزیدن به زیر تخت و چارچوب فکر می‌کنم و بیشتر پریدن یا گریختن به بیرون از محیط مسقف را مرور می‌کنم.

کاتگوری بیرونی پیاده چندان هیجانی ندارد، بنابراین خودبخود منتفی می‌شود.

کاتگوری بیرونی سواره معمولاً فقط روی پل یا خیابانهای با عرض کم یا جایی که ترافیک سنگین است قابل تعمق می‌شود. ولی همچنان بدترین نوع آن توی ترافیک در بزرگراهی است که مجاور سازه‌های با ارتفاع زیاد باشد.

شمال بزرگراه یادگار مسیر غرب به شرق ترافیک سنگین است. همیشه ترافیک بعد از پل بلوار برق یا کمی قبل از آن بعد از انتهای سعادت آباد شروع می‌شود ولی گاهی از بعد از پل بلوار شهرداری شروع می‌شود. بعد از پل بلوار شهرداری دقیقاً جایی است که برش عظیم شیب کوی فراز در ضلع شمالی برگراه شروع می‌شود، جایی که درست از لب به لب آن ساختمانهای حداقل هشت طبقه ردیف چسبیده به هم دیواری مرتفع را ساخته‌اند. محاسبه می‌کنم عرض بزرگراه راه را: حدوداً باید پنجاه متر باشد. یک ساختمان هشت طبقه با احتساب پارکینگ  لابی حدوداً بیست و هشت متر ارتفاع دارد. کف هر کدام هم که در ارتفاع حدود بیست متری بالاتر از سطح بزرگراه است روی هم می‌شود چهل و هشت متر یعنی اگر زلزله مناسبی بیاید و دیوار کناره بزرگراه ریزش کند ساختمان هم با دیواره روی بزرگراه میاید پایین. با احتساب شتابی که در اثر سقوط پیدا می‌کند و ضربه‌ای که در برخورد با کف بزرگراه به آن وارد می‌شود لااقل تا شصت هفتاد متر را یا به خوبی زیر آوار می‌برد، یا در معرض پرتابه‌های آجر و سنگ و سیمان و شیشه ناشی از برخورد با زمین قرار می‌دهد. این یعنی کار تمام است. پس یک چیزی شبیه آن وقتی که روی پل‌ اول حافظ با حرکت آونگی بالای تقاطع طالقانی هستم در این موقعیت هم کارساز است. در موضع هر ساختمان، هیجان زده منتظر می‌شوم که زلزله بیاید، وقتی نمی‌آید و رد می‌شوم یک مرحله بازی تمام شده و رفته‌ام مرحلهٔ بعد.





پنجم- آسانسور

بطور متوسط از هر ده بار یک بار مهارت‌های ممکن خودم را در هنگام پاره شدن کابل آسانسور و سقوط آن مرور می‌کنم. اگر دو طرف آسانسور میله برای اتکاء داشته باشد، می‌شود گرفتن آنها و قوز کردن همزمان و اگر نه، پاها و دستها را به دیواره‌های طرفین فشار دادن و معلق ماندن تا آسانسور به فنر فرضی کف برخورد کند.لحظهٔ برخورد پیچیده‌ترین قسمت سناریو است، نیروهایی که به دست‌ها و پاها وارد می‌شود، ساییده شدن دستها و پاها به دیواره‌ها، تنظیم این فشارها متناسب با لحظه ضربه که چیزی کمتر از صدم ثانیه است و به حداقل رساندن خسارت به بدن و البته جستن از مرگ تا ماجرا ختم به خیر نسبی شود.


ششم- بمب اتم

خوبی بمب اتم این است که گزینه‌ها را محدود می‌کند، چون خیلی سریع و فوری در کمتر از چند ثانیه کل شهر با موجودات و متعلقاتش نابود می‌شود. برای همین فقط در موقعیتهایی معین ارزش وقت گذاشتن را دارد. مثلاً تونل نیایش بنظرم همینجوری هم فضای وهم انگیزی دارد، چه رسد ترافیک نسبتاً سنگینی هم به آن بخورد که معمولاً می‌خورد. ترافیک در حرکت است با سرعتی حدود ده بیست کیلومتر در ساعت. درست همین الان بمب اتم می‌خورد وسط شهر. یکی از همانها که قدرتش ده‌ها برابر بمب هیروشیما است و از یک طرف تا بهشت زهرا و از طرف دیگر تا اذغال‌چال را تخریب می‌کند. تونل نیایش شرقی غربی است پس قاعدتاً موج انفجار و تشعشع یکراست وارد تونل نمی‌شود و حداکثر ورودی‌ها و خروجی‌های آن تحت اثر فوری هستند. بنابراین بعد از اصابت بمب به مرکز شهر و لرزیدن تونل اول کلی ماشین با هم وسط تونل تصادف می‌کنند و بعد آدمها به خیال اینکه زلزله است هراسان به سمت خروجی‌ها شروع می‌کنند به دویدن ولی من که می‌دانم بمب اتم است. پس همانطور خونسرد می‌نشینم توی ماشین. اگر چه در نهایت باز هم به دلیل باقی ماندن تشعشعات و آلودگی همه نوشیدنی‌ها و خوراکی‌ها تا شعاع حداقل بیست سی کیلومتری، رستگاری چندانی متصور نیست. ولی باز بهتر از غافلگیرانه مردن است.


هفتم- مَجاز واقعی

هیومنز آو نیویورک عکس جوانی را گذاشته بود که در آن از قول جوان تجربهٔ شیزوفرنی‌اش را نقل کرده بود. بعد هم توضیح داده بود که برای اجتناب از عود کردن آن حالت و گرفتاری در بیماری که در خانواده‌اش هم موروثی است، باید از هرگونه وابستگی و تعلق جدا بماند. فکر می‌کنم این چقدر آشنا است.

از اینکه حتی اگر شیزوفرنی داشته باشم یا به آن مبتلا هم بشوم هم نباید نگران باشم. چون در همان حال لابد بالاخره راهی برای آرام کردن جنونم پیدا می‌کنم.

بعد به این فکر کردم که مثلاً یوحنای نبی لابد در همچین حالاتی قرار می‌گرفته و مکاشفات مشاهده‌گون خود را می‌نوشته. حیف که دیگر پیغمبری‌چی‌گری خریدار آنچنانی ندارد.

من باور دارم دیوانگی امری بالقوه است، فقط مغز کارش این است که دائم قبل از بروز این حالتها آنها را رصد می‌کند و معدل می‌گیرد و با قبلش مقایسه می‌کند و در آخر با احتساب پیامد احتمالی، حالتی را در چهره یا حرکتی را در بدن بروز می‌دهد. یا اصلاً فرمان می‌دهد که شما عجالتاً هیچ عکس‌العملی نداشته باش که گندش درنیاید. این سیستم در آنهایی که دیوانگی‌شان بالفعل شده‌، به تناسب شدت دیوانگی از کار افتاده یا ضعیف شده است. مثلاً نوع ضعیف شده‌اش می‌شود آدمهای بای‌پولار و نوع قوی آن می‌شود دیوانهٔ زنجیری. بطور خلاصه دلیل اینکه ما اغلب با آدمهای غیر دیوانه طرفیم، میل شدید مغز به پرهیز از آبروریزی است، نه لزوماً طبق قاعده و مرتب کار کردنش.



البته شیزوفرنی کمی موضوعش فرق می‌کند. آدم شیزوفرنیک در واقع همان توهمات و تخیلاتی را که ممکن است مثلاً در خواب ببیند در بیداری می‌بیند و تصورش از آنها عین واقعیت است. شاید هم دیگران واقعیت را تخیل می‌کنند. چه کسی می‌تواند ثابت کند که واقعیت صرفاً بزرگترین مقسوم‌علیه مشترک توهمات اکثریت نیست؟

کم‌کم از طلوع آفتاب قبل از خواب دارد خوشم می‌آید.

۱۳۹۵ اسفند ۲۱, شنبه

ماییم که نیسسیم

هر چی می‌خوایم و می‌خواسسیم بگیم یا قبلاً خودمون گفتیم یا یکی دیگه، یا اونقده پرت و دور و گمه که گفتن نگفتنش علی‌السویه‌س. حالا این وسط یهو گفتنمون می‌گیره. یعنی نه خودِ خودمون که، این هی داره سیخ به کونمون می‌زنه که «دِ یالا بگو، جونت بالا بیاد، بنال» و مام هی براش توضیح که نمیشه دُکی، را نداره به جون خودت نباشه، به جون خودمون را نداره، یعنی داشته باشه‌م فعلنا را نمی‌ده. حالا ما نوکر شما؛ شما آقا، خوب، متین، بزرگوار؛ بکش بیرون این سیخو بذار مام دو دیقه واسه خودمون سرمونو بذاریم این گوشه‌موشه‌ها رو زمین یه چرت بکپیم، بلکه فردا یه فرجی شد؛ هم روزگار یه روی خوشی نشون داد، هم شما رم یجوری راضیت کردیم. بالاخره چرخ که قرار نی همیشه یه وری بگرده، اَیین‌ور به‌ اون‌ور، اَوون ‌ور به اینور، بالاخره دیگه.... به خرجش نمی‌ره که نمی‌ره. مام که عاجز و ضعیف و مفلوک و درمونده، دیگه اَ یه‌ جایی به بعد کلنا وا می‌دیم و خلاص.
خلاصه که منظور، ایناییکه می‌خونین پرت‌وپلای پرت‌وپلام نی! نه که نی! ینی بالاخره یه حکمتی پشتش هَه. حالا شمام نگو نی، بذا این یه شبم ما ایین ستون به اون ستونش کنیم تموم شه بره.
دکی دیده می‌گه «نشده! ینی هنو در نیومده!» می‌گیم دکی سر جدت چی‌چی در نیومده؟! مگه درخته؟ آخه ما اَ کجامون در بیاریم اونی که تو می‌خوایو؟ سقلمه می‌زنه همچین تو پک و پهلومون که دنبالچه‌مون تیر می‌کشه «اینهمه صب تا شب داری واسه من ورور می‌کنی، دِ خو همونارو وردا بینویس دیگه!» آخ خدا بکشدمون راحت شیم! «دِهکی! بکشه کدومه؟ کار دارم بات!» عجب بدبختی داریم به حضرت عبّاس! دکی نمی‌نویسیم، ینی اینکاره نیستیم! یک کلوم! هرکا می‌خوای بکنی بکن. پا می‌شیم بریم چایی بریزیم، قوریو که کج می‌کنیم درش هوپی از رو قوری می‌پره، شترق می‌خوره زمین چل‌تیکه می‌شه! تو دلمون فکر می‌کنیم که ئه؟! آها! په اینجوریه. می‌گه «په نه، اونجوریه! مال تو یه پا داره، ولی مال ما تریلی هیجده چرخه؟!» می‌ریم می‌شینیم پای اینترتر، این صفه‌ها رو هی اینور اونور می‌کنیم که سرمون با یه چی گرم شه، بلکه اینم حواسش بره سراین خرت و خورتا، بی‌خیال شه.
نوشته... ولش کن چه فرقی می‌کنه چی نوشته. مهم همینه که نوشته و مام می‌خونیمش. هی می‌خونیم، هی می‌خونیم، هعییی می‌خونیم. آخر سری‌م چشامون سنگین می‌شه. تازگیا بهش می‌گن مبصر شدی، ناظم مدرسه شدی. چه بدونیم ... راسسم می‌گن خو. هی غر می‌زنه، هی گیر می‌ده. آسایش حالیش نی، اَ غلط املایی گرفته تا کنش و واکنش جامعه مدنی و جنگلی و انگلی همه رو نظر می‌ده. نه اینکه نظر بده فقط؛ دعوا داره کلاً! حالا با هر کی دم چکش بیاد.

نوشته «انگاری باس حتمنی یه چی گفت وسط این هردمبیل. میشه‌م لال شد و نشس یه جایی، گوش داد فقط، بلکه‌م فقط تماشا کرد و لابه‌لا چایی رو یه هورت کشید.»

ایول! دمت گرم دکی، آی گفتیا! ما که لال شدیم رفته دیگه. میگه «لال شدنو واس تو نسخه نپیچیدم بُل می‌گیری!» می‌گیم دِ آخه هر چی می‌خوایم و می‌خواسسیم بگیم که یا قبلا خودمون گفتیم یا یکی دیگه، یا اونقده پرت و دور و گمه که گفتن نگـ.. می‌گه «به اینا نیس! حرف باید از دل بیاد. اینایی که می‌گی گفتن بیشتری اراجیفه، همه‌ش اداس. واسه جور کردن جنس رختخوابه، حرفِ زیر دله» می‌گیم دِ حرف دل اَ کجا بیاریم نصفه شبی؟ اصلاً حرفی نرریم که بخوایم مختصاتشو نسبت به مبدأ  دل حساب کنیم. اصن دلمون کجا بود؟! بذ مرگمون بخوابیم بابا!
...
صب پا می‌شیم، دکی ساکته. نشسسه سر میزداره زل‌زل نیگا می‌کنه به خورده نونا. یه دوسه بار از جلوش رد می‌شیم؛ انگار نه انگار! زیرچشی‌ َم نیگا نمی‌کنه. اصلاً تو این عالم نیس. بساط صبونه رو می‌چینیم جلوش. یواش یواش پا می‌شیم از سر میز. کارد و قاشق و ظرفو می‌ریزیم تو سینک. هنو زل زده به خورده نونا. نشون به اون نشون که تا ظهر از جاش تکون نمی‌خوره. بعدِظهر کم کم نگرانش می‌شیم. می‌ریم بالا سرش وامیسسیم. «دکی؟ چته؟» هیچی نمی‌گه. «دکی؟ ... دک...» نه‌خیر، دلش امروز به حرف زدن نیس، الحمدللا! برمی‌گردیم سر این‌ترتر. غروب که می‌خوایم پاشیم بریم یه چی درُس کنیم، می‌بینیم دکی نیس، دکی رفته! با خودمون می‌پرسیم ینی میشه؟ بعد کم کم ترس ورمون می‌داره. هیچ وقت بدون دکی زندگی نگذشته. خیلیا رفته‌ن این مدت ولی دکی همیشه بوده. دکی عاقلِ جَمعه. دکی نباس بره.
می‌ریم شروع می‌کنیم دنبالش گشتن؛ اول تو کمدا، بعد تو تراس، بعد زیر تختِ اتاق وسطی، تو کابینتا، مسترا، زیر مبل! نیس که نیس.
«برو خودتو خر کن بچه! من خودم ختم همه این حرفام.» دکی به قرآن فقط داشتیم فکر می‌کردیم اگه نبودی چه حالی می‌شدیم. الانه نه که بگیم نیستی که نیستی.. «عه؟ فَمیدی؟» صدات در نمیاد خب از سر صبی... «دِ می‌گم برو بچه! برو!» راس می‌گه؛ ختم همه این حرفاس.
.

۱۳۹۵ دی ۱۸, شنبه

شهر، برای زیستن


وقتی توی یک قوطی فلزی-شیشه‌ای عایق نشسته باشی، فایده ندارد؛ از امر واقع منفکی، در مجاز شخصی‌ات جریان داری. در بهترین حالت تماشاگر یک روایتی، روایتی که راوی آن می‌شود صدای موتور، پخش صوت، ترافیک، راننده، ویا حتی داستانپرداز ذهن خودت. روایتی که معمولاً همراه با نفرت از دیگری است؛ نفرت از «باعث و بانی‌»اش، نفرت از ترافیک و رئیس یا همکاری که بابت دیر رسیدن باید جواب اخم یا متلکش را بدهی، نفرت از آنی که جلویت پیچید «عین الاغ»، تا آنی که شیشه ماشینت را برای رفع گرسنگی مایع شیشه‌شور پاشید و تو را میان شرمندگی از خودت و ناتوانی از رهایی از پشت چراغ قرمز گذاشت و له کرد.

ولی وقتی پیاده می‌روی، توی تک‌تک خیابانها وکوچه‌ها، دستت را به دیوارها می‌کشی، زبر، صاف، مضرس، نرم، سرد، گرم را تجربه می‌کنی، می‌فهمی این دیوارها جنس دارند، واقعی‌اند. آدمها را هم؛ گرمای بدنشان، بخار نفسشان، چین اخم و برق نگاهشان. اینها چیزهایی نیست که با فاصلهٔ بعید و عبور با واسطه و سرعت برق‌آسا و بیزار از دوام قرمزی چراغ، بشود درک کرد.
لذت تماس با شهر را، از همین پیاده رفتن‌ها می‌شود فهمید. زمین زیر پا، تماس با کفپوش پیاده رو، سختی، نرمی و حرارتش... اینها همه معنی دارند، به آدم حس می‌دهند، افکار را در ذهن جاری می‌کنند. این افکار و احساسات پیوند می‌خورد با جای‌جای پیاده‌گردی‌ها، نگاه‌ها، نفس‌ها و آنوقت شهر مثل خانه مانوس می‌شود، آنوقت کسی از کسی، از سر غریبه‌گی، جلو نمی‌زند، کسی جلوی کسی نمی‌پیچد، اینطور نمی‌شود که کسی سر از قوطی آهن و شیشه بیرون نکند الا برای اخ و تف انداختن ویا فحش دادن. آدمها همان لبخندی را به هم می‌زنند که به عضو هم‌خانواده می‌زنند. اگر جایی خراب، کثیف، بدبو یا متروک است، برای برگرداندنش به خانه -برای سلامت خانه- همه دست به دست می‌دهند - چون دستشان به هم می‌رسد. درختانش را کسی قطع نمی‌کند؛ جرأت نمی‌کند که قطع کند، همه پای درخت‌اند. کسی گرسنه نمی‌خوابد؛ بالاخره یکی حواسش هست، اگر نبود، دومی، نه؟ سومی... دل آدمهایش برای هم تنگ می‌شود و همه از هم گریزان نمی‌شوند. شهر لمس می‌شود؛ تازه می‌شود جای زندگی کردن.

می‌گویید راه‌ها دور است؟ درست. نمی‌شود از این سر شهر تا آن سرش پیاده گز کرد؟ قطعاً نمی‌شود. ولی می‌شود سهم پیاده رفتن را محفوظ داشت. می‌شود «به پیاده شدن بیخ درِ» محل کار یا هر مقصدی، اصرار نداشت. می‌شود یک ربع تا نیم ساعت جا برای پیاده رسیدن گذاشت. می‌شود.

۱۳۹۵ دی ۴, شنبه

قضیهٔ استخون

یه مریضی بود تو یه آسایشگاهی که فکر می‌کرد استخونه و بقیه هم باهاش مثل استخون رفتار می‌کردن. رئیس آسایشگاه که عوض شد، خیلی آوانگارد پروندهٔ مریضا رو یکی یکی خواست و شروع کرد به بررسی کردن هر کدوم. به مال این که رسید تعجب کرد، گفت یعنی چه؟ بیاریدش من باهاش صحبت کنم. گفت بهش تو استخونی مگه؟ گفت بله. گفت ببین عزیزم، تو گوش داری، چشم داری، خودت حرکت می‌کنی، داری با من حرف می‌زنی،‌ استخون که اینطوری نیست. فهمیدی؟ مریضه یه کم فکر کرد و راضی نشد. چند جلسه دیگه هی اومد و رفت تا اینکه رئیس به منشیش دستور داد گفت یه کاغذ دراز بیاره و داد توش تمام دلایلی رو که چرا استخون نیست‌، براش نوشت و دادش دست یارو. چند روز بعد مریضه اومد به رئیس آسایشگاه گفت آقای رئیس قبول! دیگه استخون نیستم! رئیسه‌ام گفت باریکلا، آفرین! مطمئنی دیگه استخون نیستی؟ گفت آره صد در صد؛ ببین من حرف می‌زنم، گوش دارم، پلک می‌زنم، را می‌رم، فکر می‌کنم ... رئیسم حرفشو قطع کرد گفت خیله خب خیله خب آفرین، باشه پس مرخصی! همه حضار تشویق کردن و احسنت و باریکلا گفتن و مریضه هم که دیگه فهمیده بود استخون نیست جل و پلاسشو جم کرد رفت. یه کم که گذشت، دیدن برگشت! رئیس پرسید چی شدش په؟ گفت والا مث که هنوز یه مقدار استخونم! گفت ئه؟ عَیزم اینهمه توضیح دادم بت، کاغذ دراز دادم نوشت برات، الان دوباره برگشتی که من فلان؟ گفت عاره! یعنی من می‌دونم استخون نیسسما، ولی این سگه که دم دره که نمی‌دونه.

۱۳۹۵ آذر ۶, شنبه

تایتل: ری‌استارت



چند وقتیه هیچ‌چی برام جالب نیست، یعنی شاید در لحظه جالب باشه ها، ولی فقط در همون لحظه. حالا دارم تمرین می‌کنم ببینم می‌تونم برگردم به دورانی که هی یه چیزایی برام جالب بودن یا نه. البته من همیشه از برگشتن به یه دورانی (حالا هر دورانی) فراری بوده‌م. ولی اشکال الآن اینه که خود این فراری بودنه م برام جالب نیست. نه اینکه برگشتنه جالب باشه ها، نه! یعنی از سر جالب نبودنِ هیچ‌چيز، آدم فکر می‌کنه ولش کن بذار این دفعه رو برگردیم استثنائاً، ببینیم بلکه‌م جالب شد.
حالا اینا به کنار! فکر می‌کنین قضیه به همین راحتیاس؟ نع! من الآن یه ربعه سر کاسهٔ فرنگی نشستم با موبایل دارم اینا رو یواشکی می‌نویسم که اون نسخهٔ خودمو که جلو کامپیوتره بپیچونم. یعنی اگه هر چی داشتم و بود، اینجا تونستم بریزم بیرون که تونستم، اگه نه، برم بشینم جلو اون کوفتی، همه‌ش خشک می‌شه و بند میاد. یعنی اصن این حرفا که «هیچی برام جالب نیست» و اینا، مال همین چن دیقه فراغت مستراحیه، وگرنه اون یارو جلو مونیتوریه با سی‌تا تب‌شیت باز فکر می‌کنه اوه چقدر چیز بالقوه جالب مونده که باید بهشون رسیدگی کنم؛ وقت کم نیارم يه وخ! بعد اون سی‌تا رو که رسیدگی می‌کنه، می‌بینه رفته تو پاچه‌ش و عوضش سی‌وشیش‌تا جالبِ بالقوهٔ دیگه درست شده. بعد هی این تکرار می‌شه تا مجبور می‌شه در اثر فشار اعمال حیاتی پاشه بیاد اینجا و یادش بیفته که اوه اینطوریه پس؟ جالب نيست هيچی انگار.
حالا ایندفعه شانسكی-اتفاقی وقتی بعد از کشف چندبارۀ تئوری ناجالبیتِ خصوصی روی كاسۀ مستراح، موبایلمَم همراهم بود، اینطوری شد که اینا خیلی سرّی و یواشی و یه انگشت شستی تایپ شد. تمرينی بود بالاخره. جالب بود.

پ.ن.
همه‌ش مزخرف بود، الآن وقت ندارم توضیح بدم چرا، خلاصه‌ش مستراح‌گرفتگی. بذار ببینم اینا چیه اینجا گذاشتن ملت. یحتمل خیلی جالب باشه.