‏نمایش پست‌ها با برچسب افاضات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب افاضات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ خرداد ۱۱, دوشنبه

در دنیای تو الآن چه سالی است؟

آن وقتها آقای میم هر وقت صحبت از چریك‌های فدایی خلق، حزب توده و كمونیسم یا هر نوع گرایش چپ در ایران می‌شد، با لبخند تلخی رو به بچه‌ها می‌كرد و با لحن متغیر به آنها می‌گفت «شما كه دورۀ پیشه‌وری رو ندیدین! نمی‌دونین چه فجایعی شد! اینها هم مثل همون‌هان، می‌خوان ایران رو دودستی تقدیم شوروی كنن!» ولی بچه‌ها، حداكثر كمی به احترامش سكوت می‌كردند و بعد كه می‌رفت، بقیه صحبتهایشان را ادامه می‌دادند. آقای میم هرگز حسابش با «كمونیسم» صاف نشد و بچه‌ها هم اگر بعدها در ذهنیتشان تغییری ایجاد شد نه به واسطه نصایح و هشدار‌های او، كه به خاطر جبر زمانه و به زیر كشیده شدن اسطوره‌ها و الگوهایشان در گذر روزگار بود. آقای میم سالهاست كه دیگر نیست ولی هنوز به او و حرص خوردنهایش فكر می‌كنم واینكه چرا حرفهایش خریداری نداشت.

آقای ب معتقد بود «این ملت» حقشان همین است، ملتی كه «صبح زنده‌باد مصدق می‌گوید و عصر مرده باد مصدق»، باید تو سرش بخورد. هرچه با او بحث می‌شد كه «آقای ب، "این ملت" یك موجودیت ثابت و واحد نیست كه در طول زمان تمام خطاهایش (به فرض صحت) در كارنامه‌اش درج و ثبت شود و بر اساس آن ملاك قضاوت قرار گیرد و "حق"ش از ازل تا ابد یك مقدار ثابت تعیین شود»، تاثیری در تصویر تاریخی او از «این ملت» نداشت. او هرگز تا واپسین لحظه عمر دست از نظرش برنداشت و همواره با پوزخند نفرت‌آمیزی تلاش نسلهای بعدش را تكفیر كرد. ولی البته او همیشه یك مصدقی دوآتشه ماند،‌ مصدقی كه ملت لیاقتش را نداشت، تا همین ده دوازده سال پیش كه فوت كرد. در تمام دوره‌ای كه جوانترها، امیدوار و پرشور با او تلاقی می‌كردند، او آتش درونش را در همین الفاظ نثار ایشان می‌كرد و آنها با همان امید و شور از دور او پراكنده می‌شدند و می‌رفتند پی كار خودشان.

برای آقایان ف، جیم و كاف، هر سه، مرجع «انقلاب» بود؛ با تلقیاتی متفاوت.
آقای ف معلم دوره دبیرستان ما بود، همواره حرص می‌خورد كه چرا انقلاب نتوانسته آنطور كه باید در نسل جوان اثر بگذارد، خونها داده شده و خون دل‌ها خورده شده تا نهال انقلاب سرانجام بارور شود. او معتقد بود باید سختگیری بیشتری می‌شد تا حكومت به شیوۀ صحیحِ آن متبلور شود و البته جزئیات فراوانی را در این زمینه در ذهن داشت كه هر بار موقعیت مناسبی پیدا می‌كرد آنها را برای بچه‌ها تشریح می‌كرد. بچه‌ها البته، بیشتر به این فكر می‌كردند كه چطور نمره دینی‌شان را از او به میزان لازم و كافی بگیرند.
آقای جیم، ولی، طور دیگری به ماجرا نگاه می‌كرد. از نظر او، انقلاب را از «آنها» دزدیده بودند، همیشه در ته نگاهش حسرتی موج می‌زد كه از آن می‌شد خواند «شما نمی‌دانید چه زجری دارد كه دسترنج تو را بدزدند و به اسم خودشان به تو نمایش دهند».
آقای كاف از همان بعد از انقلاب مهاجرت كرد و به غیر از یكی دو بار برای فروش مال و اموالش دیگر به ایران برنگشت، از نظر اون انقلاب یك رسوایی ابدی برای این كشور و این ملت بود و این انقلاب نبود كه دزدیده شد، بلكه كل مملكت بود كه به یغما رفت.
آقای جیم هنوز زنده است ولی دیگر با كسی در این موارد گفتگو نمی‌كند، بیشتر دنبال امرار معاش و در آوردن خرج همسر و فرزندانش است و هر بار كه جایی بحث سیاسی پیش می‌آید به آرامی خود را كنار می‌كشد و می‌رود سراغ كاری و سرش را گرم می‌كند. از آقای كاف كه در این مدت در اروپا زندگی می‌كرد، چند سالی است بی‌خبرم، ولی تا جایی كه می‌دانم كسی هم از او صحبتی به میان نمی‌آورد و حتی یادی نمی‌كند، انگار كه هرگز وجود نداشته است.

برای خانم دال انقلاب فرهنگی و محرومیتش از تحصیل، یگانه تجربه رنج آلود ممكن برای نوع بشر و در عین حال یگانه امتیاز مبارزاتی و هویت‌بخش او برای خودش محسوب می‌شد. از نظر او بعد از آن اتفاق، دانشگاه رفتن هیچ فایده‌ای ندارد و بیشتر وقت تلف كردن است، با اینكه بچه‌هایش دانشگاه می‌روند ولی همچنان از نظرش تحصیلات آكادمیك در دانشگاههای ایران كاری است بیهوده، چرا كه خودش بدون آن هم مشغول زندگی‌اش است و به قول خودش بد هم نمی‌گذرد. با این حال همچنان به بچه‌هایش اخطار می‌كند وارد «بازیهای سیاسی» نشوند و بیهوده «آینده‌»شان را هدر ندهند. به نظر من البته تكلیف خانم دال با خودش همچنان معلوم نیست، ولی آنچه معلوم است انقلاب فرهنگی بخش مهمی از زندگی او را از كار انداخت، درست مثل خیلی‌های دیگر.
....

در جایی كه انفجار شدید روی داده، یكی از راههای تشخیص زمان دقیق انفجار ساعت‌هایی است كه در آن مكان از حركت ایستاده‌اند.
بیشتر آدمهایی كه شناخته‌ام، مخصوصاً آنهایی كه دغدغۀ باورمندی و زندگی مطابق عقیده و آرمان خاصی را دارند و ایده‌آل‌ها و آرزو‌های معینی را در سر می‌پرورانده‌اند مثل ساعتهایی دقیق كه در دوران پویایی با جدیت حركت می‌كرده‌اند، در بزرگترین اتفاق انفجارگونۀ زندگی‌شان متوقف شده‌اند و از آن لحظه به بعد همه روز و همه سال، همان دوران است كه دائم در زندگی آنان اتفاق می‌افتد؛ از آن پس همه چیز، از زاویه آن رویداد است كه دیده می‌شود و یا بر اساس همان است كه تفسیرمی‌شود. نكته غم‌انگیز در این میان، از دید من، این است كه نسل‌های بعد همواره از روی ایشان گاه به آرامی و با كمال احترام و گاهی به تندی و بی‌صبری عبور می‌كنند. ممكن است این توقف و انجماد برای یكی در دوران اصلاحات، برای دیگری در جنبش سبز و برای آن یكی در ایام بزرگترین تجربۀ عشق/شكست عشقی زندگی‌اش روی داده باشد، ولی آنچه مسلم است چیزی كه من «جبر تغییر» می‌خوانمش، در كمال خونسردی، همۀ این «متوقفین» را به چيزی در حد چند برگ «تقويم» تقليل می‌دهد.

شاید این همه را گفتم كه بگویم: اگر در روزی غیر از امروز، مثلاً «یك روز بهاری سال یكهزار و سیصد و نود و چهار هجری شمسی»، زندگی می‌كنید، بدانید، احتمالاً بدون آنكه خبردار شده باشید، زمان بی‌رحم، با همه هیكلش از روی شما رد شده است. و روزی در آینده‌ای نه چندان دور آدمهایی گرد خود خواهید یافت كه حرفهایی می‌زنند كه از نظر شما با دنیای شما و در واقع با «زمان متوقف شده در دنیای شما» نمی‌خواند و آنگاه كه معترض ایشان بشوید هم، آنها، به درستی تصویر ذهنی متوقف شدۀ شما را مگر چند لحظه‌ای، به تماشا نمی‌ایستند و به عبور خود ادامه می‌دهند. اگر خوش‌شانس باشید، و شما را سخره نکنند، شاید به احترام شما تنها آن چند لحظه را «سكوت» كنند و در بهترین حالت ممکن است شما را به عنوان «عتیقه‌ای باارزش» تقدیر کرده و بعدها از شما مستند بسازند یا در «تحقیق»هایشان از شما استفاده کنند ویا اگر بذله‌گو و خوش‌مشرب باشید،  شما را خشکه‌مغزی «بامزه» و «خوش حافظه» تلقی كنند.
شاید الآن بگویید: امّا چه می‌شود کرد؟ آخر، «آن روزها» «حال و هوای» دیگری داشت، ما «در جنگی نابرابر» «ایثارها» كردیم/دیدیم، «خون»ها دادیم/ریختیم، تلاش‌ها كرديم، «آرمان»هایی داشتیم به چه گندگی! رنجها بردیم بس هولناك! با اینها چه کنیم؟ بریزیمشان دور؟ توی جوب؟ انگار كه نه انگار؟
نمی‌دانم شما چه باید بكنید. ولی برای من جواب شاید این باشد كه بهتر است ساعت از كار افتاده خود را در گنجه، لای بقچه‌پیچ گلدار، با احترام بسته‌بندی كنم و گاهی (و فقط گاهی، آنهم از باب قياس و مطالعه) نگاهش كنم؛ و قبول کنم که هنوز زمان جاری است و ساعت‌های دیگری هستند که زمان را درست نشان می‌دهند.
 .

پ.ن
زیانكارترانی هم هستند كه برای التیام درد توقف در تونل زمان و عبور بولدوزر نسل‌های بعد بر اذهان منجمدشان، نجات را در حركت قهقرایی و تجسد در كالبد ساعت‌های منجمد پیشینیان خود می‌جویند، كه این خود حماقتی است كه فقط در نوع بشر می‌توان سراغ كرد.

 .

۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

ورود به وضعيت خاكستري

يه كاري كه اين سالها با بيشتر آدماي دور و اطراف كرد اين بود كه بغض و نفرت و عصبانيت رو توي وجودشون جاگير كرد طوري كه الآن اگه كسي با كسي مي‌خواد بحث كنه اول به حداكثر درجه ممكن غيض و بغضشو قووم مياره بعد به قصد جر دادن طرفش وارد بحث مي‌شه (خودم يكيش). در اين وضعيت هم اصولاً مهم نيست كي درست مي‌گه كي غلط؛ كلاً ملاكِ حقانيت، شدت حمله‌س ولي فقط براي خود آدم و موافقينش. كه اين نتيجه‌ش در بهترين حالت يه يارگيريه تو يه بازي طناب‌كشي و نه اقناع و نه جذب نظر ديگري. يعني يجورايي رجعت به دهه پنجاه و شصت. و اين تاسف آوره.
حالا با توجه به تغيير نسبي شرايط من فكر مي‌كنم يكي بايد اينو بلند جار بزنه كه:
«توجه، توجه! علامتي كه هم‌اكنون مي‌شنويد اعلام وضعيت خاكستري است و معني و مفهوم آن اين است كه اضطرار موضع‌گيري عدواني تمام شده؛ از سنگرها بيرون آمده گفتگو كنيد، الزاماً هم توافق نكنيد ولي لااقل بدانيد امكانش هست.»

۱۳۹۳ شهریور ۲۶, چهارشنبه

قضيۀ کاپيتال

كيقباد دشمن سرمايه‌داري است. او دریافته كه اين سرمايه‌داري خيلي پدرسوخته است. او می داند كه سرمايه‌داري يك روش مهم و موثر براي گرفتار كردن آدمها دارد و آن اينكه كافي است آدم چيزي را دوست داشته باشد، و آن وقت آن -يعني همین سرمايه‌داري- از همان‌جا به  زندگي‌اش وارد شود. چيزهايي مثل زن، بچه، خوشگذراني، مسافرت و امثالهم كه تكليفشان روشن است، ولي مثلاً گربه و سگ و ماهي  و ساير حيوانات خانگي را هم كه نگاه مي‌كند، به سرعت متوجه مي‌شود چيزهايي مثل توالت و درخت گربه، بيسكويت و قلادۀ سگ، شن و پمپ و تزئينات آكواريوم و نظاير آنها همگي ابزار نفوذ سرمايه‌داري هستند، براي همين كلاً دور حيوان خانگي را هم قلم گرفته است. انواع سازها را هم همينطور چون ساز کتابچه نت و انواع متعلقات مصرفي مثل سيم و بند و قاب و پايه و غيره و از همه مهمتر مرغوبيت می خواهد كه پشتبندش برَند و نشان سازندۀ خود ساز كه هيچ، مال قبل‌منقلش هم مهم مي‌شود و بعدش هم تازه با به میان آمدن امر مقایسه با مشاهیر و سلبریتی ها و نمادهای فرو رفته تا خرخره در دوزخ سرمایه داری، خودش را هم به همانجاها می کشاند. ماشين و هر نوع وسيلۀ نقليه شخصي هم كه جاي خود.
براي همين، كيقباد هيچكس و هيچ چيز را دوست ندارد. ولي بدبختانه خودش را خيلي دوست دارد؛ اين خصلت ذاتی، اين ميل فطري مزاحم و مضر، این ضعف درونی ارتجاعی رهايش نمي‌كند ولی مي‌داند که همین مي‌تواند گرفتارش كند. براي همين از زمانی تصميم گرفت كاري كند كه خودش را هم دوست نداشته باشد.
چند بار سعي كرد از راه تلقين از خودش بيزار شود ولي وقتي هر بار درست در وسط كار فهميد كه در راه آرمانهايش در حال چه ايثاري براي مقابله با سرمايه‌داري است و در نتیجه بيشتر عاشق خودش شد.
كيقباد اگرچه دشمن سرمايه‌داري است ولي خودش را براي بشريت و خصوصاً پرولتاريا سرمايه بزرگي مي‌بيند. كيقباد سرانجام روزی به اين نتيجه رسيد كه وظيفه دارد اين سرمايه را براي آينده‌گان حفظ كند، پس به حكم اين وظيفه رفت و تمام وسايل بقاي خودش را فراهم کرد، و چون بقا بدون رفاه تضمین کافی ندارد، لاجرم به دنبال تهيه وسايل رفاهش هم رفت. تهيه وسايل رفاه هزينه دارد و كيقباد بايد براي تامين آنها باید حركتي می کرد. پس كيقباد دنبال سريع‌ترين راه براي كسب درآمد رفت تا حداقل كمترين تماس را با سرمايه‌داري داشته باشد و كمترين آلودگي را پيدا كند تا به محض خلاصي بتواند آنرا از خودش شسته و خودِ پاكيزه و حفظ شده‌اش را در اختيار بشريت و بخصوص پرولتاريا قرار دهد.
كيقباد بعد از آنكه شروع به كسب و كار مي‌كند و اجباراً خانه و ماشين و آکواریوم و گربه و سگ و طوطی را هم كه براي رفاه سردستي‌اش جور كرده دور خود مي‌بيند و احساس مي‌كند آلوده شده است تا آن حد كه به اين راحتي‌ها از لوث سرمايه‌داري منزه نمي‌شود، لذا تصميم مي‌گيرد از عصاره خودش موجودات جديدي خلق كند كه حداقل پس از او فضايل او را منهاي آلودگي‌هاي اگر چه اندکش به جهانيان عرضه كنند، پس مي‌رود زن مي‌گيرد و توليد مثل مي‌كند و اجباراً به حكم وظيفه آنها را براي گردش و خوشگذراني به سفر داخل و خارج مي‌فرستد و خودش هم گاهي با آنها یا بی آنها همراه مي‌شود.

كيقباد امروز يك كاسب موفق است، دو پسر و دو دختر دارد و همه‌شان را به آخرين علوم و فنون و تجهيزات مجهز كرده است. بچه‌هاي كيقباد هر كدام يك ور دنيا هستند ولي همه‌شان به سفارش پدر يك جلد كاپيتال سر تاقچه دارند و در انتظار روزي هستند كه بشريت و پرولتاريا دست كمك به سمت ايشان دراز كند، چون به اين نتيجه رسيده‌اند كه سري كه درد نمي‌كند را عجالتاً نبايد دستمال بست. فرزندان كيقباد قرار گذاشته‌اند كه بعد از مرگش ثروت او را عادلانه تقسيم كنند و هر سال سر قبرش گل اطلسی سفید نثار كنند و كاپيتال بخوانند، تا به وقتش در جشن بزرگ پيروزي بر سر مزار او يك بناي يادبود مزین به سنگ نبشته ای از سرود انترناسيونال بسازند و پرچم منقش به سبيل چخماقي پدر را نیز بالاي آن به اهتزاز درآورند.
كيقباد هم ايمان دارد كه بالاخره روزي بشريت از او بخاطر وجودش متشكر خواهد شد و در كتابها راجع به او خواهند نوشت، بخصوص در مورد عشق عميق او به پرولتاريا.

پ.ن.
بله ما هم می دانیم كيقباد بالاخره روزی مي‌ميرد و ممکن است بچه ها قول و قرارهایشان را فراموش کنند، ولي دشمني با سرمايه‌داري چيزي نيست كه به اين سادگي‌ها در نهاد بشر بميرد و هر 20 30 سال يكبار ويرايش‌هاي جدید كيقباد بازتوليد مي‌شوند، کاپیتال هم که همیشه هست، پس جاي نگراني ندارد.


۱۳۹۳ فروردین ۲۷, چهارشنبه

رهيافتي منطقي-مقايسه‌اي و نسبتاً من‌درآري به مقولات شعور و هوش

تعاريف:
هوش- هوش توانايي تطابق با محيط است.
شعور- شعور توانايي انطباق/تصحيح دانسته‌ها با شرايط است.

خواص:
1- مطابق تعريف، هوش باعث شتاب در يادگيري و كسب دانسته‌ها مي‌شود.
2- نتيجۀ خاصيت 1: كم‌هوشي را مي‌شود عملاً با تمرين و تلاش مضاعف در فرصت كافي جبران كرد.
3- آدم كم‌هوش معمولاً بي‌شعور نمي‌شود، چون دانستۀ زيادي ندارد و بنا بر خاصيت 2: آنچه مي‌داند را از ابتدا بصورت محدود و منطبق با شرايط فرا گرفته است.
4- نتيجۀ خاصيت 3: آدم بي‌شعور معمولاً باهوش است.
5- نتيجۀ خاصيت 4: بي‌شعوري معمولاً چاره ندارد يا خيلي سخت چاره مي‌شود.

واقعيات ضمني:
- نامتعارف بودن/شدن محيط، امري دائمي و هميشگي نيست.
- احتمال بروز شرايط نامتعارف هميشه هست.

نتايج:
- آدم كم‌هوش در محيط نامتعارف آزار مي‌بيند و در بدترين حالت احتمالاً به فنا مي‌رود.
- آدم بي‌شعور در شرايط نامتعارف آزار مي‌رساند و در شرايط بحراني ابتدا ديگران و سپس خود را به فنا مي‌دهد.

بيشعوري از كم‌هوشي به مراتب بدتر و خطرناكتر است.



انذار و تحذير (توضيح واضحات):
1- «بي‌شعور» در اين متن فحش نيست و هر فرد باهوشي هم الزاماً بي‌شعور نيست.
2- در متن فوق «شعور» و «هوش» (و متناظراً «بي‌شعوري» و «كم‌هوشي») اموري نسبي بوده و اين متن «نه» يك ادعاي روانشناسانه، بلكه صرفاً استنتاجي منطقي است.
3- اين متن يك نوع توهين، تحميل، تحكم ويا حتي توصيه به هيچ‌كس نيست. شخص ويژه‌اي هم در زمان نگارش مد نظر نبوده است و نگارنده جايگاه ويژه‌اي در مقام قضاوت سايرين براي خود متصور نبوده است. اين صرفاً يك نوشته و نظر است كه مي‌توان بخشي يا همۀ آن را قبول داشت يا نداشت.
4- مسئوليت هرگونه احساس شباهت فردي يا جمعي يا همذات‌پنداري با مصاديقِ محتمل تعاريف فوق در بر عهدۀ شخص خواننده است. لذا ترجيحاً از شماتت نويسنده خودداري گردد.

متشكرم

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

از باب نو شدن

حميد دباشي جايي مي‌گويد: «مدنيت بدون آيين نمي‌شود». راست مي‌گويد. نمي‌تواني از تناقض‌ها و «بي‌چاره‌»گي‌هايي كه حتي در اوج بهترين و مدرن‌ترين شرايط زندگي مدني هم دچار آن هستي رها شوي، پس بايد چيز يا چيزهايي فارغ از هر نوع عقلانيت و منطق بتراشي و به آن باور بياوري تا استيصالت را به آنها احاله دهي يا در آنها گم‌ش كني. من كه مي‌گويم اين به خودي خود نه تنها هيچ اشكالي ندارد، فوايد زيادي هم دارد. از جمله آنكه بخشي از آدمها را گرد يك باور مجتمع مي‌كند و هويتي مشترك مي‌سازد تا كمتر به جان هم بپرند و با هم مداراگرتر باشند تا بهانه‌اي براي تقويت نوعي همزيستي مسالمت‌آميزبه آنها بدهد. ولي گاهي همين همزيستي‌هاي موضعاً مسالمت‌آميز مشكل ساز هم مي‌شوند.  مشكل هم آنجا درست مي‌شود كه «تو»ي شهروند مدني، اين باورهاي خودساخته را توسعه مي‌دهي تا آنجا كه در حيطۀ كاربرد عقل حضور و غلبه پيدا مي‌كنند و فرع مهم‌تر از اصل مي‌شود و نتيجه آنكه اين باور بشرساخته را مستمسك ستيز با ديگر باورهاي از همين دست مي‌كني.

نوروز هم، اگرچه صرفاً يك قرارداد آييني ديگر است ولي شايد كمتر از بسياري از ديگر آيين‌هاي همسان خود، به دنبال هويت‌سازي از باب ترسيم مرز ميان باورمندان خود و «ديگران» باشد و بيش از آنكه بخواهد با پررنگ كردن تفاوتها و كشف دوست و دشمن جاي خود را در جمعي به عنوان ملت بيابد، همه‌گان را به ستايش اعتدال و شكفتن زندگي در بستر اين اعتدال، در معنايي عام، فرامي‌خواند.

براي همينها است شايد كه براي من نوروز صرفاً سفره‌اي با تعدادي شيئ چيده شده درآن نيست، تنها ديد و بازديد و تبريكي اجباري از سر وظيفه نيست و بهتر آن است كه به آييني منحصر به كسب هويت ملي و تاريخي هم فروكاسته نشود. من معتقدم نوروز را بايد در باز آوردن و يادآوري آنكه «اصل زندگي و بناي جهان فارغ از تصورات و باورهاي ما از نيك و بد است» و اينكه «اين زايش و بازسازي زندگي جز از راه پذيرش تغيير و به استقبالِ آن رفتن ممكن نيست» ستود.

هر روزتان نوروز

۱۳۹۲ مهر ۲۹, دوشنبه

وراثت

يني براشون اينطوريه كه:
من از بچه‌دار شدن متنفرم بودم، ولي حالا كه بچه دار شدم، بايد يه لوزري بشه عين خودم؛ همونطور كه تمام مشكلات رواني و ذهني‌مو به دور و ورم منتقل مي‌كنم بايد عينشو اونم داشته باشه. گه خورده خودش انتخاب كنه مگه من خودم انتخاب كرده‌م كه اون بكنه؟ ها؟


۱۳۹۲ مهر ۲۵, پنجشنبه

از نصايح يك پزشك

بدترين كار وقتی يك عضو ناسور و آسيب‌ديده داری اينست كه بدهی به آن ور بروند يا آنرا در معرض ضربه و فشار و سرما بگذاری و هي از درد به خودت بپيچی به خيال اينكه داری درمانش می‌كنی يا بر ضعفش غلبه می‌كنی. نيست اينطور برادر من. نكن با خودت اين كار را. آخر سر بايد فقط در و تخته و هوا و زمين و زمان و آدمهایی را كه هرگز نمي‌فهمند چرا تو دردت مي‌گيرد اگر زخمت را نيشگون بگيرند يا مفصل در رفته‌ات را بپيچانند، شماتت و لعنت كنی. ول كن. بجاي كله‌شقّی و قهرمان‌بازی، برو يك جا براي خودت دور بمان از همۀ اينها؛ از همۀ آدمها و ضربه‌ها و سرد و گرم‌ها. قبول كن كه معلولی و بيخود هم سعی نكن ادای آدمهای سالم يا قهرمان را در بياوری. می‌دانم خيلي‌ها با يك  لنگه پا هم مسابقۀ دو مي‌دهند و برنده مي‌شوند، تو از آنها نيستی، يا حداقل بخت ياری نكرده كه باشی. قبول كن بخشی از خلقت باشی كه نقص دارد و با نقصش كنار می‌آيد. بپذير و سعی كن زندگی را به كام سالم‌ها و خودت تلخ نكنی؛ اينطور اگر قهرمان و بهترين نيستی، لااقل كار اخلاقی‌تر را كرده‌ای.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

سكس و سياست

ما اينطور آدمايي هستيم كه وقتي صحبت راي دادن و انتخابات مي‌شه، قضيه رو خيلي «باكره‌طور» سكسي مي‌بينيم، اينجوري كه همونقدر كه بايد عاشق يه يارو باشيم تا باهاش بخوابيم همونطوري‌م بايد عاشق باشيم تا بهش راي بديم، در غير اينصورت از يارو و كلاً از سكس/ سياست متنفريم تا سوار اسب سفيدمون رو ببينيم.
و اكثراً خون و خونريزيام سر اينكه راي بديم يا نديم يا به اين بديم به اون نديم هم از همينجا مياد كه مسئله ناموسيه، نه عقلي و عقلايي.
با كمال احترام اين بود دوزاري من تا اطلاع ثانوي.

۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

علم الامراض

هر مرض به حجم و سرعت مي‌آيد و ذره ذره مي‌رود. يعني قاعده‌اش اين است. اگر بلافاصله بعد از اينكه گفته است «مريضم»، بگويد «خوب شدم» يعني يا مريض نبوده يا تظاهر به سلامت مي‌كند.
در هر دو صورت دروغي بيجهت گفته شده، كه اينهم براي خودش مرضي است.
از مكاشفات طبيبانه‌ي يك عصر جمعه‌.

۱۳۹۱ بهمن ۱۳, جمعه

دوتا درخت بالاي تپه

سر تپه روبرو دوتا درخته كه فقط گردي كله‌شون پيداس. پشت سرشونم گهگداري يه ابر سفيد رد ميشه، خيلي شاعرانه و خوشگل. يه دوربين خوب مي‌خواد با يه لنز تله، چون خيلي دورن با اين دوربين كامپكتا عكس خوبي در نمياد. ميشه هم رفت نزديكتر. من يه بار رفتم. در واقع از همينجا خوبن. وقتي بري خيلي نزديك مي‌بيني يه وضع داغوني دارن. اولاً خيلي فاصله‌شون از هم بيشتر از اونيه كه از اينجا به نظر مياد. تنه و ريشه‌شونم اصلاً به درد عكاسي نمي‌خوره. ابره هم از اينجاس كه پشت سرشون ديده مي‌شه، اونجا كه بري كلاً منظره يه چيز ديگه‌س؛ تل خاك و خاكروبه و يه سري ساختمون درب داغون تو پس زمينه. ولي هر چي من بگم فايده نداره. تا آدم نره با چشماي خودش نبينه خيالش راحت نميشه.
منتظرم اگه يكي دوربين خوب و يه لنز تله داشت، قرض كنم يه عكسي بگيرم از اينا. از همينجا.

۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه

گم كرده

اگر آدمها باور مي‌كردند كه مي‌توانند به جاي ديوار توي چشم همديگر نگاه كنند و حرف بزنند، بدون اينكه از ارزش حرفشان كم بشود، همه چيز بهتر مي‌شد؛
و همينطور اگر احساسات به اندازه‌ي معقولات رسميت داشت.
باور كن!

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

رساله‌اي در باب تولرانس ايراني



ما ايرانيان افتخارات بسياري در تاريخ خود داريم [آقا دارم جدي صحبت مي‌كنم،‌ گوش بده] و همواره با اين افتخارات در تنگناهاي تاريخي، مصائب، سختي‌ها و مرارتهاي بسياري را از سر گذارنيده‌ايم. از يادآوري شايستگي و بزرگمنشي بزرگانمان، همچنين توانمندي‌هاي نژادي و قومي سترگمان و «اولين» بودن‌هايمان در ايجاد و كشف و اختراع بسياري از داشته‌هاي امروزين بشري كه بگذريم يكي از برترينِ افتخارات ما داشتن ويژگي‌اي است كه در اينجا «تولرانس ايراني» اش مي‌ناميم. اين تولرانس امّا، همانطور كه هر ويژگي ديگرمان منحصر به خود ماست، مشخصاتي دارد كه آنرا از ساير انواع بدلي و خارجي آن متمايز مي‌كند.
در اين مجال ما بر آن هستيم كه به منظور اشاعه‌ي فرهنگ ناب و اصيل خود [مگه با شما نيستم؟ داره تولرانسم سر مي‌ره كم كم!] و همچنين آموزش نوباوگاني كه بدليل قرارگيري زودهنگام و بي‌مورد در شاهراه اطلاعاتي امكان غفلت آنها از ويژگي‌هاي و مواريث فرهنگي‌شان پديد آمده است و همينطور براي يادآوري به آن دسته از عزيزان كه بنا به هر دليل، امروزه در معرض اختلاط فرهنگي با بيگانگان قرار گرفته‌اند، «تولرانس ايراني» را به عنوان يك «فن زندگي» بصورت مختصر و مكفي آموزش داده و مثالهايي را نيز جهت هرچه بهتر جايگيري و نهادينه شدن آن در باطن اين مخاطبان ارائه دهيم. باشد كه مورد استفاده و بهره‌گيري همگي عزيزان واقع شود. [آخر جلسه خدمتتون مي‌رسم. بله شما!]
لازم به ذكر است/نيست كه در تمام اين گفتار تا انتها، مگر جايي كه خلاف آن تصريح شده باشد، منظور از «تولرانس» همان «تولرانس ايراني» خواهد بود.

درس اول
هجو و لودگي
اولين قابليتي كه پيش از يادگيري فن تولرانس بايد از آن برخوردار باشيم، توان لازم براي هجو هرچيز مهم و جدي است.
ريشه‌هاي تاريخي: از آنجا كه دائماً در طول اعصار و ازمنه‌ي متمادي، ايرانيان به دلايل گوناگون مورد هجمه و فشار همه‌جانبه‌ي اقوام و عوامل بيروني قرار گرفته‌اند، نيازمند خصلتي بوده‌اند تا بتوانند با تمسك به آن در مقابل انواع اين فشارها، تحقيرها و ناملايمتها كه معمولاً قدرت مقابله با آنها و يا گريز از برابر ايشان را نيز نداشته‌اند- از لحاظ روحي و رواني با كمترين آسيب ايستادگي و سپس گذر كنند. لذا لودگي و به تبع آن هجوِ اين عوامل متخاصم بسيار كارآ، مفيد و مثمر ثمر بوده و هست و خواهد بود.
نوع امروزين و نهادينه شده‌ي هجو: ريشه‌هاي تاريخي اين خصيصه هرچه باشد، امروزه چندان اهميتي ندارد. آنچه كه هم‌اكنون حائز اهميت است اين است كه در واقع اين امر يك پيشنياز اساسي براي «تولرانس» است، چرا كه معمولاً براي بكار بستن تولرانس در مقابل هر آنچه كه به مذاق خوش نمي‌آيد، خصوصاً مواردي كه از لحاظ عقلي و منطقي درست و مفيد و در عين حال پاسخگويي به و يا قبول آنها پر زحمت و مشقت‌زا است (مانند عمل به قانون، رعايت حقوق ديگران و از اين قبيل)، استفاده از ابزاري چون «عقل» يا «منطق» بسيار بسيار دشوار و معمولاً ناشدني است، لذا الزامي‌ست كه بتوانيم به سلاح «هجو» و «لودگي» مجهز باشيم تا بتوانيم از سد خشك و قاطع و بي‌رحم استدلال و منطق عبور كنيم.
براي مثال چنانچه در بحثي گرفتار شده باشيم كه طرف مقابل در حال اثبات اشتباه ما در خصوص انجام عملي نادرست (نظير زدن يك حيوان اهلي بي‌آزار با سنگ) از طريق دلايل عقلي و منطقي‌ است، كافي‌است در همان لحظه با لحني استهزاء آميز بگوييم «بابا مهربون، بابا چيز فهم، بابا حقوق حيوانات...» و به اين صورت وي را به مهمل بودن و مسخره بودن گفتارش آگاه كرده و از شرش خلاص شويم.



درس دوم
فضيلتِ جهالت
با شعار «الجهلي فخري»
در اعمال تولرانس ايراني «هرچه كمتر فكر كنيم موفق‌تريم» (قرار بود ديگر قيد نكنيم «ايراني» ولي ترسيديم بعداً در نقل قولها گرفتار تولرانس شود). داشتن شعور و بكار گيري قوه‌ي تحليل در موقع مواجهه با امري كه بر خلاف رويكرد و عملكرد فعلي ما است (ولي در عين حال منطقي و درست مي‌نمايد)، ممكن است مار را دچار شك در كردار و گفتار و انديشه‌ي خود، درك روش درست و از اين طريق دچار زحمتِ تجديدنظر در رفتار و تفكرات خودمان كند. به همين دليل، از آنجا كه فكر كردن ممكن است موجب پديد آمدن آگاهي و شعور و ورزيده شدن قوه‌ي تحليل در ما شود، بايد همواره از روشهاي مختلف، برتري و فضيلتِ جهالت (يعني همان دوري و پرهيز از فكر كردن) را در وجود خود نهادينه كنيم.
اصل اوليه و اساسي براي نهادينه شدن جهالت اين است كه همواره به درستي آنچه كه هم‌الآن در ذهن ما است، بدون شك و صد در صد مطمئن باشيم و همواره از كاربرد عقل و منطق در تقابل با تمام چيزهايي كه مغاير و متناقض با اين دانسته‌ها عنوان مي‌شوند، پرهيز كنيم و افرادي كه مروج تامل، تفكر و منطق هستند را به هر روش ممكن تحقير كنيم. نا گفته نماند كه اين عمل تحقير بايد طوري باشد كه بديهي بودن فضيلتِ فكر نكردن و بي‌ارزش بودن عقل را تداعي و تبليغ كند. عبارتها، خطابها و واژه‌هايي از قبيل:
«بينيم بابا حال نداري»، «يه ذره زير ديپلم بگو مام بفهميم دادا»، «بچه سوسول»، «بچه مثبت»، «پلفسور»، «عقل كل»، «ناناز»، «مموش»، «خيلي حاليته؟»، «تو خوبي!» و نظاير اينها در راستاي نهادينه كردن اين فضيلت كارآيي به سزايي دارند.
روش مبنا
روش مبنا يا پايه براي اين منظور اين است كه به محض مواجه شدن با گفته‌اي از اين قبيل كه «اين كار، كار درستي نيست» بدون اينكه دليل گوينده را براي اين اظهار نظرش بدانيم و بپرسيم، نشان دهيم كه او و نظرش از نقطه نظر اجتماع و عامه‌ جايگاه بسيار موهن ويا متزلزلي دارد و از اين طريق نه تنها به سرعت احمقانه و بي‌ارزش بودن كلامش را به خودش و همگان نشان دهيم بلكه خود او را در راستاي تلاش براي كسب فضيلت جهالت و پيوستن به جرگه‌ي جهل ترغيب و تهييج كنيم.
روشهايي كه در پي مي‌آيند همگي به نوعي بر روش مبنا استوار مي‌شوند.
روش قاطع
در اين روش كسي كه تولرانس لازم را نشان نمي‌دهد و در عين حال غريبه است را بايد به سرعت به داشتن تولرانس از طريق نمايش قاطع برتري نظري (و در صورت لزوم عملي) «جهالت»، ترغيب كرد.
مثال:
- آقا ميشه آشغالاتونو نريزين تو جوب لطفاً!
(از همان ابتدا مشخص و مبرهن است كه گوينده بچه سوسولي بيش نيست، پس بهتر است با يك واكنش خيلي قوي و مطمئن توي شكم طرف برويم تا «پررو» نشود.)
- هاه؟! (اين «هاه» يعني همان تو شكم رفتن مزبور - با دهاني كه پس از اداي صوت «هاه» تا لحظاتي باز مي‌ماند و يك گوشه‌ي آن همراه با ابروي موافق به سمت بالا كج شده است)
- عرض مي‌كنم آشغالاتونو تو جوب آب مي‌ريزين درست نيست ها.
(معلوم است كه دستپاچه شده است! پس حركت بعدي را با استفاده از «اصل هجو و لودگي» محكمتر و با قاطعيت بيشتر انجام مي‌دهيم تا زمينه ساز حمله‌ي نهايي و سقوط گوينده در ورطه‌ي خوددري‌وري‌بيني مطلق باشد)
- تو رو سنه نه، مگه تو شبا تو اين جوب مي‌خوابي؟
(«هرهرهر» خنده‌ي حضار در صورت وجود - و بدين صورت طرف متوجه مي‌شود كه جاي سفتي شاشيده است)
- نه قربان بنده اينجا نمي‌خوابم ولي از نظر بهداشتي ...
(مهم است كه در همين مقطع ضربه‌ي كاري را وارد كنيم كه طرف بفهمد توسل به دلايل منطقي و عقلي چه هزينه‌اي مي‌تواند داشته باشد و لذا چقدر احمقانه است)
- اوهو اوهو چيچـــــداشتي؟؟ نازتو برم خوشگل!
(طرف در اين مقطع ناگزير از سكوت است چون كلاً به بي‌نتيجه بودن اظهار نظرش پي برده است و ممكن است حداكثر اصواتي از دهانش خارج شود كه نشانه‌ي ناتواني و درماندگي‌اش باشد)
- اِ  ... بِه د ... بابا ... (همان اصوات مزبور)
(و هم اكنون موقع پاكسازي نهايي صحنه از شر مزاحم است.)
- اَ بَ اَ دَ بَ دَ نكن بينيم بابا!  واسه مام اينجا ناناز بازي در نيار بچه سوسول! راتو بكش برو تا نريختمت تو جوب. هري!
(و ختم مشكل: طرف تولرانس لازم را پيدا مي‌كند و از صحنه خارج مي‌شود و احتمالاً آموخته باشد كه چرا تولرانس چيز  مفيد و خوبي است.)

روش «تو ديگه چرا؟»
در پايان مثال فوق مي‌بينيم كه تولرانس لازم براي ريختن زباله در جوي آب به خوبي در محيط ايجاد مي‌شود و ديگر كسي زگيل نمي‌شود، ولي هميشه كار به همين سادگي نيست و گاهي ممكن است «طرف مورد نظر» دوست نزديك يا باجناقي، برادر زني، شوهر خواهري، فاميلي باشد كه نتوان به روش قاطع تولرانسش را فعال كرد پس در اينصورت مي‌توان به صورت مثال زير عمل نمود:
- آقا آشغالو نريز تو جوب!
- اي بابا مجيد جون بي‌خيال، آشغاله ديگه، من نريزم يكي ديگه مي‌ريزه. تو فك مي‌كني با آشغال نريختن من جوب بوي گُل مي‌گيره؟
- نه نمي‌گيره ولي آخه كثيفه
- تو كه سوسول نبودي رئيــس؟!
(و جمله‌ي آخر را طوري با نگاه و ايماء و اشاره به طرف مي‌گوييم كه انگار توي شلوارش ريده و ما مي‌خواهيم جلوي بقيه به رويش نياوريم. به اين طريق مجيد جان قانع مي‌شود كه تولرانس داشته باشد و البته گاهي  اين روش زودتر از روش قبل جواب مي‌دهد، چون هم به شعار همه فهم «اگر من نه، بقيه بله» مجهز است و هم كسي نمي‌خواهد براي اينكه سوسول بماند، دوستي يا فاميلي‌اش به هم بخورد و يا جلوي بقيه دوستان و آشنايان خرفت و ابله و از همه بدتر «سوسول» بنظر برسد.
تذكر: اين شيوه ممكن است پايداري روش قبل را نداشته باشد و دائم نياز به يادآوري پيدا كند كه «عزيز! اگر مي‌خواهي سوسول نباشي، تولرانس داشته باش»
اما گاهي شرايط از دو مثال فوق پيچيده‌تر مي‌شود كه اين حالت را در روش بعدي بررسي مي‌كنيم.
روش «داش، عشقي باش» يا روش تشويقي
ممكن است گاهي شخص نيازمند به يادگيريِ تولرانس، از نظر شرايط فيزيكي، اخلاقي ويا نسبتي به گونه‌اي باشد كه نتوان ازدو روش قبلي استفاده كرد يا نوعي از ابزار اعمال قدرت و اعتماد به نفس در اختيارش باشد كه آموزش تولرانس به صورت «قاطع» يا «تو ديگه چرا؟» مقدور نباشد لذا بايد از تكنيك «اي‌آقـــا» يا همان «عشقي باش» يا بقول برخي علما «تولرانسِ دوبل» استفاده كرد. (پاورقي: اطلاق «تولرانسِ دوبل» به اين روش از آن جهت است كه شخص مروج تولرانس (يا همان تولرانسنده) علاوه بر تشويق طرف مقابل به داشتن تولرانس، خود نيز با تمسك به تولرانس ولو بصورت مجازي و بصورت تسليم و چس ناله، آن را ترويج مي‌دهد.)
براي اين منظور شخص تولرانسنده بايد تا حدي به فلسفه و جهان بيني مخصوص تولرانس عميق‌تر پي برده باشد و از طريق فهماندن آن به طرف مقابل وي را دعوت به تولرانس نمايد.
سرفصلهاي مهم اين جهان‌بيني عبارتند از:
- تشويق ديگران به بي‌ارزش بودن دنيا و به تبع آن بي‌ارزش بودن هر چيزي كه بخواهد تغيير مثبتي در آن بدهد. با عبارت‌هاي كليدي از قبيل «زندگيتو كن بابا»، «بي‌خيال»، «دنيا دو روزه»، «اي آقا» و ...
- فرهنگ تساهل در پذيرش ضدارزش‌ و كار احمقانه ويا خلاف قانون. با عبارت‌هاي كليدي از قبيل «همه‌چيمون درسته فقط اينمون خرابه»، «عشقي باش»، «همه چيمون بايد به همه‌چيمون بياد»، «سخت نگير حالا» و ...
مثال اول:
- سركار ننويس جون مادرت، چيكار كردم مگه؟
- كمربند نبستي.
- بابا بيخيال! آخه اين درشكه اصلاً قابل اين حرفاس؟ كمربندش كجا بود؟
- طبق قانون شما بايد وقتي با درشكه هم تو اتوبان ميروني كمربند ببندي.
- تيمسار جون، تو رو خدا سخت نگير ببين اينهمه ملت دارن چجوري رانندگي مي‌كنن؟ تو فقط من و اين ابوقراضه‌م رو ديدي؟ آخه خدا رو خوش نمياد. بجون بچه‌م اصن حواسم نبود. بخدا چهار سر عائله دارم بايد هي بدوم يه لقمه نون درآرم بكنم تو حلق اينا، ديگه حواس برا آدم نمي‌مونه تو اين اوضا! خب همه چيمون به همه چيمون بايد بياد ديگه. جون عزيزت ايندفه رو ببخش قول مي‌دم بازم جبران كنم.
- ديگه تكرار نشه.
- قربون معرفت آقا. دمت گرم. نوكرتيم. چشم.
- برو وانستا ديگه.
- خيلي آقايـــــــي!
(البته ظرايفي در حين گفتگو يعني بطور دقيقتر كمي قبلتر از جمله‌ي «ديگه تكرار نشه»، اتفاق مي‌افتد كه به لحاظ حفظ شان و منزلت تولرانسيده‌ي محترم از ذكر آنها معذوريم ولي قطعاً تولرانسندگان محترم خودشان به اين ظرايف عنداللزوم واقف خواهند بود/شد)

حكايت:
- گفتين كجا بريم؟
- تهران‌پارس
- خيله خب
- ...
- ...
- ببخشيد آقا شما نمي‌ترسين همه‌ي چراغ قرمزا رو با اين سرعت رد مي‌كنين؟
- اي آقا الان نصف شب‌م گذشته. در ضمن دنيا دو روزه آقا، عشقي باش!
- پس ديگه چرا چراغ سبزا رو اول واي ميستي بعدش رد مي‌شي؟
- دِ! خب معلومه حاجي، چون همون موقع ممكنه يه عشقي داره قرمزشو رد مي‌كنه.




درس سوم
تولرانس به مثابه‌ي معرفت و اخلاق اجتماعي
پس از آنكه اصل «فضيلتِ جهالت»، اثر خود را در جهت پي‌ريزي فرهنگ «تولرانس» بر جاي گذارد، بايد راهكاري براي پايداري آن بصورت فراگير اختيار شود. از آنجا كه ممكن است همه‌ي اقشار اجتماع با تخلق به اخلاق جاهلي يا بروز دادن آن در ملأ عام احساس راحتي نكنند (اگر چه همگان از پير و جوان آن را از سنين كودكي آموخته‌اند و عنداللزوم مي‌توانند به طرفةالعيني به آموزه‌هاي خود در اين زمينه رجوع كرده و از فوايد آن بهره‌مند شوند)، بايد بستر بديلي، قابل استفاده براي همگان، در نظر گرفت كه ضمن نهادينه كردن هرچه بيشتر «تولرانس» به پايداري و ماندگاري آن در همه‌ي اقشار نيز كمك كند. به همين منظور تولرانس بايد در قالب يك رفتار و خصلت نيك اجتماعي معرفي و معيار سنجش «معرفت» افراد قرار گيرد. اين «معرفت» به همان معني متداول و آشنايي است كه در فرهنگ عامه يا همان فرهنگ جاهلي به آن اشاره مي‌شود و همانطور كه قطعاً‌ مطلع هستيد نه تنها اين «معرفت» با آن ديگري به معني «شناخت و آگاهي» تفاوت فراوان دارد بلكه كاملاً معنايي معكوس مي‌دهد. به بيان ساده‌تر، نشان دادن معرفت به كسي يعني «فارغ از هرگونه شناختي» نسبت به آن فرد، طوري با او رفتار كنيم كه انگار از او بهتر سراغ نداريم و در كل صفت «با معرفت» به كسي اطلاق مي‌شود كه در كل حوزه‌ي گفتگو داراي چنين ويژگي‌اي باشد. براي مثال «رفيق با معرفت» شخصي است كه صرفنظر از نحوه‌ي عملكرد و شخصيت و شايستگي دوستانش، با آنها رفتار شايسته‌ي بهترين و صالح‌ترين انسانها را دارد؛ هر كه باشند. اين «رفتار» البته در جايگاه خود قابل بررسي است. در فرهنگ مورد بحث، رفتار خوب يعني «حال دادن». «حال دادن» نيز مانند «معرفت» داراي معني معين و سازگار با ساير واژگان اين حوزه است. اجازه دهيد در خصوص ريشه و معني اين اصطلاح در اينجا به همان درك عرفي خودمان (يا همان كامن سنس فرنگي‌ها) بسنده كنيم و از اطاله‌ي گفتگو در باب لغت‌معني اجتناب ورزيم و در ادامه به تدريج معناي آن را از ميان گفته‌ها و مثالها بازيابي كنيم. البته مخاطب محترم نيز خود مي‌تواند در صورت علاقه برود در اين خصوص تحقيق كند (نعوذ بالله).
با توجه به موارد فوق اگر كسي تولرانس لازم را در اجتماع از خود بروز دهد فردي «بامعرفت» و در غير اينصورت «بي‌معرفت» قلمداد خواهد شد. توجه به اين نكته ضروري است كه بر مبناي همين مقدمات، ميزان تولرانس بر مبناي ميزان «حال»ي كه به ديگران مي‌دهيم مشخص مي‌شود. براي روشنتر شدن مطلب به اين مثالها توجه فرماييد:
«دمش گرم، افسره بازم با معرفت بود» (يحتمل اشاره به اين نكته باشد كه پليس مورد نظر ميزان جريمه را كمتر از آنچه در قانون مقرر شده تعيين كرده است يا كلاً از جريمه نمودن فرد متخلف صرفنظر نموده است. به عبارت ديگر با عمل نكردن به قانون به متخلف «حال» داده است)
«دمش گرم، دزد بامعرفتي بوده!» (يعني همين كه پولهايت را سرقت كرده و به خودت و خانواده‌ات آسيبي نزده، شايسته‌ي قدرداني است و دعاي خير همراه راهش باد)
«خيلي بي‌معرفتي يه شب حالا سوئيچ ماشينتو خواستم، ناسلامتي به توام مي‌گن رفيق؟ آخه ناسلامتي شيش ساله با هم رفيقيما! كي مي‌خواي يه حالي‌م به ما بدي؟» (يعني درست است كه ماشين مال خودت است، ولي خيلي ان هستي كه آنرا به من نمي‌دهي، حالا اگر در طول اين شش سال كاري هم با هم داشتيه يا نداشته‌ايم، مهم نيست. اين هم مهم نيست كه ممكن است خيالت از بابت من و رانندگي‌ام راحت نباشد و اصلاً غلط مي‌كني كه تولرانس نداري و به من حال نمي‌دهي ان آقا)
«عجب مردمي پيدا مي‌شن‌ها، يه جو معرفت هم ندارن. خب يارو مي‌گه عجله دارم؛ چرا نمي‌ذاري بياد جلوي صف زودتر كارشو انجام بده به كارش برسه؟» (معني‌اش را خودتان به عنوان تمرين پيدا كنيد)
«اي‌ول! يه حالي به اين پسر ما بده! پرونده‌ش اون ته‌مهاس، سه ماه بايد صبر كنه تا نوبتش برسه. يه لطفي بكن، بذارش رو. خيلي آقايي! ايشالا از خجالتت در بيام...» (اين هم به هكذا معني‌اش را بيابيد من بابِ تمرين)

درس چهارم
تولرانس گفتماني (تولرانس ارتباطي)
اين تولرانس در واقع امتداد همان «تولرانس» و به نوعي پشتيبانِ نظري آن در حيطه‌ي گفتاري و ارتباطي است و به همين دليل همان قواعد و مشخصه‌هاي قبلي در اينجا نيز برقرار مي‌مانند.
اصولاً  اصل مهم در «تولرانس» (چه عملي، چه گفتماني) اين است كه تجاوز به حريم ديگري/ديگران ناديده گرفته شود و شخص مورد تجاوز اگر هم به اندازه‌ي متجاوز شادمان نيست، لااقل معترض نباشد، چه برسد كه كسي بخواهد در اين ميان نقش مدعي‌العموم را بازي كند يا پند و اندرز اخلاقي بدهد.
براي نمونه، لطيفه‌ها و هجويه‌هاي قوميتي كه معمولاً با «يه روز يه تركه ...» «يه روز يه رشتيه» «يه روز يه لره ...» «يه روز يه عربه ...» «...» شروع مي‌شوند، بهانه‌ي خوبي براي سنجش تولرانس گفتماني ما هستند چرا كه قسمتي از هويت اشخاص را هدف مي‌گيرند كه خودشان در آن دخيل نبوده‌اند و لذا امكان تغيير دادن آن را هم ندارند، پس تجاوز وارده محرز و بشدت موجب تفريح همگان احتمالاً غير از حوزه‌ي اثر تجاوز خواهد بود.
همچنين امروزه كه شبكه‌هاي اجتماعي نيز بصورت فراگير مورد استفاده و در دسترس عموم قرار دارند، اين نوع از تولرانس با زيرشاخه‌هاي «تولرانس خبررساني/نشر اكاذيب»، «تولرانس تصويرسازي/جعل تصوير»، «تولرانس در عدم رعايت حقوق مولف»، «تولرانس راي‌گيري آنلاين بصورت هيئتي» و انواع بسيارِ ديگري، در خدمت فرهنگ تولرانس ايراني و در بطن و ذيل آن، به شكلي پويا و روزآمد در جريان است.
از جذابيت‌هاي تولرانس گفتماني يا ارتباطي، هماهنگي ميان موضوع تولرانس و روش تولرانساندنِ تولرانسٌ به و تولرانسيده شدن تولرانسٌ عليه مي‌باشد، يعني در صورتيكه هجو قوميتي ويا نژادي در جايي اتفاق بيافتد، ابزار تولرانساندن آن نيز خودبخود از همان جنس است و همزمان و به طريق اولي در اختيار گوينده‌ي هجو (كه در اينجا  بلافاصله به تولرانسنده تغيير قالب مي‌هد) و محيا مي‌باشد.
بعنوان مثال: در صورتيكه شما در جايي هجويه‌اي قومي يا نژادي را نقل كنيد و كسي بگويد اين كار، كار درستي نيست. شما مي‌توانيد به راحتي از همان ابزار هجو مجدداً در پاسخ و تشويق به تولرانس استفاده ببريد و بگوييد «هيچي ديگه ما اگه پس فردا بخوايم بگوزيمم، بايد از شما اجازه بگيريم» و البته چه كسي مي‌تواند در مقابل دادن چنين مجوزي مقاومت كند؟ بخصوص كه سيل لايكها و كامنتهاي تاييد آميز فضاي تولرانسيدن را همواره تشويق مي‌كند.
يا اگر عكس زلزله‌ي بم بجاي زلزله‌ي ورزقان منتشر شد و كسي گفت چرا عكس را اشتباه منتشر كرده‌ايد. به سرعت و به راحتي مي‌توان گفت: «چه فرقي ميكنه؟ مهم اينه كه مردم بدونن زلزله شده و احساساتشون انگولك بشه» و البته چه اهميتي دارد كه مردم همين موقعش هم مي‌دانند زلزله شده و دلشان به قدر كافي دارد قل قل مي‌زند، مهم لايك و كامنتي است كه در تاييد ما و ذيل عكس ما بيايد و باعث ارتقاء جايگاه ما در اجتماع مجازي شود ولو اينكه در حال خرج كردن از درد و بدبختي آسيب‌ديدگان دو زلزله‌ بطور همزمان براي اين تبليغات باشيم.
يا اگر عكس يا مطلب شخص ديگري را بدون رضايت و حتي بدون ذكر نام مولف آن در صفحه‌ي شخصي يا عمومي خود منتشر كرده‌ايم و كسي معترض شود، مي‌توان به او گوشزد كرد كه «به تو چه؟ مگه تو وكيل وصي مؤلفي؟» و نظر وي را حذف و در صورت امكان، ارتباطش با آن صفحه را قطع كرد تا متوجه باشد كه بايد تولرانس پيدا كند تا راحت‌تر و بدون دغدغه زندگي كند و اصولاً همگان متوجه باشند كه بهتر است قيد كار خلاقه را از بيخ بزنند تا در فضاي تولرانس رستگار شوند.

درس پنجم
موارد غير قابل تولرانسيدن
با همه‌ي آنچه گفته شد مواردي هست كه داشتن تولرانس در مقابل آنها نادرست و بلكه خطرناك است. از جمله:
امور خصوصي ديگران
امور خصوصي يعني اموري كه در حيطه‌ي زندگي شخصي و نه در حيطه‌ي اجتماعي، اثرگذار و معني دار باشد، خواه اثرات ناشي از آن مثبت و خواه منفي باشد؛ نظير طرز لباس پوشيدن، نوع خورد و خوراك و آشاميدن، آرايش كردن، مدل مو، طرز راه رفتن، دكوراسيون منزل و هرچه از اين قبيل، مادامي كه اثرات ناشي از آنها (خوب يا بد) تنها متوجه خود شخص و زندگي اوست و مستقيماً دخالتي در زندگي ديگران بصورت فاعل ندارد.
واضح و مبرهن است كه در اين قبيل موارد داشتن تولرانس به هيچ عنوان جايز نيست. يعني در صورتي كه كسي لباسي پوشيده كه از نظر ما نامتعارف است يا بيش‌از اندازه جلب توجه مي‌كند، يا سبك زندگي‌اي اختيار كرده كه براي ما نامانوس است و نمي‌توانيم آن را درك كنيم، موظفيم به هر شكل ممكن دخالت كرده و مانع از اين عمل شخص شويم. خود اين «مانع شدن» مراتبي دارد كه در صورت امكان از دخالت مستقيم و فيزيكي در جهت رفع ناهنجاري آغاز مي‌شود و در مراحل بعد بسته به امكانات به توهين مستقيم، تذكر، تمسخر، غيبت و بدگويي و طرد كردن تقليل مي‌يابد ولي آنچه مسلم است ناديده گرفتن آن غيرممكن و در فرهنگ تولرانس ايراني از معاصي كبيره به شمار مي‌آيد.

نتيجه گيري و خلاصه
يك- اصولاً در اين فرهنگ دخالت هرچه بيشتر در امور شخصي ديگران از يك سو و ناديده گرفتن موارد نقض حقوق اجتماعي و عمومي توسط هر كس از سوي ديگر، از اهم واجبات است.
دو- تمام تلاش ما در اين فرهنگ بايد بر مبناي نقض حقوق شهروندي و سوق دادن افراد به موجوداتي ترسو، لات، گوشه‌گير، بددهان، دودره‌باز، بي‌اعتماد، قانون‌شكن، فرافكن، لوده، بدون هويت فردي و ابن‌الوقت باشد.

اگرچه آنچه تا قبل از اين درس گفته شد احتمال كمي باقي مي‌گذارد تا مخاطب محترم از تشخيص مصاديق تولرانس ناتوان بماند ولي با اين حال براي رفع ابهام لازم ديده شد بخش بعدي به عنوان مكمل به دروس قبل اضافه گردد. باشد كه مورد استفاده قرار گيرد.

تكمله
مصاديق تولرانس
·       تولرانس ترافيكي و شهري
o      برعكس رفتن رمپ اتوبان
o      انداختن زباله در خيابان
o      خالي كردن سطل زباله در جوي
o      نبستن كمربند، زيگزاگ رفتن، حركت با سرعت پنجاه و پنج كيلومتر بر ساعت در لاين سبقت،
o      استفاده از پياده‌رو بجاي سواره رو
o      ورود به جلوي صف با تراشيدن بهانه‌هاي مختلف
o      شكستن و پاره كردن امكانات شهري از قبيل شيشه و صندلي اتوبوس، شيشه و سيم گوشي تلفن عمومي و نظاير اينها
o      و بسياري موارد ديگر كه مطمئناً ذهن خلاق تولرانسيك قادر به كشف آنها است و همواره خواهد بود.
·       تولرانس آنلاين
o      راي‌دهي هيئتي براي يك نفر به توصيه رفقا و يا خود شخص و بدون توجه به شايستگي‌هاي واقعي شركت‌كنندگان
o      فحاشي و حمله‌ي هيئتي به يك مكان يا شخص آنلاين، بدون در نظر گرفتن واقعيت امور و درستي و نادرستي شايعات در مورد آن جا يا شخص آنلاين
o      بازنشر و گسترش اخبار جعلي و بي‌پايه و اساس، بدون هرگونه تحقيق در مورد آنها
o      بازنشر عكسهاي دلخراش، جعلي، متعلق به زندگي خصوص ديگران براي كسب امتياز و بازديد كننده‌ي بيشتر
o      انتشار محتواي توليد شده توسط ديگران بدون ذكر منبع و مولف و تظاهر به مولف اثر بودن
o      ...
·       تولرانس در استفاده‌ي جابجا از امكانات در يك شبكه‌ي اجتماعي مانند فيس‌بوك
o      ايجاد رابطه‌ي دوستي با شخصيت حقوقي (نظير فلان انتشارات يا فلان گالري، يا فلان كارخانه‌ي محصولات لبني)
o      بكار بردن استتوس براي خطاب قرار دادن يك نفر از ميان پانصد نفر
o      تگ كردن افرادي كه در عكسها حضور ندارند براي جلب بازديد كننده‌ي بيشتر (با استدلال اينكه «خب هر كي نمي‌خواد تگشو برداره»)
o      نصب اعلاميه و پوستر در صفحات ديگران
o      ....
·       تولرانس در اتلاف منابع
o      باز گذاشتن شير آب
o      ايجاد حرارت و برودت بيش از حد نياز و جبران آن با اتلاف انرژي
o      روشن گذاردن چراغها و وسايل برقي غير لازم
o      آلوده كردن محيط زيست در هنگام پيك‌نيك و تفريح و تفرج
o      ...

·       تولرانس در استفاده‌ي جابجا در ابزار
o      گوشكوب بجاي چكش
o      قيچي بجاي انبردست
o      انبردست بجاي قندشكن
o      چاقو بجاي پيچ‌گوشتي
o      بطور كلي هر نوع استفاده‌ي ناصحيح از امكاناتي كه براي بوجود آمدن آن تلاش مثبتي صورت گرفته و وجود ارزش افزوده‌اي را موجب شده


در مقابل، مواقعي كه نبايد در دام تولرانس بيافتيم:
·       غيبت كردن
·       دخالت در امور شخصي و زندگي خصوصي ديگران
·       قضاوت و در صورت امكان ممانعت از رفتار و آرايش و لباس پوشيدن و طرز زندگي شخصي افراد بر اساس ميل و سليقه خودشان و سوق دادن آنها به قرار گرفتن در نرم عمومي (مطابق با نظر «ما»)
·       برنتافتن هر نظر مخالفت خصوصاً نظرات منطقي
·       عصباني شدن از هرگونه حرفي كه معني‌اش «واضح» نيست يا حتي معني خاصي ندارد
·       اهميت دادن به چيزهاي پيش‌پا افتاده و مبتذل كه عملاً فاقد تاثير و اهميت هستند
·       برخورد جدي با خطاي سهوي افراد فاقد تولرانس

[اوني كه اول جلسه مزه مي‌پروند، برو ايندفه رو حال دادم بهت]
در خاتمه آنچه بديهي است آن است كه توليدات اين فرهنگ گهربار محدود و مقيد به مواردي كه در اين رساله به آنها اشاره شد نبوده و نمي‌باشد و لذا اگر مخاطب گرامي روح مطالب را بخوبي دريافته باشد، با رجوع به خلاقيت و ابتكار شخصي خود مي‌تواند به اين گنجينه‌ي پرافتخار يعني همانا «تولرانس ايراني» اضافه و آنرا پربارتر نمايد.
انشاالله خداوند به شما توفيق تولرانس عظيم عنايت فرمايد.
والسلام.

اطلاعيه
كساني كه اين رساله را با موفقيت مطالعه و بطور دقيق فرا بگيرند، مي‌توانند با افتخار به درجه‌ي «زرنگي» نائل آيند.
افرادي كه علاوه بر يادگيري مفاد رساله‌ي فوق، به نوآوري و ابداع در زمينه‌ي تولرانس با موفقيت اقدام نمايند موفق به اخذ درجه‌ي عالي «ختم روزگار» خواهند شد.

جهت اخذ گواهي درجات فوق مي‌توانيد با جمع‌آوري استشهاد از كسبه‌ي محل و فاميل و دوستان به بزرگ فاميل (يا گنده‌ي محل هركدام در دسترس باشند) مراجعه و آنرا دريافت نماييد.