‏نمایش پست‌ها با برچسب اشارات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اشارات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ دی ۴, شنبه

قضیهٔ استخون

یه مریضی بود تو یه آسایشگاهی که فکر می‌کرد استخونه و بقیه هم باهاش مثل استخون رفتار می‌کردن. رئیس آسایشگاه که عوض شد، خیلی آوانگارد پروندهٔ مریضا رو یکی یکی خواست و شروع کرد به بررسی کردن هر کدوم. به مال این که رسید تعجب کرد، گفت یعنی چه؟ بیاریدش من باهاش صحبت کنم. گفت بهش تو استخونی مگه؟ گفت بله. گفت ببین عزیزم، تو گوش داری، چشم داری، خودت حرکت می‌کنی، داری با من حرف می‌زنی،‌ استخون که اینطوری نیست. فهمیدی؟ مریضه یه کم فکر کرد و راضی نشد. چند جلسه دیگه هی اومد و رفت تا اینکه رئیس به منشیش دستور داد گفت یه کاغذ دراز بیاره و داد توش تمام دلایلی رو که چرا استخون نیست‌، براش نوشت و دادش دست یارو. چند روز بعد مریضه اومد به رئیس آسایشگاه گفت آقای رئیس قبول! دیگه استخون نیستم! رئیسه‌ام گفت باریکلا، آفرین! مطمئنی دیگه استخون نیستی؟ گفت آره صد در صد؛ ببین من حرف می‌زنم، گوش دارم، پلک می‌زنم، را می‌رم، فکر می‌کنم ... رئیسم حرفشو قطع کرد گفت خیله خب خیله خب آفرین، باشه پس مرخصی! همه حضار تشویق کردن و احسنت و باریکلا گفتن و مریضه هم که دیگه فهمیده بود استخون نیست جل و پلاسشو جم کرد رفت. یه کم که گذشت، دیدن برگشت! رئیس پرسید چی شدش په؟ گفت والا مث که هنوز یه مقدار استخونم! گفت ئه؟ عَیزم اینهمه توضیح دادم بت، کاغذ دراز دادم نوشت برات، الان دوباره برگشتی که من فلان؟ گفت عاره! یعنی من می‌دونم استخون نیسسما، ولی این سگه که دم دره که نمی‌دونه.

۱۳۹۵ مهر ۲۳, جمعه

در باب همزیستی حق و باطل

آیا باطل‌تر از «کیمیاگری» سراغ دارید؟ که از ابندای تاریخ علم تا همین چند قرن پیش، مشغولیت عوام و خواص بسیار بوده‌ و قصد آن این که فرضاً فلزی چون مس را مبدل کند به طلا! (و البته این بطالت اکنون محرز ‌است، چون به ساختار عناصر و نحوهٔ ترکیب ایشان آشناییم). و در همان حال، آیا عاملی موثرتر از اشتغال افراد به این امر در طی قرون، در رسیدن به بزرگترین پیشرفتهای بشری از شیمی گرفته تا مشتقات و مابعد آن، می‌شناسید؟
حال فرض کنید کسی یا کسانی که به واسطهٔ نوعی از آگاهی یا صرفاً برحسب شهود یا حتی موضع‌گیری عقیدتی یا کتره‌ای، طی آن دوران، بر بطالت این پیشه اصرار داشته و عاملین به آن را تکفیر و تنبیه می‌کردند (که داشته و می‌کردند) و با موفقیت مانع از تجربهٔ اشخاص در کیمیاگری می‌شدند. آیا ایشان علیرغم حقانیتشان در عقیده به باطل بودن ذاتی این تفکر و پیشه، برای بشر و دانش بشری سودمندتر بودند یا همانان که به این حرفهٔ باطل اشتغال داشتند؟

همین را بسط دهید به هرآن عقیده یا روشی که باطل می‌دانید و قصد ریشه‌کن کردن آن را دارید: آيا حقانیت احتمالی ما در عقیده‌ای، که به واسطهٔ آن عقیده یا روش دیگر را باطل می‌شماریم، حقانیتی برای برچیدن آن عقیده یا روش نیز را موجب می‌شود‌؟ آیا تکثر و پذیرش دیگری (ولو کسی که بر طریق خطاست)، بسیار سودمندتر از حاکمیت هر نوع «حق و حقیقت مطلق» (به فرض وجود) نیست؟
به عبارت ساده‌تر: آیا اصولاً به فرض تمیز دقیق حق و باطل، باید بر پیروزی «حق» بر «باطل» اصرار داشت؟
پ.ن. ۱
بطالت با «جهالت» یکی نیست. جهل اصرار بر ندانستن است، ولی باطل طریقتی در دانستن‌ که خطاست. جهالت جایی در تکثر ندارد، چون عاری از هر نوع گرایش به «دانستن» است. بطالت ولی، حتی می‌تواند اکثریت جمع متکثر را شامل شود.
پ.ن. ۲
بدیهی است که منظور از تکثر، مجاز دانستن ‌تفکری که به موجب آن ویرانی محیط و قتل و نابودی انسان تبلیغ می‌شود نیست (چه این خود معمولاً از نتایج عدم باور به تکثر و اصرار در حقانیت مطلق بودن آن عقیده است)
از رشته تقریرات حین مشاهدات سلسله جنگهای روزمرهٔ حق و باطل
..

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

بی‌نهایتِ کرهٔ ریمان

تصور غالب این است که شاید گریز ناپذیری و قطعیت مرگ همان چیزی باشد که همه را می‌ترساند. ولی تصور من چیز دیگری است. من فکر می‌کنم مرگ برای این تلخ و هراسناک است که هیچ قصه‌ای ندارد؛ همانی است که هست، بی هیچ ابهامی، بی هیچ اما و اگری، خیلی بسیط، خیلی مشخص!
و مرگ که این باشد، مابقی هر چه هست قصه است. قصه‌ها نسخه‌های دیگر واقعیتِ زیستن‌اند، به شمار آدمهای متصل به هر واقعیتِ زیسته. 
پس قصه‌ها واقعیت جعل شده‌اند. واقعیت را جعل می‌کنیم تا ما هم آفریننده باشیم؛ آفرینشی که از ابتدا دریغ شده است. خود واقعیت ولی، آفرینشی است که حادث شده، همان است که هست، که ما در آن دخالتی نداشته‌ایم و نمی‌توانسته‌ایم داشته باشیم. آنچه ما در آن دخیلیم جعل واقعیت است، قصه‌گویی است، در صادقانه‌ترین حالت آن بزک کردن امر واقع و در مراتب بعد، قلب آن به گونه‌ای خوشایند.
مرگ فقط و فقط یک روایت دارد؛ قصه‌ای ندارد: عدم است؛ محو و پاک شدگی است؛ سکوت است و نیستی؛ سالب آفرینش مجعول من و ما. برای همه یکی است. چگونه به مرگ رسیدن ولی، همچنان روایت دارد، مرگ نه!  
شاید برای همین باشد که ذهن‌های منطقی و قطعیت‌طلب با مرگ کمتر ناآرامند. شاید همین است که وقتی حس می‌کنند توان قصه‌گویی از میان رفته، مرگ را پسندیده‌تر می‌انگارند. مرگ برای آنها ترسناک نیست بلکه اوج است. همگرایی همه قصه‌های ممکن است به قطعیت متقن.

پ.ن. این متن سوئیسایدال نیست.

۱۳۹۴ بهمن ۲۴, شنبه

خلاصه‌ای در باب دینامیک صندوق پلاستیکی


صفر- مدخل
وقتی صحبت از انتخابات به میان می آید، بیشترین بحثها و استدلالها حول ساختار آن، به عنوان یک رویداد و میزان اثرگذاری آن، به لحاظ منطقی/قانونی در معادلات قدرت است:
از توازن و آرایش قوا در جناح‌های شرکت کننده گرفته تا میزان اختیارات نهادهای نظارتی در تحدید انتخاب‌شوندگان، از میزان اطمینان از سلامت برگزاری تا میزان اختیارات منتخبین در چارچوب‌ قانون، تا معانی ضمنی مشارکت یا عدم مشارکت، درتایید یا رد عملکرد سیستم حاکم.
بحثهایی که معمولاً به همگرایی در تصمیم سازی منطقی-جمعی میل نمی کند، و دست آخر باید منتظر آن بود که به چه میزان توده مردم با هر استدلال احساس قرابت بیشتری کرده، ویا اصلاً بدون توجه به آنها و صرفاً بر مبنای شم و شهود فردی یا جمعی،  چگونگیِ حضور یا عدم حضور خود را رقم می زنند.
نقطه اشتراک این بحثها آن است که امر انتخابات، به مثابه یک رویداد «ماشینی-منطقی» (مستقل از بستر انسانی آن) و «نقطه‌ای» (بدون اتصال با قبل و بعد از خود) ارزیابی می‌شود، در حالیکه پروسه انتخابات، زنجیره‌ای پیوسته از مجموعه رویدادهای جمعی-اجتماعی در بسترزمان است.

یک - صندوق رای ابزار چانه زنی توده با حاکمیت در خرید کالای سیاست از سیاستمدار است
«کالای سیاست» که سیاستمدار به «ملت» عرضه می‌کند، «وعدهٔ تحولات و خدمات»ی است که بنا است مورد اقبال خریدار آن باشد، یا به عبارت ساده‌تر قرار است منافع ملت را تامین کند. طبیعتاً این منافع بر اساس نوع بینش و مبتنی بر نیازهای خریدار تعریف می‌شود. پس اگر فروشنده الف قائل به «منفعت» بودن آنها برای مشتری نباشد، و از ارائه آنها امتناع کند، کافی است فروشندهٔ ب با هوشمندی بسته‌ای ارائه دهد که میزان بیشتری با خواست خریدار همپوشانی داشته باشد و برنده معامله شود و در طرف مقابل جایگاه برتر خود را در سیستم به دست آورد یا تثبیت کند. بنابراین، وقتی صندوق رای در بستر قانونی سیستم حاکم به عنوان «ابزار انتخاب حاکمان» تعریف شده باشد، در بدترین حالت مفروض، اگر سیستم معادل «حکومت شیاطین بر معصومین» هم باشد، میان «شیاطینِ مفروضِ مدعیِ قدرت» (سیاستمداران) درون سیستم ایجاد «رقابت» می‌کند و یکی یا بعضی از شیاطین که هوشمندی یا انعطاف بیشتری نسبت به سایرین دارند برای کسب کرسی/کرسی‌های قدرت در هر مرحله از گذار از صندوق رای، ناچار از جلب نظر اکثریت «معصومین» (مردم) خواهند بود و به نسبت ظرفیت قانونی و فضای ممکن برای چانه زنی، حداقلی از امتیازات لازم را (به ناچار) به رای‌دهندگان خواهند داد تا برندهٔ میدان رقابت باشند یا بمانند.

دو - فرآیند اثرگذاریِ انتخابات پیوسته است، ولی در قالب رویدادهایی با نمود گسسته
دینامیکی که پروسهٔ چانه زنی برای کسب و ارتقاء منافع در هر مرحله از طریق ایجاد رقابت از سوی مشتریان (ملت) و کسب منافع از طریق پیروزی در رقابت از سوی عرضه کنندگان کالای سیاست (سیاستمداران حاکم)  دارد،  در دراز مدت و در تکرر و توالی، فرآیندی پیش‌برنده است: منافع کسب شده در هر مرحله قابل بازگشت نیستند و هر بار نسبت به مرحله قبل سیاستمداران ناچار از تمکین بیشتر به خواسته‌های روزآمد شدهٔ عمومی برای کسب امتیاز حاکمیت مجدد هستند، «مگر» موقعی که «عدم مشارکت» رخ دهد، که تنها در این صورت می‌توان عقب‌گرد جدی و اساسی و از دست دادن بسیاری از منافع کسب شده را متصور بود (که قطعاً هر کس با اندکی تامل مثالهای چنین وضعیتی را به یاد خواهند آورد)
در عین حال چنین فرآیندی در بلندمدت، همواره این «امکان» را ایجاد و حتی ایجاب می کند که در مقطع زمانی مقتضی یک جریان متفاوت بتواند در چارچوب سیستم بروز و ظهور پیدا کند و از آن طریق شتاب بیشتری به پروسه اصلاح ساختار عرضه و تقاضای سیاست بدهد که در غیر اینصورت (و در شرایط متعارف) بروز و ظهور نمی‌یابد.

سه - نتیجه و تاکید
انتخابات یک «ابزار» است، می‌توان از آن استفاده نکرد ولی نمی‌توان کسانی را که از آن استفاده می‌کنند و اعلام می‌کنند که از آن به عنوان ابزار رسیدن به اهداف استفاده می‌کنند شماتت کرد و آنها را با کسانی که صرفاً به حکم کور وظیفهٔ اخلاقی/ایدئولوژیک در انتخابات شرکت می‌کند، یکی دانست و به آنان تهمت ذوب‌شدگی در قدرت زد.
مهم‌تر از آن، بر خلاف آنچه تصور می‌شود صندوق رای نه ابزار تایید قدرت یا حتی ابزار اعتراض به قدرت (با فرض قدرت سالبه آن) در هر مقطع رای‌گیری، و نه حتی یک ابزار مکانیکی جمع آوری آرا و اعلام نتیجه است، که ابزار فرآیندی است پیوسته به نام «انتخابات»، که در دراز مدت «اهرم» نزدیک سازی (یا حتی تطبیق) خواست حاکمان به خواست جامعه و حتی به بیان صریح تر تحمیل خواست جامعه به حاکمیت است. برای همین قدرت این صندوق پلاستیکی را نباید دست کم گرفت. حتی می‌توان از نقل قول معروف ارشمیدس در وصف توان «اهرم» وام گرفت و گفت «اگر همواره صندوق رای و مشارکتی همگانی فراهم باشد، هر حکومتی قابل انطباق با خواست مردم است».

۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

مدرسه

همينطور ايستاده‌ام كنار در و سعي مي‌كنم سرم را پايين نگه دارم، نمي‌شود، توي ذاتم نيست؛ سرم را برمي‌گردانم سمت حياط، خيره مي‌شوم به باباي مدرسه كه دارد برگهاي زرد و قهوه‌اي را جارو مي‌كند. هيچ‌وقت آنطور كه مورد تحسين است محصل مودب و سربه‌راهي نبوده‌ام. كمي ديگر صداي زنگ مي‌آيد و گلۀ بچه‌ها با هلهله و فرياد از پله‌ها به پايين سرازير مي‌شود و ناظم‌ جلوي پله مي‌ايستد و با جذبه گرفتن و گاهي با اشارۀ تهديدآميز خط‌كشي كه در دست دارد آنها را به آرامش امر مي‌كند، اگر لازم باشد با همان خط‌كش پس كله يا پشت بازوي يكي مي‌زند، گهگاهي هم يكي دو نفر را از گله جدا مي‌كند و كناري مي‌ايستاند تا ديگران حساب كار دستشان بيايد. اين صحنه آنقدر برايم تكرار شده كه اين‌بار حتي لازم نيست نگاهش كنم.
شايد از فوايد اخراج شدن از كلاس يكي‌اش همين است كه مي‌تواني تصوير خودت را وقتي توي گله هستي گاهي از بيرون تماشا كني، چه موقعي كه دم در كلاس ايستانده شده باشي و چه موقعي كه مثل حالا كنار در دفتر مدير انتظار تنبيه بكشي. تقريباً ديگر همۀ برگها در گوشۀ حياط كپه شده‌اند و جارو كنار آنها به ديوار تكيه كرده و خبري از باباي مدرسه نيست. چشمم را مي‌گردانم بلكه سايه‌اش را جايي ببينم. نمي‌دانم چرا در تمام اين مدرسه او تنها كسي است كه حضورش الان به من قوت قلب مي‌دهد. لالۀ گوشم ميخزد ميان دو انگشت بزرگ و داغ مي‌شود. برمي‌گردم. نگاهم مي‌كند. چيزي نمي‌گويد. در را باز مي‌كند، دستم را مي‌گيرد و مي‌رويم توي دفتر. نه؛ محصل منظم و مؤدبي نيستم، تا جايي كه معلوم است هم نمي‌توانم باشم. از بالاي عينكش نگاهم مي‌كند، من هم همينطور نگران زل مي‌زنم به چشمهايش؛ هيچ وقت اين توصيۀ ديگران را كه مي‌گويند سرت را بيانداز پايين و قيافۀ خجالت‌زده بگير را نمي‌توانم اجرا كنم، اگر قرار بود خجالت بكشم كه از اول كاري نمي‌كردم و مي‌شدم سربه‌راه و مؤدب. ناظم هم وارد دفتر مي‌شود و پشت سرش سه رأس محصل را كه از گله جدا كرده به داخل دفتر مي‌آورد. بعد نگاهش به من مي‌افتد «ئه! تو كه بازم اينجايي!»صداي خفيف معترضي از خودم درمي‌آورم كه يعني چرا الكي جو مي‌دهي؟ بازم نيست! از آخرين بار خيلي وقت گذشته ولي او اصلاً برايش فرقي نمي‌كند. رويش را مي‌كند به مدير و دوتايي شروع مي‌كنند راجع به چيزي كه اصولاً نه به هيچ‌كدام از ما ربطي دارد و نه سر در مي‌آوريم حرف زدن. حرف زدنشان خيلي عادي و خودماني است، انگار كه ما اصلاً وجود نداريم، اينطوري تشويش ناشي از حقارت آدم بيشتر مي‌شود؛ نگاهم را مي‌دوزم به جايي در روي ديوارهاي خانه‌هاي روبرويي؛ بعد مي‌لغزانمش روي چند كفتر به رديف روي بام يكي‌شان نشسته‌اند و فكر مي‌كنم كه چرا اينها بايد اينقدر آزاد باشند، گاهي راجع به گربه‌ها هعم همين فكر را كرده‌ام. با وقفه مختصر در مكالمه حواسم برمي‌گردد به اتاق. بهانه‌هايم را همراه با روايت خودم از ماجرا مرور مي‌كنم تا هم آماده باشم هم وضعيت جاري كمتر روانم را به هم بريزد بالاخره حرفشان تمام مي‌شود و ناظم موقع بيرون رفتن از در انگار كه دارد يك كلمه پاورقي مي‌گذارد، اشاره‌اي به آن سه نفر مي‌كند كه «اينام كه درست نمي‌شن». مدير به طرف آن سه كه يك قدم و نيم با من فاصله دارند و از كتف به هم چسبيده‌اند مي‌رود. چانه اولي را مي‌گيرد و كمي مي‌مالد، بعد يك سيلي به او مي‌زند و از در به بيرون روانه‌اش مي‌كند. دومي و سومي را هم روبروي هم مي‌ايستاند و دستهاي يكي را مي‌گيرد و همينطور كه تكان مي‌دهد مي‌گويد شل كن، بعد دستهاي آن يكي را مي‌گيرد و مي‌آورد جلو و با دست اين روي دست آن مي‌زند و اشكشان كه سرازير مي‌شود، مرخصشان مي‌كند. بدون آنكه چيزي بگويد نگاهم مي‌كند. گوشم را مي‌گيرد و مي‌مي‌مالد، كم كم فشار انگشتش را بيشتر مي‌كند و لالۀ گوشم داغ مي‌شود و به درد مي‌افتد. اخلاق مرا مي‌شناسد، گريه‌ام را نمي‌تواند دربياورد پس همان بهتر كه بقيه‌اش همان حكايت تكراري خواستن والدين به مدرسه و بيزاري هرچه بيشتر من از كل آن باشد.
تمام دوران تحصيل و مابعد آن براي من كم و بيش به همين سياق معنا شده و بعد بارها با اين سوال مواجه شدم كه «فلاني چرا به فلان مجمع فارغ‌التحصيلان بهمان يا گردهمايي كاركنان بيسار نمي‌آيي؟» بعد فكر كرده‌ام كه «چرا؟» و مي‌بينم ظاهراً اتوريتۀ ديگري براي زيردستها تعلق مي‌آورد، بعد اين تعلق شايد هويت مي‌سازد، مبدل مي‌شود به انجمن، كالت، يادگاري ساختگي براي لاپوشاني و ارزش‌بخشي به حقارتي كه آدمها در طول «با هم تحت تسلط آن بودن» متحمل شده‌اند؛ ولي براي من نه. البته احتمالاً من آدم كودني‌ام.

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

از باب نو شدن

حميد دباشي جايي مي‌گويد: «مدنيت بدون آيين نمي‌شود». راست مي‌گويد. نمي‌تواني از تناقض‌ها و «بي‌چاره‌»گي‌هايي كه حتي در اوج بهترين و مدرن‌ترين شرايط زندگي مدني هم دچار آن هستي رها شوي، پس بايد چيز يا چيزهايي فارغ از هر نوع عقلانيت و منطق بتراشي و به آن باور بياوري تا استيصالت را به آنها احاله دهي يا در آنها گم‌ش كني. من كه مي‌گويم اين به خودي خود نه تنها هيچ اشكالي ندارد، فوايد زيادي هم دارد. از جمله آنكه بخشي از آدمها را گرد يك باور مجتمع مي‌كند و هويتي مشترك مي‌سازد تا كمتر به جان هم بپرند و با هم مداراگرتر باشند تا بهانه‌اي براي تقويت نوعي همزيستي مسالمت‌آميزبه آنها بدهد. ولي گاهي همين همزيستي‌هاي موضعاً مسالمت‌آميز مشكل ساز هم مي‌شوند.  مشكل هم آنجا درست مي‌شود كه «تو»ي شهروند مدني، اين باورهاي خودساخته را توسعه مي‌دهي تا آنجا كه در حيطۀ كاربرد عقل حضور و غلبه پيدا مي‌كنند و فرع مهم‌تر از اصل مي‌شود و نتيجه آنكه اين باور بشرساخته را مستمسك ستيز با ديگر باورهاي از همين دست مي‌كني.

نوروز هم، اگرچه صرفاً يك قرارداد آييني ديگر است ولي شايد كمتر از بسياري از ديگر آيين‌هاي همسان خود، به دنبال هويت‌سازي از باب ترسيم مرز ميان باورمندان خود و «ديگران» باشد و بيش از آنكه بخواهد با پررنگ كردن تفاوتها و كشف دوست و دشمن جاي خود را در جمعي به عنوان ملت بيابد، همه‌گان را به ستايش اعتدال و شكفتن زندگي در بستر اين اعتدال، در معنايي عام، فرامي‌خواند.

براي همينها است شايد كه براي من نوروز صرفاً سفره‌اي با تعدادي شيئ چيده شده درآن نيست، تنها ديد و بازديد و تبريكي اجباري از سر وظيفه نيست و بهتر آن است كه به آييني منحصر به كسب هويت ملي و تاريخي هم فروكاسته نشود. من معتقدم نوروز را بايد در باز آوردن و يادآوري آنكه «اصل زندگي و بناي جهان فارغ از تصورات و باورهاي ما از نيك و بد است» و اينكه «اين زايش و بازسازي زندگي جز از راه پذيرش تغيير و به استقبالِ آن رفتن ممكن نيست» ستود.

هر روزتان نوروز

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

روايت پشت صحنه

بعضي آدمها با قصه‌هاي زندگي بيشتر از خود زندگي حال مي‌كنند. يعني برايشان لذت‌بخش است كه كسي بيايد و برود و درامايي درست بشود اين وسط و آنها هم بازيگرش باشند هم تماشاگرش و گهگاهي هم اگر همه‌چيز قرار بشود به خوبي و خوشي پيش برود يك انگولي هم بكنندش كه كج و معوج شود و خسته‌كننده نشود. تلقي‌شان هم اينجوراست كه آخر فايده‌اش چه؟ نه دردي باشد، نه دلتنگي‌اي، نه اشك و آهي! بايد يك جايش بلنگد كه تماشايي بشود. خب اين هم نگاهي است كه نمي‌شود گفت بد است يا خوب است ولي اگر قرار باشد تو هم جايي از اين داستان نقشي داشته باشي، آن وقت ديگر ماجرا فرق مي‌كند. يعني ممكن است بزني همۀ كاسه كوزه را به هم و بازي خودت را بكني، جوري كه ديگر طرف آن فرود و فراز قصه‌اش فقط بشود فرود و فرازش بيفتد در ورطۀ كشك. نمي‌دانم اين بد است يا خوب ولي من حوصلۀ بازي كردن نقشي را كه يكي ديگر بخواهد في‌المجلس عوضش كند ندارم. يعني يك جوري آنقدر قصه در زندگي ديده‌ام و مي‌بينم كه نخواهم وارد نوع ساختگي‌اش بشوم. فكر كنم يك جور بايد بي‌درد باشي تا از آنطور قصه ساختن براي زندگي لذت ببري يا شايد هم بايد باوري به قصه‌هاي خود زندگي نداشته باشي. كمترينش اين است كه از قصه‌هاي خود زندگي و غير قابل پيش‌بيني بودنشان آنقدر مي‌ترسي كه مي‌خواهي پيش‌دستي كني و قصه‌ها را خودت بسازي و عروسك‌گردانش هم خودت بشوي ولي هيچ وقت حساب اين را نمي‌كني كه جايي ممكن است يكي از عروسكها خودش بازي خودش را پيدا كند و كل قصه‌ات را به هم بزند و آن وقت تومانده‌اي با يك قصۀ نصفه نيمه و يك زندگيِ واقعيِ نداشته.
از تاملات چسكي دوزاري ميان‌پرده‌اي.
 ...
ديشب خواب ديدم يكي در خانه را مي‌زند و من از خواب بلند مي‌شوم بيايم در را باز كنم مي‌بينم هنوز صندلي‌ها دوتا دوتا كنار هم تمام راهرو را بسته‌اند و من معلوم نيست چند وقت است خوابيده‌ام. تا ميايم صندلي‌ها را از جلوي در ببرم بچينم سر جايشان، خوابم تمام مي‌شود. ولي شمردمشان دقيقاً بيستوشش‌تا! مهم نيست، نمايش تمام شده و من بايد خانه را مرتب كنم. اول از اتاق خواب شروع مي‌كنم. كلي لباس كه روي زمين ريخته و كلي چيزهاي ديگر، همه را يكي يكي مرتب مي‌كنم و آويزانشان مي‌كنم توي كمد يا تا مي‌كنم و توي كشو يا پايين كمد مي‌گذارم. يك چمدان آن گوشه است كه از 4 ماه پيش آن گوشه افتاده است، با نوك پا گوشۀ درش را مي‌زنم بالا، طوري كه انگاربخواهم بقاياي جنازه‌اي كه تويش ريخته، حالم را منقلب نكند. تويش را مي‌بينم، نه طوري نمي‌شود، ولي هنوز بايد همانجا بماند، آنقدر بماند تا خودش تجزيه و ناپديد شود. 
كافي است. بايد بروم، بروم همه چيز را مرتب كنم. گمانم زندگي جايي همين گوشه‌ها دست به سينه ايستاده كه من دكور را به جاي اولش برگردانم تا رغبت پيدا كند براي روايت كردن بقيه‌اش.

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

رساله‌اي در باب تولرانس ايراني



ما ايرانيان افتخارات بسياري در تاريخ خود داريم [آقا دارم جدي صحبت مي‌كنم،‌ گوش بده] و همواره با اين افتخارات در تنگناهاي تاريخي، مصائب، سختي‌ها و مرارتهاي بسياري را از سر گذارنيده‌ايم. از يادآوري شايستگي و بزرگمنشي بزرگانمان، همچنين توانمندي‌هاي نژادي و قومي سترگمان و «اولين» بودن‌هايمان در ايجاد و كشف و اختراع بسياري از داشته‌هاي امروزين بشري كه بگذريم يكي از برترينِ افتخارات ما داشتن ويژگي‌اي است كه در اينجا «تولرانس ايراني» اش مي‌ناميم. اين تولرانس امّا، همانطور كه هر ويژگي ديگرمان منحصر به خود ماست، مشخصاتي دارد كه آنرا از ساير انواع بدلي و خارجي آن متمايز مي‌كند.
در اين مجال ما بر آن هستيم كه به منظور اشاعه‌ي فرهنگ ناب و اصيل خود [مگه با شما نيستم؟ داره تولرانسم سر مي‌ره كم كم!] و همچنين آموزش نوباوگاني كه بدليل قرارگيري زودهنگام و بي‌مورد در شاهراه اطلاعاتي امكان غفلت آنها از ويژگي‌هاي و مواريث فرهنگي‌شان پديد آمده است و همينطور براي يادآوري به آن دسته از عزيزان كه بنا به هر دليل، امروزه در معرض اختلاط فرهنگي با بيگانگان قرار گرفته‌اند، «تولرانس ايراني» را به عنوان يك «فن زندگي» بصورت مختصر و مكفي آموزش داده و مثالهايي را نيز جهت هرچه بهتر جايگيري و نهادينه شدن آن در باطن اين مخاطبان ارائه دهيم. باشد كه مورد استفاده و بهره‌گيري همگي عزيزان واقع شود. [آخر جلسه خدمتتون مي‌رسم. بله شما!]
لازم به ذكر است/نيست كه در تمام اين گفتار تا انتها، مگر جايي كه خلاف آن تصريح شده باشد، منظور از «تولرانس» همان «تولرانس ايراني» خواهد بود.

درس اول
هجو و لودگي
اولين قابليتي كه پيش از يادگيري فن تولرانس بايد از آن برخوردار باشيم، توان لازم براي هجو هرچيز مهم و جدي است.
ريشه‌هاي تاريخي: از آنجا كه دائماً در طول اعصار و ازمنه‌ي متمادي، ايرانيان به دلايل گوناگون مورد هجمه و فشار همه‌جانبه‌ي اقوام و عوامل بيروني قرار گرفته‌اند، نيازمند خصلتي بوده‌اند تا بتوانند با تمسك به آن در مقابل انواع اين فشارها، تحقيرها و ناملايمتها كه معمولاً قدرت مقابله با آنها و يا گريز از برابر ايشان را نيز نداشته‌اند- از لحاظ روحي و رواني با كمترين آسيب ايستادگي و سپس گذر كنند. لذا لودگي و به تبع آن هجوِ اين عوامل متخاصم بسيار كارآ، مفيد و مثمر ثمر بوده و هست و خواهد بود.
نوع امروزين و نهادينه شده‌ي هجو: ريشه‌هاي تاريخي اين خصيصه هرچه باشد، امروزه چندان اهميتي ندارد. آنچه كه هم‌اكنون حائز اهميت است اين است كه در واقع اين امر يك پيشنياز اساسي براي «تولرانس» است، چرا كه معمولاً براي بكار بستن تولرانس در مقابل هر آنچه كه به مذاق خوش نمي‌آيد، خصوصاً مواردي كه از لحاظ عقلي و منطقي درست و مفيد و در عين حال پاسخگويي به و يا قبول آنها پر زحمت و مشقت‌زا است (مانند عمل به قانون، رعايت حقوق ديگران و از اين قبيل)، استفاده از ابزاري چون «عقل» يا «منطق» بسيار بسيار دشوار و معمولاً ناشدني است، لذا الزامي‌ست كه بتوانيم به سلاح «هجو» و «لودگي» مجهز باشيم تا بتوانيم از سد خشك و قاطع و بي‌رحم استدلال و منطق عبور كنيم.
براي مثال چنانچه در بحثي گرفتار شده باشيم كه طرف مقابل در حال اثبات اشتباه ما در خصوص انجام عملي نادرست (نظير زدن يك حيوان اهلي بي‌آزار با سنگ) از طريق دلايل عقلي و منطقي‌ است، كافي‌است در همان لحظه با لحني استهزاء آميز بگوييم «بابا مهربون، بابا چيز فهم، بابا حقوق حيوانات...» و به اين صورت وي را به مهمل بودن و مسخره بودن گفتارش آگاه كرده و از شرش خلاص شويم.



درس دوم
فضيلتِ جهالت
با شعار «الجهلي فخري»
در اعمال تولرانس ايراني «هرچه كمتر فكر كنيم موفق‌تريم» (قرار بود ديگر قيد نكنيم «ايراني» ولي ترسيديم بعداً در نقل قولها گرفتار تولرانس شود). داشتن شعور و بكار گيري قوه‌ي تحليل در موقع مواجهه با امري كه بر خلاف رويكرد و عملكرد فعلي ما است (ولي در عين حال منطقي و درست مي‌نمايد)، ممكن است مار را دچار شك در كردار و گفتار و انديشه‌ي خود، درك روش درست و از اين طريق دچار زحمتِ تجديدنظر در رفتار و تفكرات خودمان كند. به همين دليل، از آنجا كه فكر كردن ممكن است موجب پديد آمدن آگاهي و شعور و ورزيده شدن قوه‌ي تحليل در ما شود، بايد همواره از روشهاي مختلف، برتري و فضيلتِ جهالت (يعني همان دوري و پرهيز از فكر كردن) را در وجود خود نهادينه كنيم.
اصل اوليه و اساسي براي نهادينه شدن جهالت اين است كه همواره به درستي آنچه كه هم‌الآن در ذهن ما است، بدون شك و صد در صد مطمئن باشيم و همواره از كاربرد عقل و منطق در تقابل با تمام چيزهايي كه مغاير و متناقض با اين دانسته‌ها عنوان مي‌شوند، پرهيز كنيم و افرادي كه مروج تامل، تفكر و منطق هستند را به هر روش ممكن تحقير كنيم. نا گفته نماند كه اين عمل تحقير بايد طوري باشد كه بديهي بودن فضيلتِ فكر نكردن و بي‌ارزش بودن عقل را تداعي و تبليغ كند. عبارتها، خطابها و واژه‌هايي از قبيل:
«بينيم بابا حال نداري»، «يه ذره زير ديپلم بگو مام بفهميم دادا»، «بچه سوسول»، «بچه مثبت»، «پلفسور»، «عقل كل»، «ناناز»، «مموش»، «خيلي حاليته؟»، «تو خوبي!» و نظاير اينها در راستاي نهادينه كردن اين فضيلت كارآيي به سزايي دارند.
روش مبنا
روش مبنا يا پايه براي اين منظور اين است كه به محض مواجه شدن با گفته‌اي از اين قبيل كه «اين كار، كار درستي نيست» بدون اينكه دليل گوينده را براي اين اظهار نظرش بدانيم و بپرسيم، نشان دهيم كه او و نظرش از نقطه نظر اجتماع و عامه‌ جايگاه بسيار موهن ويا متزلزلي دارد و از اين طريق نه تنها به سرعت احمقانه و بي‌ارزش بودن كلامش را به خودش و همگان نشان دهيم بلكه خود او را در راستاي تلاش براي كسب فضيلت جهالت و پيوستن به جرگه‌ي جهل ترغيب و تهييج كنيم.
روشهايي كه در پي مي‌آيند همگي به نوعي بر روش مبنا استوار مي‌شوند.
روش قاطع
در اين روش كسي كه تولرانس لازم را نشان نمي‌دهد و در عين حال غريبه است را بايد به سرعت به داشتن تولرانس از طريق نمايش قاطع برتري نظري (و در صورت لزوم عملي) «جهالت»، ترغيب كرد.
مثال:
- آقا ميشه آشغالاتونو نريزين تو جوب لطفاً!
(از همان ابتدا مشخص و مبرهن است كه گوينده بچه سوسولي بيش نيست، پس بهتر است با يك واكنش خيلي قوي و مطمئن توي شكم طرف برويم تا «پررو» نشود.)
- هاه؟! (اين «هاه» يعني همان تو شكم رفتن مزبور - با دهاني كه پس از اداي صوت «هاه» تا لحظاتي باز مي‌ماند و يك گوشه‌ي آن همراه با ابروي موافق به سمت بالا كج شده است)
- عرض مي‌كنم آشغالاتونو تو جوب آب مي‌ريزين درست نيست ها.
(معلوم است كه دستپاچه شده است! پس حركت بعدي را با استفاده از «اصل هجو و لودگي» محكمتر و با قاطعيت بيشتر انجام مي‌دهيم تا زمينه ساز حمله‌ي نهايي و سقوط گوينده در ورطه‌ي خوددري‌وري‌بيني مطلق باشد)
- تو رو سنه نه، مگه تو شبا تو اين جوب مي‌خوابي؟
(«هرهرهر» خنده‌ي حضار در صورت وجود - و بدين صورت طرف متوجه مي‌شود كه جاي سفتي شاشيده است)
- نه قربان بنده اينجا نمي‌خوابم ولي از نظر بهداشتي ...
(مهم است كه در همين مقطع ضربه‌ي كاري را وارد كنيم كه طرف بفهمد توسل به دلايل منطقي و عقلي چه هزينه‌اي مي‌تواند داشته باشد و لذا چقدر احمقانه است)
- اوهو اوهو چيچـــــداشتي؟؟ نازتو برم خوشگل!
(طرف در اين مقطع ناگزير از سكوت است چون كلاً به بي‌نتيجه بودن اظهار نظرش پي برده است و ممكن است حداكثر اصواتي از دهانش خارج شود كه نشانه‌ي ناتواني و درماندگي‌اش باشد)
- اِ  ... بِه د ... بابا ... (همان اصوات مزبور)
(و هم اكنون موقع پاكسازي نهايي صحنه از شر مزاحم است.)
- اَ بَ اَ دَ بَ دَ نكن بينيم بابا!  واسه مام اينجا ناناز بازي در نيار بچه سوسول! راتو بكش برو تا نريختمت تو جوب. هري!
(و ختم مشكل: طرف تولرانس لازم را پيدا مي‌كند و از صحنه خارج مي‌شود و احتمالاً آموخته باشد كه چرا تولرانس چيز  مفيد و خوبي است.)

روش «تو ديگه چرا؟»
در پايان مثال فوق مي‌بينيم كه تولرانس لازم براي ريختن زباله در جوي آب به خوبي در محيط ايجاد مي‌شود و ديگر كسي زگيل نمي‌شود، ولي هميشه كار به همين سادگي نيست و گاهي ممكن است «طرف مورد نظر» دوست نزديك يا باجناقي، برادر زني، شوهر خواهري، فاميلي باشد كه نتوان به روش قاطع تولرانسش را فعال كرد پس در اينصورت مي‌توان به صورت مثال زير عمل نمود:
- آقا آشغالو نريز تو جوب!
- اي بابا مجيد جون بي‌خيال، آشغاله ديگه، من نريزم يكي ديگه مي‌ريزه. تو فك مي‌كني با آشغال نريختن من جوب بوي گُل مي‌گيره؟
- نه نمي‌گيره ولي آخه كثيفه
- تو كه سوسول نبودي رئيــس؟!
(و جمله‌ي آخر را طوري با نگاه و ايماء و اشاره به طرف مي‌گوييم كه انگار توي شلوارش ريده و ما مي‌خواهيم جلوي بقيه به رويش نياوريم. به اين طريق مجيد جان قانع مي‌شود كه تولرانس داشته باشد و البته گاهي  اين روش زودتر از روش قبل جواب مي‌دهد، چون هم به شعار همه فهم «اگر من نه، بقيه بله» مجهز است و هم كسي نمي‌خواهد براي اينكه سوسول بماند، دوستي يا فاميلي‌اش به هم بخورد و يا جلوي بقيه دوستان و آشنايان خرفت و ابله و از همه بدتر «سوسول» بنظر برسد.
تذكر: اين شيوه ممكن است پايداري روش قبل را نداشته باشد و دائم نياز به يادآوري پيدا كند كه «عزيز! اگر مي‌خواهي سوسول نباشي، تولرانس داشته باش»
اما گاهي شرايط از دو مثال فوق پيچيده‌تر مي‌شود كه اين حالت را در روش بعدي بررسي مي‌كنيم.
روش «داش، عشقي باش» يا روش تشويقي
ممكن است گاهي شخص نيازمند به يادگيريِ تولرانس، از نظر شرايط فيزيكي، اخلاقي ويا نسبتي به گونه‌اي باشد كه نتوان ازدو روش قبلي استفاده كرد يا نوعي از ابزار اعمال قدرت و اعتماد به نفس در اختيارش باشد كه آموزش تولرانس به صورت «قاطع» يا «تو ديگه چرا؟» مقدور نباشد لذا بايد از تكنيك «اي‌آقـــا» يا همان «عشقي باش» يا بقول برخي علما «تولرانسِ دوبل» استفاده كرد. (پاورقي: اطلاق «تولرانسِ دوبل» به اين روش از آن جهت است كه شخص مروج تولرانس (يا همان تولرانسنده) علاوه بر تشويق طرف مقابل به داشتن تولرانس، خود نيز با تمسك به تولرانس ولو بصورت مجازي و بصورت تسليم و چس ناله، آن را ترويج مي‌دهد.)
براي اين منظور شخص تولرانسنده بايد تا حدي به فلسفه و جهان بيني مخصوص تولرانس عميق‌تر پي برده باشد و از طريق فهماندن آن به طرف مقابل وي را دعوت به تولرانس نمايد.
سرفصلهاي مهم اين جهان‌بيني عبارتند از:
- تشويق ديگران به بي‌ارزش بودن دنيا و به تبع آن بي‌ارزش بودن هر چيزي كه بخواهد تغيير مثبتي در آن بدهد. با عبارت‌هاي كليدي از قبيل «زندگيتو كن بابا»، «بي‌خيال»، «دنيا دو روزه»، «اي آقا» و ...
- فرهنگ تساهل در پذيرش ضدارزش‌ و كار احمقانه ويا خلاف قانون. با عبارت‌هاي كليدي از قبيل «همه‌چيمون درسته فقط اينمون خرابه»، «عشقي باش»، «همه چيمون بايد به همه‌چيمون بياد»، «سخت نگير حالا» و ...
مثال اول:
- سركار ننويس جون مادرت، چيكار كردم مگه؟
- كمربند نبستي.
- بابا بيخيال! آخه اين درشكه اصلاً قابل اين حرفاس؟ كمربندش كجا بود؟
- طبق قانون شما بايد وقتي با درشكه هم تو اتوبان ميروني كمربند ببندي.
- تيمسار جون، تو رو خدا سخت نگير ببين اينهمه ملت دارن چجوري رانندگي مي‌كنن؟ تو فقط من و اين ابوقراضه‌م رو ديدي؟ آخه خدا رو خوش نمياد. بجون بچه‌م اصن حواسم نبود. بخدا چهار سر عائله دارم بايد هي بدوم يه لقمه نون درآرم بكنم تو حلق اينا، ديگه حواس برا آدم نمي‌مونه تو اين اوضا! خب همه چيمون به همه چيمون بايد بياد ديگه. جون عزيزت ايندفه رو ببخش قول مي‌دم بازم جبران كنم.
- ديگه تكرار نشه.
- قربون معرفت آقا. دمت گرم. نوكرتيم. چشم.
- برو وانستا ديگه.
- خيلي آقايـــــــي!
(البته ظرايفي در حين گفتگو يعني بطور دقيقتر كمي قبلتر از جمله‌ي «ديگه تكرار نشه»، اتفاق مي‌افتد كه به لحاظ حفظ شان و منزلت تولرانسيده‌ي محترم از ذكر آنها معذوريم ولي قطعاً تولرانسندگان محترم خودشان به اين ظرايف عنداللزوم واقف خواهند بود/شد)

حكايت:
- گفتين كجا بريم؟
- تهران‌پارس
- خيله خب
- ...
- ...
- ببخشيد آقا شما نمي‌ترسين همه‌ي چراغ قرمزا رو با اين سرعت رد مي‌كنين؟
- اي آقا الان نصف شب‌م گذشته. در ضمن دنيا دو روزه آقا، عشقي باش!
- پس ديگه چرا چراغ سبزا رو اول واي ميستي بعدش رد مي‌شي؟
- دِ! خب معلومه حاجي، چون همون موقع ممكنه يه عشقي داره قرمزشو رد مي‌كنه.




درس سوم
تولرانس به مثابه‌ي معرفت و اخلاق اجتماعي
پس از آنكه اصل «فضيلتِ جهالت»، اثر خود را در جهت پي‌ريزي فرهنگ «تولرانس» بر جاي گذارد، بايد راهكاري براي پايداري آن بصورت فراگير اختيار شود. از آنجا كه ممكن است همه‌ي اقشار اجتماع با تخلق به اخلاق جاهلي يا بروز دادن آن در ملأ عام احساس راحتي نكنند (اگر چه همگان از پير و جوان آن را از سنين كودكي آموخته‌اند و عنداللزوم مي‌توانند به طرفةالعيني به آموزه‌هاي خود در اين زمينه رجوع كرده و از فوايد آن بهره‌مند شوند)، بايد بستر بديلي، قابل استفاده براي همگان، در نظر گرفت كه ضمن نهادينه كردن هرچه بيشتر «تولرانس» به پايداري و ماندگاري آن در همه‌ي اقشار نيز كمك كند. به همين منظور تولرانس بايد در قالب يك رفتار و خصلت نيك اجتماعي معرفي و معيار سنجش «معرفت» افراد قرار گيرد. اين «معرفت» به همان معني متداول و آشنايي است كه در فرهنگ عامه يا همان فرهنگ جاهلي به آن اشاره مي‌شود و همانطور كه قطعاً‌ مطلع هستيد نه تنها اين «معرفت» با آن ديگري به معني «شناخت و آگاهي» تفاوت فراوان دارد بلكه كاملاً معنايي معكوس مي‌دهد. به بيان ساده‌تر، نشان دادن معرفت به كسي يعني «فارغ از هرگونه شناختي» نسبت به آن فرد، طوري با او رفتار كنيم كه انگار از او بهتر سراغ نداريم و در كل صفت «با معرفت» به كسي اطلاق مي‌شود كه در كل حوزه‌ي گفتگو داراي چنين ويژگي‌اي باشد. براي مثال «رفيق با معرفت» شخصي است كه صرفنظر از نحوه‌ي عملكرد و شخصيت و شايستگي دوستانش، با آنها رفتار شايسته‌ي بهترين و صالح‌ترين انسانها را دارد؛ هر كه باشند. اين «رفتار» البته در جايگاه خود قابل بررسي است. در فرهنگ مورد بحث، رفتار خوب يعني «حال دادن». «حال دادن» نيز مانند «معرفت» داراي معني معين و سازگار با ساير واژگان اين حوزه است. اجازه دهيد در خصوص ريشه و معني اين اصطلاح در اينجا به همان درك عرفي خودمان (يا همان كامن سنس فرنگي‌ها) بسنده كنيم و از اطاله‌ي گفتگو در باب لغت‌معني اجتناب ورزيم و در ادامه به تدريج معناي آن را از ميان گفته‌ها و مثالها بازيابي كنيم. البته مخاطب محترم نيز خود مي‌تواند در صورت علاقه برود در اين خصوص تحقيق كند (نعوذ بالله).
با توجه به موارد فوق اگر كسي تولرانس لازم را در اجتماع از خود بروز دهد فردي «بامعرفت» و در غير اينصورت «بي‌معرفت» قلمداد خواهد شد. توجه به اين نكته ضروري است كه بر مبناي همين مقدمات، ميزان تولرانس بر مبناي ميزان «حال»ي كه به ديگران مي‌دهيم مشخص مي‌شود. براي روشنتر شدن مطلب به اين مثالها توجه فرماييد:
«دمش گرم، افسره بازم با معرفت بود» (يحتمل اشاره به اين نكته باشد كه پليس مورد نظر ميزان جريمه را كمتر از آنچه در قانون مقرر شده تعيين كرده است يا كلاً از جريمه نمودن فرد متخلف صرفنظر نموده است. به عبارت ديگر با عمل نكردن به قانون به متخلف «حال» داده است)
«دمش گرم، دزد بامعرفتي بوده!» (يعني همين كه پولهايت را سرقت كرده و به خودت و خانواده‌ات آسيبي نزده، شايسته‌ي قدرداني است و دعاي خير همراه راهش باد)
«خيلي بي‌معرفتي يه شب حالا سوئيچ ماشينتو خواستم، ناسلامتي به توام مي‌گن رفيق؟ آخه ناسلامتي شيش ساله با هم رفيقيما! كي مي‌خواي يه حالي‌م به ما بدي؟» (يعني درست است كه ماشين مال خودت است، ولي خيلي ان هستي كه آنرا به من نمي‌دهي، حالا اگر در طول اين شش سال كاري هم با هم داشتيه يا نداشته‌ايم، مهم نيست. اين هم مهم نيست كه ممكن است خيالت از بابت من و رانندگي‌ام راحت نباشد و اصلاً غلط مي‌كني كه تولرانس نداري و به من حال نمي‌دهي ان آقا)
«عجب مردمي پيدا مي‌شن‌ها، يه جو معرفت هم ندارن. خب يارو مي‌گه عجله دارم؛ چرا نمي‌ذاري بياد جلوي صف زودتر كارشو انجام بده به كارش برسه؟» (معني‌اش را خودتان به عنوان تمرين پيدا كنيد)
«اي‌ول! يه حالي به اين پسر ما بده! پرونده‌ش اون ته‌مهاس، سه ماه بايد صبر كنه تا نوبتش برسه. يه لطفي بكن، بذارش رو. خيلي آقايي! ايشالا از خجالتت در بيام...» (اين هم به هكذا معني‌اش را بيابيد من بابِ تمرين)

درس چهارم
تولرانس گفتماني (تولرانس ارتباطي)
اين تولرانس در واقع امتداد همان «تولرانس» و به نوعي پشتيبانِ نظري آن در حيطه‌ي گفتاري و ارتباطي است و به همين دليل همان قواعد و مشخصه‌هاي قبلي در اينجا نيز برقرار مي‌مانند.
اصولاً  اصل مهم در «تولرانس» (چه عملي، چه گفتماني) اين است كه تجاوز به حريم ديگري/ديگران ناديده گرفته شود و شخص مورد تجاوز اگر هم به اندازه‌ي متجاوز شادمان نيست، لااقل معترض نباشد، چه برسد كه كسي بخواهد در اين ميان نقش مدعي‌العموم را بازي كند يا پند و اندرز اخلاقي بدهد.
براي نمونه، لطيفه‌ها و هجويه‌هاي قوميتي كه معمولاً با «يه روز يه تركه ...» «يه روز يه رشتيه» «يه روز يه لره ...» «يه روز يه عربه ...» «...» شروع مي‌شوند، بهانه‌ي خوبي براي سنجش تولرانس گفتماني ما هستند چرا كه قسمتي از هويت اشخاص را هدف مي‌گيرند كه خودشان در آن دخيل نبوده‌اند و لذا امكان تغيير دادن آن را هم ندارند، پس تجاوز وارده محرز و بشدت موجب تفريح همگان احتمالاً غير از حوزه‌ي اثر تجاوز خواهد بود.
همچنين امروزه كه شبكه‌هاي اجتماعي نيز بصورت فراگير مورد استفاده و در دسترس عموم قرار دارند، اين نوع از تولرانس با زيرشاخه‌هاي «تولرانس خبررساني/نشر اكاذيب»، «تولرانس تصويرسازي/جعل تصوير»، «تولرانس در عدم رعايت حقوق مولف»، «تولرانس راي‌گيري آنلاين بصورت هيئتي» و انواع بسيارِ ديگري، در خدمت فرهنگ تولرانس ايراني و در بطن و ذيل آن، به شكلي پويا و روزآمد در جريان است.
از جذابيت‌هاي تولرانس گفتماني يا ارتباطي، هماهنگي ميان موضوع تولرانس و روش تولرانساندنِ تولرانسٌ به و تولرانسيده شدن تولرانسٌ عليه مي‌باشد، يعني در صورتيكه هجو قوميتي ويا نژادي در جايي اتفاق بيافتد، ابزار تولرانساندن آن نيز خودبخود از همان جنس است و همزمان و به طريق اولي در اختيار گوينده‌ي هجو (كه در اينجا  بلافاصله به تولرانسنده تغيير قالب مي‌هد) و محيا مي‌باشد.
بعنوان مثال: در صورتيكه شما در جايي هجويه‌اي قومي يا نژادي را نقل كنيد و كسي بگويد اين كار، كار درستي نيست. شما مي‌توانيد به راحتي از همان ابزار هجو مجدداً در پاسخ و تشويق به تولرانس استفاده ببريد و بگوييد «هيچي ديگه ما اگه پس فردا بخوايم بگوزيمم، بايد از شما اجازه بگيريم» و البته چه كسي مي‌تواند در مقابل دادن چنين مجوزي مقاومت كند؟ بخصوص كه سيل لايكها و كامنتهاي تاييد آميز فضاي تولرانسيدن را همواره تشويق مي‌كند.
يا اگر عكس زلزله‌ي بم بجاي زلزله‌ي ورزقان منتشر شد و كسي گفت چرا عكس را اشتباه منتشر كرده‌ايد. به سرعت و به راحتي مي‌توان گفت: «چه فرقي ميكنه؟ مهم اينه كه مردم بدونن زلزله شده و احساساتشون انگولك بشه» و البته چه اهميتي دارد كه مردم همين موقعش هم مي‌دانند زلزله شده و دلشان به قدر كافي دارد قل قل مي‌زند، مهم لايك و كامنتي است كه در تاييد ما و ذيل عكس ما بيايد و باعث ارتقاء جايگاه ما در اجتماع مجازي شود ولو اينكه در حال خرج كردن از درد و بدبختي آسيب‌ديدگان دو زلزله‌ بطور همزمان براي اين تبليغات باشيم.
يا اگر عكس يا مطلب شخص ديگري را بدون رضايت و حتي بدون ذكر نام مولف آن در صفحه‌ي شخصي يا عمومي خود منتشر كرده‌ايم و كسي معترض شود، مي‌توان به او گوشزد كرد كه «به تو چه؟ مگه تو وكيل وصي مؤلفي؟» و نظر وي را حذف و در صورت امكان، ارتباطش با آن صفحه را قطع كرد تا متوجه باشد كه بايد تولرانس پيدا كند تا راحت‌تر و بدون دغدغه زندگي كند و اصولاً همگان متوجه باشند كه بهتر است قيد كار خلاقه را از بيخ بزنند تا در فضاي تولرانس رستگار شوند.

درس پنجم
موارد غير قابل تولرانسيدن
با همه‌ي آنچه گفته شد مواردي هست كه داشتن تولرانس در مقابل آنها نادرست و بلكه خطرناك است. از جمله:
امور خصوصي ديگران
امور خصوصي يعني اموري كه در حيطه‌ي زندگي شخصي و نه در حيطه‌ي اجتماعي، اثرگذار و معني دار باشد، خواه اثرات ناشي از آن مثبت و خواه منفي باشد؛ نظير طرز لباس پوشيدن، نوع خورد و خوراك و آشاميدن، آرايش كردن، مدل مو، طرز راه رفتن، دكوراسيون منزل و هرچه از اين قبيل، مادامي كه اثرات ناشي از آنها (خوب يا بد) تنها متوجه خود شخص و زندگي اوست و مستقيماً دخالتي در زندگي ديگران بصورت فاعل ندارد.
واضح و مبرهن است كه در اين قبيل موارد داشتن تولرانس به هيچ عنوان جايز نيست. يعني در صورتي كه كسي لباسي پوشيده كه از نظر ما نامتعارف است يا بيش‌از اندازه جلب توجه مي‌كند، يا سبك زندگي‌اي اختيار كرده كه براي ما نامانوس است و نمي‌توانيم آن را درك كنيم، موظفيم به هر شكل ممكن دخالت كرده و مانع از اين عمل شخص شويم. خود اين «مانع شدن» مراتبي دارد كه در صورت امكان از دخالت مستقيم و فيزيكي در جهت رفع ناهنجاري آغاز مي‌شود و در مراحل بعد بسته به امكانات به توهين مستقيم، تذكر، تمسخر، غيبت و بدگويي و طرد كردن تقليل مي‌يابد ولي آنچه مسلم است ناديده گرفتن آن غيرممكن و در فرهنگ تولرانس ايراني از معاصي كبيره به شمار مي‌آيد.

نتيجه گيري و خلاصه
يك- اصولاً در اين فرهنگ دخالت هرچه بيشتر در امور شخصي ديگران از يك سو و ناديده گرفتن موارد نقض حقوق اجتماعي و عمومي توسط هر كس از سوي ديگر، از اهم واجبات است.
دو- تمام تلاش ما در اين فرهنگ بايد بر مبناي نقض حقوق شهروندي و سوق دادن افراد به موجوداتي ترسو، لات، گوشه‌گير، بددهان، دودره‌باز، بي‌اعتماد، قانون‌شكن، فرافكن، لوده، بدون هويت فردي و ابن‌الوقت باشد.

اگرچه آنچه تا قبل از اين درس گفته شد احتمال كمي باقي مي‌گذارد تا مخاطب محترم از تشخيص مصاديق تولرانس ناتوان بماند ولي با اين حال براي رفع ابهام لازم ديده شد بخش بعدي به عنوان مكمل به دروس قبل اضافه گردد. باشد كه مورد استفاده قرار گيرد.

تكمله
مصاديق تولرانس
·       تولرانس ترافيكي و شهري
o      برعكس رفتن رمپ اتوبان
o      انداختن زباله در خيابان
o      خالي كردن سطل زباله در جوي
o      نبستن كمربند، زيگزاگ رفتن، حركت با سرعت پنجاه و پنج كيلومتر بر ساعت در لاين سبقت،
o      استفاده از پياده‌رو بجاي سواره رو
o      ورود به جلوي صف با تراشيدن بهانه‌هاي مختلف
o      شكستن و پاره كردن امكانات شهري از قبيل شيشه و صندلي اتوبوس، شيشه و سيم گوشي تلفن عمومي و نظاير اينها
o      و بسياري موارد ديگر كه مطمئناً ذهن خلاق تولرانسيك قادر به كشف آنها است و همواره خواهد بود.
·       تولرانس آنلاين
o      راي‌دهي هيئتي براي يك نفر به توصيه رفقا و يا خود شخص و بدون توجه به شايستگي‌هاي واقعي شركت‌كنندگان
o      فحاشي و حمله‌ي هيئتي به يك مكان يا شخص آنلاين، بدون در نظر گرفتن واقعيت امور و درستي و نادرستي شايعات در مورد آن جا يا شخص آنلاين
o      بازنشر و گسترش اخبار جعلي و بي‌پايه و اساس، بدون هرگونه تحقيق در مورد آنها
o      بازنشر عكسهاي دلخراش، جعلي، متعلق به زندگي خصوص ديگران براي كسب امتياز و بازديد كننده‌ي بيشتر
o      انتشار محتواي توليد شده توسط ديگران بدون ذكر منبع و مولف و تظاهر به مولف اثر بودن
o      ...
·       تولرانس در استفاده‌ي جابجا از امكانات در يك شبكه‌ي اجتماعي مانند فيس‌بوك
o      ايجاد رابطه‌ي دوستي با شخصيت حقوقي (نظير فلان انتشارات يا فلان گالري، يا فلان كارخانه‌ي محصولات لبني)
o      بكار بردن استتوس براي خطاب قرار دادن يك نفر از ميان پانصد نفر
o      تگ كردن افرادي كه در عكسها حضور ندارند براي جلب بازديد كننده‌ي بيشتر (با استدلال اينكه «خب هر كي نمي‌خواد تگشو برداره»)
o      نصب اعلاميه و پوستر در صفحات ديگران
o      ....
·       تولرانس در اتلاف منابع
o      باز گذاشتن شير آب
o      ايجاد حرارت و برودت بيش از حد نياز و جبران آن با اتلاف انرژي
o      روشن گذاردن چراغها و وسايل برقي غير لازم
o      آلوده كردن محيط زيست در هنگام پيك‌نيك و تفريح و تفرج
o      ...

·       تولرانس در استفاده‌ي جابجا در ابزار
o      گوشكوب بجاي چكش
o      قيچي بجاي انبردست
o      انبردست بجاي قندشكن
o      چاقو بجاي پيچ‌گوشتي
o      بطور كلي هر نوع استفاده‌ي ناصحيح از امكاناتي كه براي بوجود آمدن آن تلاش مثبتي صورت گرفته و وجود ارزش افزوده‌اي را موجب شده


در مقابل، مواقعي كه نبايد در دام تولرانس بيافتيم:
·       غيبت كردن
·       دخالت در امور شخصي و زندگي خصوصي ديگران
·       قضاوت و در صورت امكان ممانعت از رفتار و آرايش و لباس پوشيدن و طرز زندگي شخصي افراد بر اساس ميل و سليقه خودشان و سوق دادن آنها به قرار گرفتن در نرم عمومي (مطابق با نظر «ما»)
·       برنتافتن هر نظر مخالفت خصوصاً نظرات منطقي
·       عصباني شدن از هرگونه حرفي كه معني‌اش «واضح» نيست يا حتي معني خاصي ندارد
·       اهميت دادن به چيزهاي پيش‌پا افتاده و مبتذل كه عملاً فاقد تاثير و اهميت هستند
·       برخورد جدي با خطاي سهوي افراد فاقد تولرانس

[اوني كه اول جلسه مزه مي‌پروند، برو ايندفه رو حال دادم بهت]
در خاتمه آنچه بديهي است آن است كه توليدات اين فرهنگ گهربار محدود و مقيد به مواردي كه در اين رساله به آنها اشاره شد نبوده و نمي‌باشد و لذا اگر مخاطب گرامي روح مطالب را بخوبي دريافته باشد، با رجوع به خلاقيت و ابتكار شخصي خود مي‌تواند به اين گنجينه‌ي پرافتخار يعني همانا «تولرانس ايراني» اضافه و آنرا پربارتر نمايد.
انشاالله خداوند به شما توفيق تولرانس عظيم عنايت فرمايد.
والسلام.

اطلاعيه
كساني كه اين رساله را با موفقيت مطالعه و بطور دقيق فرا بگيرند، مي‌توانند با افتخار به درجه‌ي «زرنگي» نائل آيند.
افرادي كه علاوه بر يادگيري مفاد رساله‌ي فوق، به نوآوري و ابداع در زمينه‌ي تولرانس با موفقيت اقدام نمايند موفق به اخذ درجه‌ي عالي «ختم روزگار» خواهند شد.

جهت اخذ گواهي درجات فوق مي‌توانيد با جمع‌آوري استشهاد از كسبه‌ي محل و فاميل و دوستان به بزرگ فاميل (يا گنده‌ي محل هركدام در دسترس باشند) مراجعه و آنرا دريافت نماييد.