۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

كار مرغابي

عاشق شدن كار بدي است. نشويد. كار خر است. كار گربه است. كار اردك و مرغابي است. بلكه‌م كار يوزپلنگ باشد نمي‌دانم. عاشق نشويد. آدميزاد عاشق نبايد بشود. بايد برود كارهاي مهم بكند. مثلاً بايد تپانچه بخرد برود شكار، بايد شرم كند، بايد پروا كند از مهر و محبت. اين كارها اگر هم مال آدميزاد باشد مال بچه‌هاي آدم است نه آدمي كه گنده شده باشد قد خرس. شنيدي؟ براي تو گفتم اينها را! پس براي چه با آن نيش باز مثل بز به افق زل زده‌اي؟ دِ گوش بگير الاغ! با تو ام مي‌فهمي؟ به درك، فقط پس‌فردا باز دوباره عنددماغت رسيد سر زانويت ، بع‌بعت را براي من نياور كه حالم از ديدن آدم دماغو به هم مي‌خورد. هر غلطي مي‌كني بكن فقط، اين طرفها مدتي نيا. نمي‌خواهم دوباره با يك نسخه تازه ابلهت روبرو شوم.

۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

مدرسه

همينطور ايستاده‌ام كنار در و سعي مي‌كنم سرم را پايين نگه دارم، نمي‌شود، توي ذاتم نيست؛ سرم را برمي‌گردانم سمت حياط، خيره مي‌شوم به باباي مدرسه كه دارد برگهاي زرد و قهوه‌اي را جارو مي‌كند. هيچ‌وقت آنطور كه مورد تحسين است محصل مودب و سربه‌راهي نبوده‌ام. كمي ديگر صداي زنگ مي‌آيد و گلۀ بچه‌ها با هلهله و فرياد از پله‌ها به پايين سرازير مي‌شود و ناظم‌ جلوي پله مي‌ايستد و با جذبه گرفتن و گاهي با اشارۀ تهديدآميز خط‌كشي كه در دست دارد آنها را به آرامش امر مي‌كند، اگر لازم باشد با همان خط‌كش پس كله يا پشت بازوي يكي مي‌زند، گهگاهي هم يكي دو نفر را از گله جدا مي‌كند و كناري مي‌ايستاند تا ديگران حساب كار دستشان بيايد. اين صحنه آنقدر برايم تكرار شده كه اين‌بار حتي لازم نيست نگاهش كنم.
شايد از فوايد اخراج شدن از كلاس يكي‌اش همين است كه مي‌تواني تصوير خودت را وقتي توي گله هستي گاهي از بيرون تماشا كني، چه موقعي كه دم در كلاس ايستانده شده باشي و چه موقعي كه مثل حالا كنار در دفتر مدير انتظار تنبيه بكشي. تقريباً ديگر همۀ برگها در گوشۀ حياط كپه شده‌اند و جارو كنار آنها به ديوار تكيه كرده و خبري از باباي مدرسه نيست. چشمم را مي‌گردانم بلكه سايه‌اش را جايي ببينم. نمي‌دانم چرا در تمام اين مدرسه او تنها كسي است كه حضورش الان به من قوت قلب مي‌دهد. لالۀ گوشم ميخزد ميان دو انگشت بزرگ و داغ مي‌شود. برمي‌گردم. نگاهم مي‌كند. چيزي نمي‌گويد. در را باز مي‌كند، دستم را مي‌گيرد و مي‌رويم توي دفتر. نه؛ محصل منظم و مؤدبي نيستم، تا جايي كه معلوم است هم نمي‌توانم باشم. از بالاي عينكش نگاهم مي‌كند، من هم همينطور نگران زل مي‌زنم به چشمهايش؛ هيچ وقت اين توصيۀ ديگران را كه مي‌گويند سرت را بيانداز پايين و قيافۀ خجالت‌زده بگير را نمي‌توانم اجرا كنم، اگر قرار بود خجالت بكشم كه از اول كاري نمي‌كردم و مي‌شدم سربه‌راه و مؤدب. ناظم هم وارد دفتر مي‌شود و پشت سرش سه رأس محصل را كه از گله جدا كرده به داخل دفتر مي‌آورد. بعد نگاهش به من مي‌افتد «ئه! تو كه بازم اينجايي!»صداي خفيف معترضي از خودم درمي‌آورم كه يعني چرا الكي جو مي‌دهي؟ بازم نيست! از آخرين بار خيلي وقت گذشته ولي او اصلاً برايش فرقي نمي‌كند. رويش را مي‌كند به مدير و دوتايي شروع مي‌كنند راجع به چيزي كه اصولاً نه به هيچ‌كدام از ما ربطي دارد و نه سر در مي‌آوريم حرف زدن. حرف زدنشان خيلي عادي و خودماني است، انگار كه ما اصلاً وجود نداريم، اينطوري تشويش ناشي از حقارت آدم بيشتر مي‌شود؛ نگاهم را مي‌دوزم به جايي در روي ديوارهاي خانه‌هاي روبرويي؛ بعد مي‌لغزانمش روي چند كفتر به رديف روي بام يكي‌شان نشسته‌اند و فكر مي‌كنم كه چرا اينها بايد اينقدر آزاد باشند، گاهي راجع به گربه‌ها هعم همين فكر را كرده‌ام. با وقفه مختصر در مكالمه حواسم برمي‌گردد به اتاق. بهانه‌هايم را همراه با روايت خودم از ماجرا مرور مي‌كنم تا هم آماده باشم هم وضعيت جاري كمتر روانم را به هم بريزد بالاخره حرفشان تمام مي‌شود و ناظم موقع بيرون رفتن از در انگار كه دارد يك كلمه پاورقي مي‌گذارد، اشاره‌اي به آن سه نفر مي‌كند كه «اينام كه درست نمي‌شن». مدير به طرف آن سه كه يك قدم و نيم با من فاصله دارند و از كتف به هم چسبيده‌اند مي‌رود. چانه اولي را مي‌گيرد و كمي مي‌مالد، بعد يك سيلي به او مي‌زند و از در به بيرون روانه‌اش مي‌كند. دومي و سومي را هم روبروي هم مي‌ايستاند و دستهاي يكي را مي‌گيرد و همينطور كه تكان مي‌دهد مي‌گويد شل كن، بعد دستهاي آن يكي را مي‌گيرد و مي‌آورد جلو و با دست اين روي دست آن مي‌زند و اشكشان كه سرازير مي‌شود، مرخصشان مي‌كند. بدون آنكه چيزي بگويد نگاهم مي‌كند. گوشم را مي‌گيرد و مي‌مي‌مالد، كم كم فشار انگشتش را بيشتر مي‌كند و لالۀ گوشم داغ مي‌شود و به درد مي‌افتد. اخلاق مرا مي‌شناسد، گريه‌ام را نمي‌تواند دربياورد پس همان بهتر كه بقيه‌اش همان حكايت تكراري خواستن والدين به مدرسه و بيزاري هرچه بيشتر من از كل آن باشد.
تمام دوران تحصيل و مابعد آن براي من كم و بيش به همين سياق معنا شده و بعد بارها با اين سوال مواجه شدم كه «فلاني چرا به فلان مجمع فارغ‌التحصيلان بهمان يا گردهمايي كاركنان بيسار نمي‌آيي؟» بعد فكر كرده‌ام كه «چرا؟» و مي‌بينم ظاهراً اتوريتۀ ديگري براي زيردستها تعلق مي‌آورد، بعد اين تعلق شايد هويت مي‌سازد، مبدل مي‌شود به انجمن، كالت، يادگاري ساختگي براي لاپوشاني و ارزش‌بخشي به حقارتي كه آدمها در طول «با هم تحت تسلط آن بودن» متحمل شده‌اند؛ ولي براي من نه. البته احتمالاً من آدم كودني‌ام.

۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

ورود به وضعيت خاكستري

يه كاري كه اين سالها با بيشتر آدماي دور و اطراف كرد اين بود كه بغض و نفرت و عصبانيت رو توي وجودشون جاگير كرد طوري كه الآن اگه كسي با كسي مي‌خواد بحث كنه اول به حداكثر درجه ممكن غيض و بغضشو قووم مياره بعد به قصد جر دادن طرفش وارد بحث مي‌شه (خودم يكيش). در اين وضعيت هم اصولاً مهم نيست كي درست مي‌گه كي غلط؛ كلاً ملاكِ حقانيت، شدت حمله‌س ولي فقط براي خود آدم و موافقينش. كه اين نتيجه‌ش در بهترين حالت يه يارگيريه تو يه بازي طناب‌كشي و نه اقناع و نه جذب نظر ديگري. يعني يجورايي رجعت به دهه پنجاه و شصت. و اين تاسف آوره.
حالا با توجه به تغيير نسبي شرايط من فكر مي‌كنم يكي بايد اينو بلند جار بزنه كه:
«توجه، توجه! علامتي كه هم‌اكنون مي‌شنويد اعلام وضعيت خاكستري است و معني و مفهوم آن اين است كه اضطرار موضع‌گيري عدواني تمام شده؛ از سنگرها بيرون آمده گفتگو كنيد، الزاماً هم توافق نكنيد ولي لااقل بدانيد امكانش هست.»

۱۳۹۳ شهریور ۲۶, چهارشنبه

قضيۀ کاپيتال

كيقباد دشمن سرمايه‌داري است. او دریافته كه اين سرمايه‌داري خيلي پدرسوخته است. او می داند كه سرمايه‌داري يك روش مهم و موثر براي گرفتار كردن آدمها دارد و آن اينكه كافي است آدم چيزي را دوست داشته باشد، و آن وقت آن -يعني همین سرمايه‌داري- از همان‌جا به  زندگي‌اش وارد شود. چيزهايي مثل زن، بچه، خوشگذراني، مسافرت و امثالهم كه تكليفشان روشن است، ولي مثلاً گربه و سگ و ماهي  و ساير حيوانات خانگي را هم كه نگاه مي‌كند، به سرعت متوجه مي‌شود چيزهايي مثل توالت و درخت گربه، بيسكويت و قلادۀ سگ، شن و پمپ و تزئينات آكواريوم و نظاير آنها همگي ابزار نفوذ سرمايه‌داري هستند، براي همين كلاً دور حيوان خانگي را هم قلم گرفته است. انواع سازها را هم همينطور چون ساز کتابچه نت و انواع متعلقات مصرفي مثل سيم و بند و قاب و پايه و غيره و از همه مهمتر مرغوبيت می خواهد كه پشتبندش برَند و نشان سازندۀ خود ساز كه هيچ، مال قبل‌منقلش هم مهم مي‌شود و بعدش هم تازه با به میان آمدن امر مقایسه با مشاهیر و سلبریتی ها و نمادهای فرو رفته تا خرخره در دوزخ سرمایه داری، خودش را هم به همانجاها می کشاند. ماشين و هر نوع وسيلۀ نقليه شخصي هم كه جاي خود.
براي همين، كيقباد هيچكس و هيچ چيز را دوست ندارد. ولي بدبختانه خودش را خيلي دوست دارد؛ اين خصلت ذاتی، اين ميل فطري مزاحم و مضر، این ضعف درونی ارتجاعی رهايش نمي‌كند ولی مي‌داند که همین مي‌تواند گرفتارش كند. براي همين از زمانی تصميم گرفت كاري كند كه خودش را هم دوست نداشته باشد.
چند بار سعي كرد از راه تلقين از خودش بيزار شود ولي وقتي هر بار درست در وسط كار فهميد كه در راه آرمانهايش در حال چه ايثاري براي مقابله با سرمايه‌داري است و در نتیجه بيشتر عاشق خودش شد.
كيقباد اگرچه دشمن سرمايه‌داري است ولي خودش را براي بشريت و خصوصاً پرولتاريا سرمايه بزرگي مي‌بيند. كيقباد سرانجام روزی به اين نتيجه رسيد كه وظيفه دارد اين سرمايه را براي آينده‌گان حفظ كند، پس به حكم اين وظيفه رفت و تمام وسايل بقاي خودش را فراهم کرد، و چون بقا بدون رفاه تضمین کافی ندارد، لاجرم به دنبال تهيه وسايل رفاهش هم رفت. تهيه وسايل رفاه هزينه دارد و كيقباد بايد براي تامين آنها باید حركتي می کرد. پس كيقباد دنبال سريع‌ترين راه براي كسب درآمد رفت تا حداقل كمترين تماس را با سرمايه‌داري داشته باشد و كمترين آلودگي را پيدا كند تا به محض خلاصي بتواند آنرا از خودش شسته و خودِ پاكيزه و حفظ شده‌اش را در اختيار بشريت و بخصوص پرولتاريا قرار دهد.
كيقباد بعد از آنكه شروع به كسب و كار مي‌كند و اجباراً خانه و ماشين و آکواریوم و گربه و سگ و طوطی را هم كه براي رفاه سردستي‌اش جور كرده دور خود مي‌بيند و احساس مي‌كند آلوده شده است تا آن حد كه به اين راحتي‌ها از لوث سرمايه‌داري منزه نمي‌شود، لذا تصميم مي‌گيرد از عصاره خودش موجودات جديدي خلق كند كه حداقل پس از او فضايل او را منهاي آلودگي‌هاي اگر چه اندکش به جهانيان عرضه كنند، پس مي‌رود زن مي‌گيرد و توليد مثل مي‌كند و اجباراً به حكم وظيفه آنها را براي گردش و خوشگذراني به سفر داخل و خارج مي‌فرستد و خودش هم گاهي با آنها یا بی آنها همراه مي‌شود.

كيقباد امروز يك كاسب موفق است، دو پسر و دو دختر دارد و همه‌شان را به آخرين علوم و فنون و تجهيزات مجهز كرده است. بچه‌هاي كيقباد هر كدام يك ور دنيا هستند ولي همه‌شان به سفارش پدر يك جلد كاپيتال سر تاقچه دارند و در انتظار روزي هستند كه بشريت و پرولتاريا دست كمك به سمت ايشان دراز كند، چون به اين نتيجه رسيده‌اند كه سري كه درد نمي‌كند را عجالتاً نبايد دستمال بست. فرزندان كيقباد قرار گذاشته‌اند كه بعد از مرگش ثروت او را عادلانه تقسيم كنند و هر سال سر قبرش گل اطلسی سفید نثار كنند و كاپيتال بخوانند، تا به وقتش در جشن بزرگ پيروزي بر سر مزار او يك بناي يادبود مزین به سنگ نبشته ای از سرود انترناسيونال بسازند و پرچم منقش به سبيل چخماقي پدر را نیز بالاي آن به اهتزاز درآورند.
كيقباد هم ايمان دارد كه بالاخره روزي بشريت از او بخاطر وجودش متشكر خواهد شد و در كتابها راجع به او خواهند نوشت، بخصوص در مورد عشق عميق او به پرولتاريا.

پ.ن.
بله ما هم می دانیم كيقباد بالاخره روزی مي‌ميرد و ممکن است بچه ها قول و قرارهایشان را فراموش کنند، ولي دشمني با سرمايه‌داري چيزي نيست كه به اين سادگي‌ها در نهاد بشر بميرد و هر 20 30 سال يكبار ويرايش‌هاي جدید كيقباد بازتوليد مي‌شوند، کاپیتال هم که همیشه هست، پس جاي نگراني ندارد.


۱۳۹۳ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

اپيزود صفر

اين روزها براي هر نوع آدمي كه مجموعه رفتارها و شيوۀ زندگي‌اش با مال «ديگران» فرق داشته باشد يك «اسم» مي‌شود پيدا كرد. مثلاً يك جا در توصيف سندروم آسپرگر نوشته بود «بعضي از آنها فقط كساني را كه دوست داشته باشند، براي حرف زدن انتخاب مي‌كنند». از نظر من اين نهايت رفتار منطقي و درست و صادقانه است. ولي براي ديگران مهم نيست كه چه چيز منطقي يا صادقانه است، مهم اين است كه عادي نباشد تا هجوم بياورند براي شناسايي آنچه كه غيرعادي است؛ تا بشود تحليلش كرد، بشود پيش‌بيني‌اش كرد، بشود نقطه ضعف‌ها و نقطه قوت‌هايش را شناخت تا مبادا به زندگي گله‌اي و نظم از پيش تعيين شدۀ يك جماعت كه به زور شبيه هم شده‌اند خدشه‌اي وارد شود و بعد هم بشود «تصحيح»ش كرد يا از آن هيجان‌‌انگيزتر «درمان»ش كرد (فرض كن درمان بشوي تا آدمهايي را براي حرف زدن انتخاب كني كه ازشان بيزاري) يا بلكه بشود از نقاط قوت احتمالي‌اش در جهت «منافع» همان گله بهره برد.

*
مي‌شمارم. زياد نيست. همه را مي‌چپانم توي غلاف كارت عابربانكم كه كارت مترو و چند كارت بي‌ربط ديگر هم توي آن هست. سيگارم تمام شده ولي اهميتي ندارد، فعلاً سيگار نمي‌كشم. بايد پيدا كنم، حتماً جايي همين اطراف است. قبلاً هم همين بود. آنقدر مي‌گشتم تا پيدا مي‌شد. ولي مگر چقدر مي‌شود گشت؟ دو روز؟ سه روز؟ بعدش چه؟ غلاف رامي‌اندازم روي ميز و مي‌روم توي اتاق تا يك بار ديگر ميان خنزرپنزرهايم را بجورم. ولو مي‌شوم وسط رختخواب. الان فقط مي‌توانم فكر نكنم. ولي مي‌دانم با اين روش وضع فقط بدتر مي‌شود. ولي اگر با فكر كردن كاري مي‌شد از پيش برد تابه‌حال مي‌بايست شده بود. الآن! همين «الآن» چكار مي‌شود كرد؟ ساعت 5 بعد از ظهر است و حقيقت اين است كه با ماندن در اينجا هيچ اتفاقي نمي‌افتد.

به مفهوم حقيقت فكر مي‌كنم. حقيقت يعني چه؟ يعني تجمع همۀ گذشته تا به حال، همه آنچه كه از ازل تا همين يك لحظه پيش هم نه تا همين الآن روي هم تلنبار شده‌ و نسبت دانسته‌هايي از آن به كل آن تقريباً معادل هيچ است. و گاهي با مقطعي از آن مواجه مي‌شوي و دركي از آن در همان حد هيچ پيدا مي‌كني ولي در حد بي‌نهايت احساس درك مي‌كني، نه دركي از كل حقيقت، كه از كليتي از حقيقت.

روبرو يك تپۀ بلند برش خورده است كه پايينش را سنگچين كرده‌اند، آن قسمتش كه از سنگچين‌ها بيرون مانده همينطور لابه‌لا سوار بر خطوط مورب و منحني بالا رفته. هر بار كه نگاهش مي‌كنم، چيزهاي تازه‌اي به چشمم مي‌آيد. نقش‌هاي باقي‌مانده از اتفاقات و اشيائي كه زماني آنجا بوده‌اند و الان يا خاك شده‌اند يا كسي آنها رابرداشته و برده، و خاطره‌اش همانجا تا امروز مانده.
يك ماشين از كنار ساختمان مجتمع كناري بيرون مي‌آيد، از جلوي سنگچين عبور مي‌كند و وارد بلوار اصلي مي‌شود. آن دست بلوار زني كيسه‌هاي پر از خريد روزانه‌اش را كشان كشان به خانه مي‌برد.

يعني بروم بيرون؟ توي خيابان؟ بعد وارد مغازه‌ها بشوم و دنبال كار بگردم؟ خودم را جاي آنها مي‌گذارم. هيچكس به آدمي كه يكاره برسد و سراغ كار بگيرد، كار نمي‌دهد حتي اگر لازم داشته باشد. فكر مي‌كنم قديمها كه روزنامه و آگهي استخدام و اين حرفها نبوده چقدر اين مي‌توانست عادي باشد كه بروي دم يك دكان آهنگري، بزازي، مسگري يا بقالي و بگويي دنبال كار مي‌گردي. حداقل مسخره نبود. چرا از تمسخر مي‌ترسم؟ چرا فكر مي‌كنم اگر يك مكانيك يا الكتريكي يا توي دلش برايم دل بسوزاند و بعد از رفتنم جلوي مشتري سر تكان بدهد و بگويد «مردم بدبخت شده‌اند ها!» واقعاً بدبخت مي‌شوم، ولي الآن كه از گرسنگي ممكن است بميرم، بدبخت نمي‌شوم؟ خب شايد چون فقر مساوي با بدبختي نيست. آدم فقير دست آخر از گرسنگي مي‌ميرد ولي آدم بدبخت احتمالاً از فرط احساس رذالت، روحش له مي‌شود و بعد هم ممكن است دق‌مرگ شود. ياد حرفهاي خودم مي‌افتم كه به اين و آن مي‌زنم. مگر اين همان نيست؟ مگر به همه نمي‌گويم «اين مهم نيست كه چطور، مهم اين است كه زندگي آنقدر ادامه داشته باشد تا روزي بشود بهتر زندگي كرد. بايد ماند و روزي را درست كرد كه همه زندگي بهتري داشته باشند»؟ ولي بنظرم مي‌رسد كه نه! اين همان نيست. اين منم و خودم، آن ديگري‌است با ديگران و همه. ديگراني كه شايد بخواهند به هر قيمتي زندگي كنند يا نكنند. شايد توانش را داشته باشند كه باقي بمانند و آن وقت كسي نبايد مانع باقي ماندن آنها بشود، به هيچ طريق. اصلاً هميشه همينطور بوده: عده‌اي باقي مانده‌اند، به هر قيمتي. چشمهايم سنگين مي‌شود. هميشه موقع بحث با خودم وقتي كه هيچ كدام از استدلالهاي طرفين بحث كاملاً قطعي و قانع كننده نيست، چشمهايم سنگين مي‌شود و چرتم مي‌گيرد. اين چرت مرا جايي مي‌‌برد شبيه برزخ. جايي كه همه چيز هيچ مي‌شود و غبار خاكستري تمام ذهنم را مي‌پوشاند و سنگيني مرگ را روي قفسۀ سينه‌ام حس مي‌كنم.  ولي تازه بنظرم مردن از فقر به اين راحتي‌ها هم نيست، يعني نبايد باشد، چون وقتي مدتي غذا به بدن نرسد، كم كم بدن شروع مي‌كند از اندوخته‌هاي خودش مصرف كردن، چربي‌ها را مي‌سوزاند و فقط كافيست در همين حين كمي، فقط كمي، آذوقه به آن برسد. ولي اين حس مرگ از سر فقر و گرسنگي يا حتي بدبختي هم نيست؛ يك حس خفگي است. خفگي از ناتواني در برابر آنچه كه احاطه‌ات كرده، كه اينكه نمي‌خواهي و نبايد اينجا توي اين رختخواب بميري. بايد اگر قرار است بميرم جايي باشد جلوي چشم همه. همه بفهمند كه يكي در اين شهر مرد. اگر چه اين را هم مي‌دانم كه در مجموع، تمام آنطور مردن، آهي را در يك لحظه از نهاد يك جماعت حداكثر ده بيست يا دست آخر پنجاه نفري بلند مي‌كند و بعد دوباره در همهمۀ هميشگي زندگي‌شان حل مي‌شود و همگي مي‌روند پي كارشان، و اينكه اين «يك آه جمعي در يك لحظه» هم حتي، در مقايسه با مردن توي رختخواب و بوي گند گرفتن بعد از چند روز، و نفرت ديگران را از يك جنازۀ متعفن برانگيختن، كافيست. مسير هميشگي پياده‌روي ام را طي مي‌كنم؛ خيابان، خرابه، كوچه، پل، اتوبان. كنار اتوبان شروع مي‌كنم به راه رفتن. كمي جلوتر راهم را به كنارگذر كج مي‌كنم. توي اين فكرم كه بايد دليلي داشته باشد. بايد راهي باشد. بايد اتفاقي بيفتد. شايد جايي همين گوشه‌ها راهي، وسيله‌اي، چيزي باشد كه بايد ببينمش و خودم را نجات دهم. مي‌دانم اينجا، توي خيابان، وسط شهر، وقتي به سرعت داشته‌ات از زندگي به سمت صفر ميل مي‌كند، همه چيزت غيرقابل پيش‌بيني‌تر مي‌شود. پراكنش نوع حركات محتملت چيزي مي‌شود شبيه نمودار يك بر روي سينوس يك ايكسُم، وقتي ايكس به سمت صفر ميل مي‌كند.

**
و در پي اين حس مرموز دقيق مي‌شوي؛ اين كشيدگي سينه، اين قلبي كه عينهو كفترِ حبس كشيده از حلقومت گاه و بيگاه مي‌خواهد بزند بيرون و تو گاه و بيگاه در خيالاتت به يك آدم، به يك ديگري، به يك مابه‌ازاي شبيه‌سازي شدۀ يك موجود ذهني در عالم واقع نسبتش مي‌دهي و بعد مي‌بيني كه اوووه چقدر فاصله است ميان آنچه كه دل تو مي‌خواهد برايش پر بكشد و آني كه با يك ابروي بالا داده ايستاده و دست به كمر زده نگاهت مي‌كند.
بعد مي‌خواهي برايش يك انگيزه‌اي، چاره‌اي، عاقبتي پيدا كني. وصلش مي‌كني به هزارتوي زندگي، هستي و مافيهايش، و آخرش هم نمي‌شود كه بشود و هي خودت را به نفهميدن مي‌زني. بعد كه كم‌كم نمي‌تواني بگويي نمي‌فهمم، هي خودت را سكندري مي‌خوراني و الكي (خيلي الكي و الله‌بختكي ها) حركات ناموزون مي‌كني كه حواسها را پرت كني از اينكه به ته رسيده‌اي و بايد آن لا لوها خيلي آهسته و يواشكي جل و پلاست را جمع كني و برگردي توي لانه‌ات تا سركوفت اضافه نشنوي و نگاه چپ چپ اضافه روي شانه‌ات سنگيني نكند.
بعد كه به اينجا مي‌رسي و توي لانه‌ات با خودت يك‌قل‌دو‌قل بازي مي‌كني، ناغافل انگار جبرئيل از آن بالا مي‌آيد سراغت كه نجاتت دهد و اينطور مي‌بيني‌اش كه انگار:
يك چيزهايي هست كه فكر مي‌كني بايد بفهمي‌شان. بعد هي خودت را به در و ديوار مي‌زني و در راه فهميدن يك كرور چيز ديگر را مي‌فهمي و ياد مي‌گيري و از بر مي‌شوي و امتحان مي‌دهي و حتي درسشان مي‌دهي، دست آخر مي‌بيني هنوز آني كه بايد مي‌فهميدي را نفهميده‌اي. بعد يكهو يه روز خيلي ناغافل مي‌بيني «آن چيز» اصولاً «چيزي» نبوده؛ در واقع كلاً دنبال فهميدن يه «هيچ‌چيز» بوده‌اي تمام مدت. بعد كل زندگي را نگاه مي‌كني مي‌بيني بيشترش همين بوده. يعني جان كلام اين كه، دنبال هيچ‌چيز بودن آنقدرها هم هيچ نيست.
به اينجاي قضيه كه مي‌رسي دوباره شك برت مي‌دارد كه بالاخره كدام‌يكي درست و است و كدام غلط. يعني آن حس مرموز، آن كفتر نافرمان، آن تصويرسازي ذهني همان «هيچ‌چيز» قصه است، يا نه «هيچ‌چيز» آن تلاش بيهودۀ تو است براي تطابق اين حس كذايي با عالم واقع. خلاصه كه فرقي هم نمي‌كند هر كدام باشد تو باز يك چيزي را همچنان نفهميده‌اي و باز داري تلاش مي‌كني كه بفهمي‌اش، اشكالي هم ندارد، تلاش كن، ولي حداقل اين بار غافل‌گير نشو.

***


كف دستم را باز كرده‌ام و همينطور كه شكاف زخم انگشتم را نگاه مي‌كنم، مي‌بينم دستهايم پير شده. اين «پير شده» را مادرم مي‌گفت؛ براي توصيفِ حالت پوست كف دستي كه مدت زيادي توي آب خيس‌خورده و پف كرده باشد. اين «پيرشدگي» بزرگ و كوچك ندارد، عمر واقعي به ارث رسيدۀ هر آدم از ازل را، در شيارهاي عميق شدۀ پوست متورم كف دست نشانش مي‌دهد. دست‌هايم را خشك مي‌كنم. هنوز يك كپه ظرف توي سينك مانده.

پ.ن

تازگيها فيلم‌هاي كلاسيك سينما را دانلود مي‌كنم و مي‌بينم. يكي از آنها فيلم اليا كازان بود؛ شرق بهشت. مطمئنم اگر اين فيلم را زودتر، مثلاً هفت هشت سال پيش ديده بودم، خيلي اتفاقاتي كه در زندگي‌ام افتاد نمي‌افتاد، يا لااقل اين‌قدر طول نمي‌كشيد.