‏نمایش پست‌ها با برچسب مهملات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مهملات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ دی ۲۲, جمعه

شیزوفرنیک

صفرم(نا-مقدمه)- دشخواری وظیفه

آدمها اعمال طبیعی، یا گاهی از آن بدتر، اعمالی بلاموضوع ناشی از قراردادهایی خودساخته را برای خودشان به عنوان وظیفه می‌تراشند، آنوقت می‌گویند «آدم دشواری وظیفه است». یعنی اول یک قرار مهمل می‌گذارند، بعد یک جمله مهمل‌تر در وصفش می‌سرایند (حالا نمی‌خواهد بگویید فلانی سروده یا چه- خب او هم یک گرفتار، مثل بقیه) تا برای زندگی گم و گورشان معنا جور کنند. بعد هم هی آن را با افتخار تکرار می‌کنند.

ولی من در توانم نیست. یعنی اگر هم هست در قاعدهٔ زیستی‌ام نمی‌گنجد؛ نه این که این‌یکی قاعده هم یک چیزی باشد که من برای خودم تعریف کرده باشم. این قاعده یا بهتر بگویم قواعد از اول بوده‌اند. به عبارت بهتر اصلاً نبوده‌اند: همین است که هست! گربه‌ها را ببینید. از اول می‌دانند چه چیز را بخورند یا نخورند. کجا برینند و بشاشند. چه‌طور تفریح کنند، چطور جفت‌یابی و جفت‌گیری کنند – بدون هیچ آموزشی. یعنی یک سری قواعد ازلی دارند که جایی در گوشه‌ای از مغزشان ثبت شده و با خودشان به دنیا می‌آید، بدون آنکه بعدها این قواعد را سرفصل‌گذاری و طبقه‌بندی کنند و به آنها به چشم «قاعده» نگاه کنند. ما اسم این قواعد را برای آنها گذاشته‌ایم غریزه و کلی هم بابت آنها خلقت یا طبیعت را تحسین می‌کنیم. حالا نمی‌شود یک آدمی قاعدهٔ غریزی‌اش این باشد که برای خودش وظیفهٔ الکی نتراشد؟ هان؟ نمی‌شود؟ چرا! باور کنید می‌شود.


یکم- گودزیلای پشت ملاصدرا

اغلب وقتی از مسیر شمال به جنوب بزرگراه کردستان، می‌رسم پشت ترافیک پل ملاصدرا یک تصویر توی دهنم شروع می‌کند به رشد کردن و شکل گرفتن، آنهم این است که «اگر الآن گودزیلا از آن طرف پل ظاهر شود و یکی یکی ماشینها را به دندان بکشد و پرتشان کند توی همت و قرچ قرچ از روی مابقی رد شود و بیاید به طرف من، چه‌کار باید بکنم؟» شاید الآن این برای آنها که اخیراْ با من آشنا شده‌ باشند عجیب به نظر برسد، ولی قدیمی‌ترها می‌دانند که فلانی همین بود و احتمالاً مدتی داشت مخفی‌کاری می‌کرد. ولی واقعیت این است که من هیچوقت اهل مخفی کاری نبوده‌ام فقط مدتی نمی‌دانم دقیقاً چطور، از بیان کردن افکار نامتداول و غیرمعمول منصرف شده بودم و حالا هم از تداوم این انصراف منصرف شده‌ام، همین و بس- به هر حال... بعد ادامهٔ تصویر را پی‌می‌گیرم که در ماشین را باز کرده‌ام و یواشکی از پایین در، جوری که مرا نبیند از زیر گاردریل‌های مجاور -که به دلیل ترافیک و شش بانده شدن اتوبان سه بانده تقریباً به آن چسبیده‌ام- به بیرون می‌خزم  و از میله‌های پل عابر پیاده‌ای که هر روز سال بدون استثناء (حتی روزهایی که مخصوص نگارخانه‌ای به وسعت شهر است) بیلبورد همراه اول و همواره با مضمون مبتذل و متعفنی شبیه «ما همراه‌اولی هستیم شما چطور؟» با رنگ آبی کاشی-مستراحی، روی آن نصب کرده‌اند، بالا می‌روم. ولی عنقریب است که گودزیلا به پل ملاصدرا برسد، پس من تمام نصف طول پل عابر «همراه اولی‌ها» را به طرف شرق می‌دوم و به دو از پله‌هایی که به خیابان ونک منتهی می‌شود فرار می‌کنم. حالا گودزیلا که قاعدتاً به راحتی در خیابان تنگی مثل ونک جا نمی‌شود، مسیر کردستان را رو به شمال ادامه می‌دهد و همینجا می‌بینم که ماشین جلویی حرکت می‌کند و ماشین بغلی می‌خواهد خودش را بچپاند بین من و آن، بیچاره خبر ندارد من همین چند لحظه قبل گودزیلا را پیچانده‌ام، او که رقمی نیست.


دوم- ابَرابَرماه

یکی خبر سوپرْمون جاری را به اشتراک گذاشته‌ بانضمام عکس یک ماه گنده در پس یک ساختمان. نوشته است این بزرگترین سوپرمون قرن خواهد بود و توضیح هم داده که این پدیده بخاطر بیضی بودن مدار ماه و نزدیک شدن آن به زمین در حضیض این مدار است. خب غیب نگفته البته، ولی این توضیح تکراری واسطه می‌شود که من فکر کنم اگر در این حداکثر نزدیکی ماه به زمین، طوری شود که زمین، ماه را به طرف خود بکشد چطور؟!  مثلاً چه می‌دانم شهاب سنگ گنده‌ای بخورد پس نیمه تاریک ماه و کمی بیشتر متمایل به زمین شود (معمولاً تراشیدن دلیل در این مواقع کار سختی نیست). بعد ماه را تصور می‌کنم که همینطور از پشت آن خانه به زمین نزدیک می‌شود و همه فریاد زنان به اطراف می‌دوند و وحشت همه‌جا را پر کرده. فکر می‌کنم خب این وحشت و دویدن بی‌هدف نمی‌تواند فایده‌ای داشته باشد، اگر چه خوشبختانه ماه دارد از سمت افق به زمین نزدیک می‌شود، پس حداقل یکضرب توی ملاجمان فرود نمی‌آید، ولی احتمالاً وقتی به زمین بخورد، یا آنقدر ضربه کاری است که نه از ماه چیزی می‌ماند نه از زمین، یا اینکه زلزله و طوفانی عظیم نظیر آنچه برای روز قیامت آن توصیف کرده‌اند رخ می‌دهد، که آنچنان تکانی دارد که باز هم همه چیز در هوا یا حتی فضا معلق می‌شود. بعد گمان می‌کنم این که بروم داخل سیاهی فضا معلق شوم و در اثر خلأ از درون بترکم یا رگهایم قل‌قل بجوشد اصلاً حس خوبی ندارد، پس شاید بهترین کار این باشد که حداقل قبل از آن بایستم و از این صحنه لذتش را ببرم؛ از پایان زندگی همه با هم. بعد فکر می‌کنم که خب چرا؟ می‌شود که خودم را درون یک صندوق فلزی سنگین و ضخیم حبس کنم، ولی توی این هیری ویری صندوق فلزی ضخیم کجا پیدا می‌شود؟ پس بهتر است خودم را به درخت تنومندی ببندم؛ درختان ریشه‌دار به راحتی از زمین جدا نمی‌شود. اینطوری اگر هم قرار به مردن باشد به احتمال قوی روی همین زمین می‌میرم. بلکه هم نمردم و زندگی در زمینی که کن‌فیکون شده را بعدش تجربه کردم. باید جالب باشد. یعنی حتماً خیلی جالب‌تر از قبلش است. ولی دیگر به این فکر نمی‌کنم که با اضافه شدن جرم ماه به یک ور آن، و جابجا شدن مرکز ثقلش بخواهد در فضا لنگر بیاندازد و سکندری بخورد چه اتفاقاتی ممکن است در پی آن بیاید. البته این هم باید از جهاتی جذاب باشد، ولی بنظرم نه خیلی.


سوم- پل‌های مع‌لق تهران

با ماشین که از روی پل اول حافظ یا پل گیشا یا پل کریمخان یا بعضی پل‌های دیگر رد می‌شوم و روی آنها ترافیک سنگین است یک لرزهٔ مایل به نوسان آونگی را به خوبی حس می‌کنم. بعد به این فکر می‌افتم که خب اگر در یک مقطعی دور موتور این اتوموبیلها و حرکتهای مقطع قدم به قدمشان یک جور رزنانسی به این حرکت آونگی عرضی بدهد، و ببینم که پل به-چپ-و-راست-تلوتلو-خوران به یکباره از طرف چپ شروع می‌کند به سقوط، چه؟ مخصوصاً روی پل اول حافظ. بنا به یک عادت قدیمی و مبتذل بطور معمول و خاصه روی پل اول حافظ در سمت چپ می‌رانم که یکطرفه است و من می‌چسبم به گاردریل منتهی‌الیه سمت چپ. پس کمربند و پنجره را باز می‌کنم  نیم‌نگاهی به ساختمانها و خیابانهای متقاطع در سمت چپ مرا وامی‌دارد به ارزیابی نقطهٔ مناسب برای سقوط. به هر نقطه‌ای که بعد از مختصر حرکت ترافیک می‌رسم خودم را با ارزیابی‌ها قانع می‌کنم که همینجا بهترین نقطه است. هر جا به جز تقاطع طالقانی. تقاطع طالقانی هم بیشترین ارتفاع را دارد هم ماشینها در طالقانی به سرعت در حال عبورند. البته عبور یک کامیون بزرگ محتوی بار ماسه یا حتی زباله هم  از زیر پل در این مقطع می‌تواند کاملاً نجات‌بخش باشد.


چهارم- تمام زمین‌لرزه‌های من

کلاً یکی از مواردی که خیلی سرگرم کننده است، رویای چگونه جستن از مرگ در اثر زلزله است. مثلاً داخل خانه نشسته‌ام و زلزله میآید هشت ریشتر. کاریش نمی‌شود کرد. پس می‌گذارم زلزله بیاید هفت ریشتر. منتهی می‌دانم که باز هم کار تقریباً‌ مشکل است، ولی همچنان ممکن است که بشود کاریش کرد. اصلاً خود این مقوله در چندین وضعیت قابل سیر کردن است، ولی به طور کلی می‌شود آن را به سه کاتگوری اندرونی، بیرونی پیاده و بیرونی سواره تقسیم کرد. مثلاً در وضعیت اندرونی اینکه داخل خانهٔ خودم باشم یا خانهٔ دوستان یا مکانهای مسقف دولتی ویا عمومی فرق‌هایی جدی‌ای هست، ولی همهٔ آنها در یک امر مشترک هستند و اینکه سقفی بالای سرت هست و می‌رود که عنقریب روی سرت خراب شود. پس به صورت مراقبهٔ ذهنی تمام مراحل از یافتن جای مناسب برای پرهیز از سقف تا همهٔ گزینه‌های خروج از ساختمان در حداقل زمان (از جمله پریدن بیرون از پنجره - مشروط بر وجود ارتفاع کمتر از هشت متر) را مرور می‌کنم. ضمن اینکه تمام این گزینه‌ها باید الزاماً به گونه‌ای باشد که گرفتاری بعد از آن حداقل باشد. پس کمتر به گزینه‌هایی نظیر خزیدن به زیر تخت و چارچوب فکر می‌کنم و بیشتر پریدن یا گریختن به بیرون از محیط مسقف را مرور می‌کنم.

کاتگوری بیرونی پیاده چندان هیجانی ندارد، بنابراین خودبخود منتفی می‌شود.

کاتگوری بیرونی سواره معمولاً فقط روی پل یا خیابانهای با عرض کم یا جایی که ترافیک سنگین است قابل تعمق می‌شود. ولی همچنان بدترین نوع آن توی ترافیک در بزرگراهی است که مجاور سازه‌های با ارتفاع زیاد باشد.

شمال بزرگراه یادگار مسیر غرب به شرق ترافیک سنگین است. همیشه ترافیک بعد از پل بلوار برق یا کمی قبل از آن بعد از انتهای سعادت آباد شروع می‌شود ولی گاهی از بعد از پل بلوار شهرداری شروع می‌شود. بعد از پل بلوار شهرداری دقیقاً جایی است که برش عظیم شیب کوی فراز در ضلع شمالی برگراه شروع می‌شود، جایی که درست از لب به لب آن ساختمانهای حداقل هشت طبقه ردیف چسبیده به هم دیواری مرتفع را ساخته‌اند. محاسبه می‌کنم عرض بزرگراه راه را: حدوداً باید پنجاه متر باشد. یک ساختمان هشت طبقه با احتساب پارکینگ  لابی حدوداً بیست و هشت متر ارتفاع دارد. کف هر کدام هم که در ارتفاع حدود بیست متری بالاتر از سطح بزرگراه است روی هم می‌شود چهل و هشت متر یعنی اگر زلزله مناسبی بیاید و دیوار کناره بزرگراه ریزش کند ساختمان هم با دیواره روی بزرگراه میاید پایین. با احتساب شتابی که در اثر سقوط پیدا می‌کند و ضربه‌ای که در برخورد با کف بزرگراه به آن وارد می‌شود لااقل تا شصت هفتاد متر را یا به خوبی زیر آوار می‌برد، یا در معرض پرتابه‌های آجر و سنگ و سیمان و شیشه ناشی از برخورد با زمین قرار می‌دهد. این یعنی کار تمام است. پس یک چیزی شبیه آن وقتی که روی پل‌ اول حافظ با حرکت آونگی بالای تقاطع طالقانی هستم در این موقعیت هم کارساز است. در موضع هر ساختمان، هیجان زده منتظر می‌شوم که زلزله بیاید، وقتی نمی‌آید و رد می‌شوم یک مرحله بازی تمام شده و رفته‌ام مرحلهٔ بعد.





پنجم- آسانسور

بطور متوسط از هر ده بار یک بار مهارت‌های ممکن خودم را در هنگام پاره شدن کابل آسانسور و سقوط آن مرور می‌کنم. اگر دو طرف آسانسور میله برای اتکاء داشته باشد، می‌شود گرفتن آنها و قوز کردن همزمان و اگر نه، پاها و دستها را به دیواره‌های طرفین فشار دادن و معلق ماندن تا آسانسور به فنر فرضی کف برخورد کند.لحظهٔ برخورد پیچیده‌ترین قسمت سناریو است، نیروهایی که به دست‌ها و پاها وارد می‌شود، ساییده شدن دستها و پاها به دیواره‌ها، تنظیم این فشارها متناسب با لحظه ضربه که چیزی کمتر از صدم ثانیه است و به حداقل رساندن خسارت به بدن و البته جستن از مرگ تا ماجرا ختم به خیر نسبی شود.


ششم- بمب اتم

خوبی بمب اتم این است که گزینه‌ها را محدود می‌کند، چون خیلی سریع و فوری در کمتر از چند ثانیه کل شهر با موجودات و متعلقاتش نابود می‌شود. برای همین فقط در موقعیتهایی معین ارزش وقت گذاشتن را دارد. مثلاً تونل نیایش بنظرم همینجوری هم فضای وهم انگیزی دارد، چه رسد ترافیک نسبتاً سنگینی هم به آن بخورد که معمولاً می‌خورد. ترافیک در حرکت است با سرعتی حدود ده بیست کیلومتر در ساعت. درست همین الان بمب اتم می‌خورد وسط شهر. یکی از همانها که قدرتش ده‌ها برابر بمب هیروشیما است و از یک طرف تا بهشت زهرا و از طرف دیگر تا اذغال‌چال را تخریب می‌کند. تونل نیایش شرقی غربی است پس قاعدتاً موج انفجار و تشعشع یکراست وارد تونل نمی‌شود و حداکثر ورودی‌ها و خروجی‌های آن تحت اثر فوری هستند. بنابراین بعد از اصابت بمب به مرکز شهر و لرزیدن تونل اول کلی ماشین با هم وسط تونل تصادف می‌کنند و بعد آدمها به خیال اینکه زلزله است هراسان به سمت خروجی‌ها شروع می‌کنند به دویدن ولی من که می‌دانم بمب اتم است. پس همانطور خونسرد می‌نشینم توی ماشین. اگر چه در نهایت باز هم به دلیل باقی ماندن تشعشعات و آلودگی همه نوشیدنی‌ها و خوراکی‌ها تا شعاع حداقل بیست سی کیلومتری، رستگاری چندانی متصور نیست. ولی باز بهتر از غافلگیرانه مردن است.


هفتم- مَجاز واقعی

هیومنز آو نیویورک عکس جوانی را گذاشته بود که در آن از قول جوان تجربهٔ شیزوفرنی‌اش را نقل کرده بود. بعد هم توضیح داده بود که برای اجتناب از عود کردن آن حالت و گرفتاری در بیماری که در خانواده‌اش هم موروثی است، باید از هرگونه وابستگی و تعلق جدا بماند. فکر می‌کنم این چقدر آشنا است.

از اینکه حتی اگر شیزوفرنی داشته باشم یا به آن مبتلا هم بشوم هم نباید نگران باشم. چون در همان حال لابد بالاخره راهی برای آرام کردن جنونم پیدا می‌کنم.

بعد به این فکر کردم که مثلاً یوحنای نبی لابد در همچین حالاتی قرار می‌گرفته و مکاشفات مشاهده‌گون خود را می‌نوشته. حیف که دیگر پیغمبری‌چی‌گری خریدار آنچنانی ندارد.

من باور دارم دیوانگی امری بالقوه است، فقط مغز کارش این است که دائم قبل از بروز این حالتها آنها را رصد می‌کند و معدل می‌گیرد و با قبلش مقایسه می‌کند و در آخر با احتساب پیامد احتمالی، حالتی را در چهره یا حرکتی را در بدن بروز می‌دهد. یا اصلاً فرمان می‌دهد که شما عجالتاً هیچ عکس‌العملی نداشته باش که گندش درنیاید. این سیستم در آنهایی که دیوانگی‌شان بالفعل شده‌، به تناسب شدت دیوانگی از کار افتاده یا ضعیف شده است. مثلاً نوع ضعیف شده‌اش می‌شود آدمهای بای‌پولار و نوع قوی آن می‌شود دیوانهٔ زنجیری. بطور خلاصه دلیل اینکه ما اغلب با آدمهای غیر دیوانه طرفیم، میل شدید مغز به پرهیز از آبروریزی است، نه لزوماً طبق قاعده و مرتب کار کردنش.



البته شیزوفرنی کمی موضوعش فرق می‌کند. آدم شیزوفرنیک در واقع همان توهمات و تخیلاتی را که ممکن است مثلاً در خواب ببیند در بیداری می‌بیند و تصورش از آنها عین واقعیت است. شاید هم دیگران واقعیت را تخیل می‌کنند. چه کسی می‌تواند ثابت کند که واقعیت صرفاً بزرگترین مقسوم‌علیه مشترک توهمات اکثریت نیست؟

کم‌کم از طلوع آفتاب قبل از خواب دارد خوشم می‌آید.

۱۳۹۵ اسفند ۲۱, شنبه

ماییم که نیسسیم

هر چی می‌خوایم و می‌خواسسیم بگیم یا قبلاً خودمون گفتیم یا یکی دیگه، یا اونقده پرت و دور و گمه که گفتن نگفتنش علی‌السویه‌س. حالا این وسط یهو گفتنمون می‌گیره. یعنی نه خودِ خودمون که، این هی داره سیخ به کونمون می‌زنه که «دِ یالا بگو، جونت بالا بیاد، بنال» و مام هی براش توضیح که نمیشه دُکی، را نداره به جون خودت نباشه، به جون خودمون را نداره، یعنی داشته باشه‌م فعلنا را نمی‌ده. حالا ما نوکر شما؛ شما آقا، خوب، متین، بزرگوار؛ بکش بیرون این سیخو بذار مام دو دیقه واسه خودمون سرمونو بذاریم این گوشه‌موشه‌ها رو زمین یه چرت بکپیم، بلکه فردا یه فرجی شد؛ هم روزگار یه روی خوشی نشون داد، هم شما رم یجوری راضیت کردیم. بالاخره چرخ که قرار نی همیشه یه وری بگرده، اَیین‌ور به‌ اون‌ور، اَوون ‌ور به اینور، بالاخره دیگه.... به خرجش نمی‌ره که نمی‌ره. مام که عاجز و ضعیف و مفلوک و درمونده، دیگه اَ یه‌ جایی به بعد کلنا وا می‌دیم و خلاص.
خلاصه که منظور، ایناییکه می‌خونین پرت‌وپلای پرت‌وپلام نی! نه که نی! ینی بالاخره یه حکمتی پشتش هَه. حالا شمام نگو نی، بذا این یه شبم ما ایین ستون به اون ستونش کنیم تموم شه بره.
دکی دیده می‌گه «نشده! ینی هنو در نیومده!» می‌گیم دکی سر جدت چی‌چی در نیومده؟! مگه درخته؟ آخه ما اَ کجامون در بیاریم اونی که تو می‌خوایو؟ سقلمه می‌زنه همچین تو پک و پهلومون که دنبالچه‌مون تیر می‌کشه «اینهمه صب تا شب داری واسه من ورور می‌کنی، دِ خو همونارو وردا بینویس دیگه!» آخ خدا بکشدمون راحت شیم! «دِهکی! بکشه کدومه؟ کار دارم بات!» عجب بدبختی داریم به حضرت عبّاس! دکی نمی‌نویسیم، ینی اینکاره نیستیم! یک کلوم! هرکا می‌خوای بکنی بکن. پا می‌شیم بریم چایی بریزیم، قوریو که کج می‌کنیم درش هوپی از رو قوری می‌پره، شترق می‌خوره زمین چل‌تیکه می‌شه! تو دلمون فکر می‌کنیم که ئه؟! آها! په اینجوریه. می‌گه «په نه، اونجوریه! مال تو یه پا داره، ولی مال ما تریلی هیجده چرخه؟!» می‌ریم می‌شینیم پای اینترتر، این صفه‌ها رو هی اینور اونور می‌کنیم که سرمون با یه چی گرم شه، بلکه اینم حواسش بره سراین خرت و خورتا، بی‌خیال شه.
نوشته... ولش کن چه فرقی می‌کنه چی نوشته. مهم همینه که نوشته و مام می‌خونیمش. هی می‌خونیم، هی می‌خونیم، هعییی می‌خونیم. آخر سری‌م چشامون سنگین می‌شه. تازگیا بهش می‌گن مبصر شدی، ناظم مدرسه شدی. چه بدونیم ... راسسم می‌گن خو. هی غر می‌زنه، هی گیر می‌ده. آسایش حالیش نی، اَ غلط املایی گرفته تا کنش و واکنش جامعه مدنی و جنگلی و انگلی همه رو نظر می‌ده. نه اینکه نظر بده فقط؛ دعوا داره کلاً! حالا با هر کی دم چکش بیاد.

نوشته «انگاری باس حتمنی یه چی گفت وسط این هردمبیل. میشه‌م لال شد و نشس یه جایی، گوش داد فقط، بلکه‌م فقط تماشا کرد و لابه‌لا چایی رو یه هورت کشید.»

ایول! دمت گرم دکی، آی گفتیا! ما که لال شدیم رفته دیگه. میگه «لال شدنو واس تو نسخه نپیچیدم بُل می‌گیری!» می‌گیم دِ آخه هر چی می‌خوایم و می‌خواسسیم بگیم که یا قبلا خودمون گفتیم یا یکی دیگه، یا اونقده پرت و دور و گمه که گفتن نگـ.. می‌گه «به اینا نیس! حرف باید از دل بیاد. اینایی که می‌گی گفتن بیشتری اراجیفه، همه‌ش اداس. واسه جور کردن جنس رختخوابه، حرفِ زیر دله» می‌گیم دِ حرف دل اَ کجا بیاریم نصفه شبی؟ اصلاً حرفی نرریم که بخوایم مختصاتشو نسبت به مبدأ  دل حساب کنیم. اصن دلمون کجا بود؟! بذ مرگمون بخوابیم بابا!
...
صب پا می‌شیم، دکی ساکته. نشسسه سر میزداره زل‌زل نیگا می‌کنه به خورده نونا. یه دوسه بار از جلوش رد می‌شیم؛ انگار نه انگار! زیرچشی‌ َم نیگا نمی‌کنه. اصلاً تو این عالم نیس. بساط صبونه رو می‌چینیم جلوش. یواش یواش پا می‌شیم از سر میز. کارد و قاشق و ظرفو می‌ریزیم تو سینک. هنو زل زده به خورده نونا. نشون به اون نشون که تا ظهر از جاش تکون نمی‌خوره. بعدِظهر کم کم نگرانش می‌شیم. می‌ریم بالا سرش وامیسسیم. «دکی؟ چته؟» هیچی نمی‌گه. «دکی؟ ... دک...» نه‌خیر، دلش امروز به حرف زدن نیس، الحمدللا! برمی‌گردیم سر این‌ترتر. غروب که می‌خوایم پاشیم بریم یه چی درُس کنیم، می‌بینیم دکی نیس، دکی رفته! با خودمون می‌پرسیم ینی میشه؟ بعد کم کم ترس ورمون می‌داره. هیچ وقت بدون دکی زندگی نگذشته. خیلیا رفته‌ن این مدت ولی دکی همیشه بوده. دکی عاقلِ جَمعه. دکی نباس بره.
می‌ریم شروع می‌کنیم دنبالش گشتن؛ اول تو کمدا، بعد تو تراس، بعد زیر تختِ اتاق وسطی، تو کابینتا، مسترا، زیر مبل! نیس که نیس.
«برو خودتو خر کن بچه! من خودم ختم همه این حرفام.» دکی به قرآن فقط داشتیم فکر می‌کردیم اگه نبودی چه حالی می‌شدیم. الانه نه که بگیم نیستی که نیستی.. «عه؟ فَمیدی؟» صدات در نمیاد خب از سر صبی... «دِ می‌گم برو بچه! برو!» راس می‌گه؛ ختم همه این حرفاس.
.

۱۳۹۵ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

گزارش یک سوگواری


مرا ببخشید. احساسات من تاخیر دارد؛ یعنی بروز احساساتم، لابد فهم و درکم از ایشان، اینکه بفهمم اصلاً وجود دارند؛ شاید هرچقدر جدی‌تر، تاخیر در ظهورشان هم طولانی‌تر. شادیها را، فکر می‌کنم، لابد نمی‌خواهم زودباور کنم، ولی ناراحتی را می‌دانم، که اغلب یک‌نفر آن ته‌توها می‌خواهد پنهانش کند؛ یک‌جور واکنش دفاعی باید باشد، لابد.
پدرم که فوت کرد، گمانم همین بود. برای اولین بار با جنازهٔ انسان مواجه می‌شدم. بالای سرش بودم که تمام کرد. خانه پر بود از شیون. من صدا هارا می‌شنیدم، ولی انگار که کر باشم. عکس‌العمل نداشتم. یعنی مهم نبود که شیون می‌کنند. حتی نمی‌فهمیدم چرا. خب یک نفر مرده. یعنی دیگر در کالبدش حیات نمی‌جوشد. مثل همان تختی که رویش خوابیده. یک نفر که در دوران زندگی پدرم بوده و اتفاقاً پدر مهربان و دوست‌داشتنی‌ای بوده. دیگر نیست. صدای اضافه و فریاد چه لزومی دارد؟ نه اینکه حسی نبوده باشد ولی آنی که بروز داده می‌شد نبود. برای من نبود. مرده بود. تمام. مثل همین دختری که الان روی سنگفرش مجتمع درازکش خوابیده. خودش را از طبقه سوم پایین انداخته و در جا تمام کرده. الآن آمبولانس رسیده و آنها هم تایید می‌کنند. خون از پشت سرش تا نزدیک جدول روی زمین پهن شده. پلیس دستور تفرق می‌دهد. آدمها گیج و مات نگاه می‌کنند و مادرش سینه‌کوبان به پلیس و دو دختر دیگر و زمین و زمان پرخاش می‌کند. خب درد دارد. او را می‌فهمم که چرا درد دارد. چون غم دارد. دختر جوانش را ناگهان از دست داده.
-------------------------------------------------------------------------------------
تیتر را می‌خوانم. راجع به آن فکر نمی‌کنم؛ دلیلی ندارد. مگر نه اینکه همه بالاخره قرار است وقتی بمیرند؟ این و آن فرقی ندارد؛ دارد؟ می‌روم بخوابم. خوابم نمی‌آید؛ طبق معمول. تفننی می‌گردم. همه نوشته‌اند. به لاتین هم جستجو می‌کنم. گاردین نوشته، بی‌بی‌سی نوشته، دیگران هم نوشته‌اند؛ چندتای دیگر. یکی را باز می‌کنم.
ظهر روز بعد با یک دوست قدیمی گپ می‌زنم؛ تلفنی. از این طرف و آنطرف می‌گوییم. مثل همیشه که با هم گپ می‌زنیم، غیبتها تمام می‌شود، می‌رسیم به اخبار روز. نرم نرمک بغض توی صدایش را حس می‌کنم. صحبت‌ها از جنس یتیم شدن آدم است. از جنس بی‌کسی، از اینکه رفته‌ها جایگزین نمی‌شوند. غصه دارد طفلک. دلداری‌ش می‌دهم. برایش تعریف می‌کنم که دیشب نشستم طعم گیلاس را دیدم، گفتم این تمام کاری بود که کردم. توی همان بغض خندید. نگفتم از گزارش گاردین رسیدم به آن. فرقی می‌کرد مگر از کجا رسیده باشم. و حتی نگفتم وسط دیدنش متوجه شدم فقط خود فیلم نیست که دارم می‌بینم؛ این هم هست که اولین بار چطور و کدام سینما بود، اینکه مردم بعد دیدن فیلم ایستادند و کف زدند، که آنموقع بنظرم خیلی کار بی‌مزه‌ای آمد این کف زدن. بعداً فهمیدم که خودش هم در آن اکران حضور داشته. بعدترها فکر کرده بودم که اگر خودش حضور هم نداشت، کف زدن می‌شد کار بی‌مزه‌ای نباشد. همینطور که ماشین یارو توی جاده خاکی می‌پیچید، فکرهایی که بار اول به سراغم آمده بود را مرور می‌کردم. برایم جالب بود که همزمان فکر الآنم را با فکر آنموقع مقایسه کنم: هیچ حس بدی در کار نیست. خیلی تازه، مثل مقایسه تجربهٔ هر بار بعد، با بار اول.
یادم آمد پایانبندی‌اش بار اول به دلم ننشسته بود و هم آن موقع فکر می‌کردم که چرا و هم الآن.
غروب روز بعدش می‌روم موزه سینما. بغض دارم. شاید اصلاً می‌روم که بغض کنم. اصلاً گمان می‌کنم آدمها به مراسم یادبود و سوگواری می‌روند که برای خودشان بغض کنند. بغضی که الزاماً ربطی به متوفی ندارد. یعنی حتماً دارد ولی فقط آن نیست. بغض لاکردار اینجوری است که تجمیع می‌شود از همان اولی تا همان که بهانه‌اش کرده‌ای.
-------------------------------------------------------------------------------------
نیمه‌شب گذشته، و از بیرون صدای جیغ و فریاد می‌آید. کولر روشن است و بخاطر یاتاقان گشاد شده‌اش قل‌قل صدا می‌دهد. مشغول ور رفتن با یک عکسم. صدای فریاد همراه گریه به شکل مبهمی ادامه دارد. فکر می‌کنم لابد زنی و شوهری دعوایشان شده. پیش می‌آید. معمولاً سرک کشیدن در این مواقع قشنگ نیست، حتی آتش معرکه را داغ‌تر می‌کند. ولی نمی‌شود، دارم فکر می‌کنم این آخرین ادیت را هم که کردم اگر صدا بند نیامده بود بروم پای پنجره. از پشت توری چیزی معلوم نیست. توری را چفت کرده‌ام که گربه‌ها باز نکنند. محوطه مجتمع تاریک است. صدای فریاد بیش از یک زن است. یکی به دیگری فحش می‌دهد و دیگری جیغ می‌زند. گیج‌تر می‌شوم. دعوای زنانه است؟ دقیق‌تر نگاه می‌کنم. تک و توک ایستاده‌اند و از دورتر نظاره می‌کنند. طاقت نمی‌آورم. لباس می‌پوشم و پایین می‌روم. آسانسور طبقه هشتم است. از راه پله به دو می‌روم. از پله‌های محوطه بالا می‌آیم غلغله جمعیت است. چراغ خطر ماشین پلیس با رسیدن من محوطه را رنگ به رنگ می‌کند. لابلای زمزمه‌ها می‌فهمم جماعت انتظار آمبولانس داشتند. زن بین دو دختر حبس شده، بر سینه می‌کوبد و شیون می‌کند.
-------------------------------------------------------------------------------------
تازگی هر چه بیشتر می‌گذرد به سکوت نزدیکتر می‌شوم و بیشتر به این نتیجه می‌رسم که هرچه کمتر بگویی، انگار کمتر دورویی؛ کمتر حالت از خودت بهم می‌خورد، کمتر شکل جماعتی می‌شوی که دائم در مسابقه «کی بهتر است» می‌خواهند سر دیگران را در گریبانشان فروتر کنند تا خودشان قدبلندترین کوتوله بشوند. مطمئنم خیلی‌های دیگر هم به همین نتیجه رسیده‌اند یا در حال رسیدنند و این ترسناک است. چون این یعنی یک جور پایان.
شاید تنها راهش، شرکت نکردن در مسابقه باشد: گفتن و ساختنی حتی بی‌ثمر، با فاصله بعیدی از رقابت. رقابتی که محصول آن در هر دور، سفلگی بیشتر رقبا است. حد نصابش مرتب در نزول است و عاقبتش سقوط دسته‌جمعی به کف رذیلت.

شاید برای همین است، که دیگر مردن بعضی آدمها غم‌انگیز نیست؛ ترسناک است! و از فرط این ترسناکی است که استیصال‌آور می‌شود، که صدای اندوه را کر می‌کند، که آدم را گیج و مات می‌کند. چون مهم نیست ما چقدر عاشق خودشان یا کارشان بوده‌ایم، یک پای امنیت روان است که در جایی از آدم لنگ شده؛ یکی که در مسابقه «کی بهتر است» شرکت نمی‌کرده از میان رفته، کسی که عوضش دغدغهٔ «خوب بودن» داشته و کسی یا چیزی را جایی «بهتر» می‌کرده: یک جور «شاخص اتصال به واقعیتِ کمرنگ شدهٔ انسانی»؛ چنین چیزی از کل دنیا کم شده.
ولی بعد از آن، شاید هم خیلی بعد از آن، با تاخیر، تازه بغض می‌آید. غم‌انگیز بودن یک چیزهایی تازه بیرون می‌زند. مثل آدمهای مهجوری که گوشه کنار بیشتر ساکتند و مهجورتر شدن آنهایی است که منبعد سکوت را بیشتر و زودتر برمی‌گزینند. و من دلم نمی‌خواهد یکی از آنها باشم، احساساتم تاخیر دارد که داشته باشد، همین که نمرده کافی است.
.


۱۳۹۴ خرداد ۹, شنبه

شازده كوچولو

آنتوان یك طیاره داشت و همینطور یك عادت جدی به نوشتن. اما در زندگی‌اش فقط یك بار در دوران طفولیت جدی نقاشی كرده بود، طوری كه از آن به بعد هر وقت خواسته بود نقشی بكشد مدام همان را تكرار می‌كرد. از طرفی او برای ارضای این عادت به نوشتن، همیشه یك دفترچۀ قطور همراهش بود كه وقایع روزانه و هرچه گیر ذهنش می‌آمد را توی آن می‌نوشت و می‌گذاشت توی داشبرد كابین طیاره، جوری كه همیشه كنار دستش باشد و اولین صفحۀ این دفترچه كه به قول خودشان به آن ژورنال می‌گفت، همان نقاشی دوران كودكی را كه «یك مار بوآ كه یك فیل را درسته قورت داده» بود، را كشیده و زیرش هم این را مفصل توضیح داده بود كه چرا «این یك كلاه نیست» و این كه همۀ بچگی‌اش و حتی بخش‌هایی از بزرگسالی‌اش را در تقلای این گذرانده كه كسی رابیابد كه تشخیص دهد «این یك كلاه نیست» و یك «مار بوآی فیل‌قورت‌داده» است و هرگز هم موفق نبوده است.
خوب، زمان آنتوان اینترنت و اینجور چیزها كه نبود، و این «ژورنال» او چیزی بود نظیر وبلاگهای الآنِ خودمان كه یارو می‌آید الف تا ی زندگی و احساسات و علایقش را توی آن شرح و بسط می‌دهد و معمولاً خوانندۀ آنچنانی هم ندارد، آنقدر كه یكهو خركیف می‌شود و قند توی دلش آب شود وقتی كسی می‌آید و همانها را نعل به نعل به عنوان نظر و تجربۀ خودش به او تحویل می‌دهد و آن وقت توی دلش می‌گوید «وای چه تفاهمی!». ولی خوب، حتی همین اتفاق هم تا آن روز برای آنتوان نیافتاده بود.
خلاصه كه این آنتوان همچین آدمی بود: تنها، خیالاتی و سَرخورده.

آنتوان طیاره‌سواری را خیلی دوست داشت، آخر هر چه باشد او یك خلبان بود. ولی از بخت بد، یك روز طیارۀ آنتوان وسط راه، درست بالای صحرای بزرگ آفریقا، به پت‌پت افتاد و خیلی شانس آورد كه دعای مادرش بدرقۀ راهش بود و همان وسط به سلامت به زمین نشست. ولی خوب این كافی نبود. چون وسط صحرای بزرگ آفریقا به زمین نشستن اصولاً شوخی‌بردار نیست. از طرفی این طیاره تنها دارایی او بود و نمی‌توانست روزی را تصور كند كه مجبور باشد طیاره‌اش را وسط بیابان ول كند و برود سوی خودش و از طرف دیگر متوجه شده بود كه اگر همینطور آنجا دست روی داشبرد بگذارد و با ژورنالش ور برود، آخرسر هم آب و غذایش تمام می‌شود و هم جنازه‌اش طعمۀ مار و عقرب و حشرات بیابان. برای همین زد به سیم آخر و مشغول تعمیر طیاره شد، ولی هر چه كرد نشد كه نشد. بعد آنقدر آن بغل نشست تا ناگهان موجودی به سراغش آمد (این كه این موجود چه بود و چه شكل و شمایلی داشت و از كدام قبیله یا واحه آمده بود را دقیقاً نمی‌دانیم ولی خود آنتوان در ژورنالش یك نقاشی -تنها نقاشی غیر از مار و فیلش- از او كشید كه با توجه به سابقۀ تصویرسازی‌اش فقط خدا عالم است چقدر با واقع مطابقت دارد). آنتوان كشتیار این موجود شد كه اسمش را بگوید، ولی نگفت. بعد داستانی برای آنتوان تعریف كرد كه هیچ وقت كسی را نداشته كه اسمی روی او بگذارد. می‌گفت در سیاره‌ای زندگی می‌كند كه جز او و یك گل سرخ ساكنی ندارد. از درخت بائوباب می‌ترسد و غروب سیاره‌اش فلان است و همساده‌های سیاره‌اش بهمان، آنقدر كه آنتوان گیج و ویج مجبور شد همینطوری من‌درآری اسمش را بگذارد «شازده كوچولو». همان اول كار شازده كوچولو از او خواست كه برایش یك  ببعی بكشد و از آنجا كه آنتوان نمی‌توانست، همان تنها نقاشی كه بلد بود را كشید. شازده كوچولو به او گفت «این كه ببعی نیست! این یك مار بوآ است كه یك فیل قورت داده!» آنتوان خیلی از این جواب شازده كوچولو ذوق كرد و هیجان زده شد و كلاً دل و قلوه‌اش همانجا فی‌المجلس آب شد.
ولی بعدها كه شازده كوچولو تركش كرد و رفت سراغ گل سرخش، پیش خودش فكر كرد كه خب این ژورنال توی داشبرد كابین طیاره بوده كه آن هم قفل و چفت و بستی نداشته و بعد یادش افتاد شازده كوچولو در خلال حرفها به او گفته كه بعضی وقتها مخ می‌زند تا برایش ببعی بكشند و خلاصه فهمید كه داشته مخ او را هم می‌زده، ولی در واقع این بار شازده كوچولو بدون اینكه آنتوان بخواهد، از او رودست خورده بود، چون با یك نقاش طرف نبود و در نهایت، تمام تلاشش به تصویر یك مكعب سوراخ دار منجر شد كه بیننده باید فرض می‌كرد جعبه‌ای است كه توی آن یك ببعی حبس شده. همین شد كه شازده كوچولو خیلی تو پرش خورد آنقدر كه آنتوان هرچه كرد، هرچه از محبت گفت و گفت اهلی كردن فلان است كه یعنی ایجاد عشق و علاقه كردن و از این خزعبلات كه شازده كوچولو بماند، بی‌فایده بود و طرف دوتا پایش را كرد توی یك كفش كه باید برود و بالاخره هم رفت. البته بعد آنتوان به طور طبیعی، مثل هر انسان شكست خوردۀ دیگر سعی كرد خطاهایش را شناسایی كند و به این نتیجه رسید كه حرفهایش بی‌سروته بوده و با خودش فكر كرد «آخر مرد حسابی یعنی چه ایجاد عشق و علاقه كردن؟ عشق و علاقه یا هست یا نیست. یعنی یا یك نفر می‌خواهد یك نفر دیگر را كنارش داشته باشد كه این می‌شود عشق اگر، آن دیگری هم همین را بخواهد می‌شود عشق و حال وگرنه یعنی چه كه اهلی‌ات/ اهلی‌ام/ اهلی‌اش كنیم؟ همه می‌دانند اهلی كردن مال احشام و حیوانات خانگی است. مگر با گاو طرف بودی؟  وانگهی، اگر هم بخواهی اهلی كردن را خودمانی و كاربردی كنی، دست آخر می‌شود مخ زدن» یعنی همان كاری كه شازده كوچولو كرده بود و آنتوان با همه شواهد و قرائن موجود، هنوز به سختی می‌توانست این را بپذیرد. حتی روایت كرده‌اند كه مشارالیه آخر سر به آنتوان می‌گوید «من همۀ ژورنالت را خوانده بودم و كلی برنامه ریختم تا مخت را بزنم تا برایم عكس ببعی بكشی. حالا كه می‌خواهی مكعب سوراخ‌دار را به جای نقش ببعی به ما قالب كنی، خودمان ختم روزگاریم برادر، ما را به خیر و شما را به سلامت!»

خلاصه كه نه تنها طرح دوستی آنتوان با موجود مورد اشاره به نتیجه نرسید بلكه از فرط سرخوردگی و بی‌رغبتی مضاعف بعدش، با گردن كج و یك طیارۀ نیمسوز ماند زیر آفتاب وسط صحاری شمال آفریقا و مشاعرش هم هرچه گذشت بیشتر مختل شد.

بعدها هم كه نعش نیمه‌جانش را پیدا كردند و به منزل رساندند و كمی دوا درمان شد و جان گرفت، مردم‌گریز كه بود هیچ، مردم‌گریزتر هم شد. در عوض در همان انزوا، مكنونات قلبی و آرزوها و  آمال دست‌نیافته‌اش را در قالب یك «شازده‌ كوچولو»ی خیالی گوگولی‌مگولی نوشت. آنها كه از اصل ماوقع خبر داشتند برای رعایت حالش، و مابقی هم برای خوش‌خوشان خودشان یا خودشیرینی و چشم و همچشمی با قبلی‌ها و پز روشنفكری در كردن و مخ‌زدن‌های بعدی، از آن به خوبی استقبال كردند، وگرنه هر خری كمی هوش و حواس داشته باشد می‌داند كه از آن اول، آن نقاشی را هیچ كس، حتی نسخۀ دوم خود آنتوان هم ببیند، در مخیله‌اش نمی‌گنجد كه ممكن است چیزی غیر از یك كلا شاپوی لهیده مال عهد دقیانوس باشد.

امیدوارم الآن آنتوان مرا ببخشد، البته كه می‌بخشد، او همیشه آدم نازنینی بود و بالاخره كسی باید اینها را می‌گفت.


تا شبی دیگر، شب و شب‌های شما خوش

۱۳۹۳ شهریور ۲۶, چهارشنبه

قضيۀ کاپيتال

كيقباد دشمن سرمايه‌داري است. او دریافته كه اين سرمايه‌داري خيلي پدرسوخته است. او می داند كه سرمايه‌داري يك روش مهم و موثر براي گرفتار كردن آدمها دارد و آن اينكه كافي است آدم چيزي را دوست داشته باشد، و آن وقت آن -يعني همین سرمايه‌داري- از همان‌جا به  زندگي‌اش وارد شود. چيزهايي مثل زن، بچه، خوشگذراني، مسافرت و امثالهم كه تكليفشان روشن است، ولي مثلاً گربه و سگ و ماهي  و ساير حيوانات خانگي را هم كه نگاه مي‌كند، به سرعت متوجه مي‌شود چيزهايي مثل توالت و درخت گربه، بيسكويت و قلادۀ سگ، شن و پمپ و تزئينات آكواريوم و نظاير آنها همگي ابزار نفوذ سرمايه‌داري هستند، براي همين كلاً دور حيوان خانگي را هم قلم گرفته است. انواع سازها را هم همينطور چون ساز کتابچه نت و انواع متعلقات مصرفي مثل سيم و بند و قاب و پايه و غيره و از همه مهمتر مرغوبيت می خواهد كه پشتبندش برَند و نشان سازندۀ خود ساز كه هيچ، مال قبل‌منقلش هم مهم مي‌شود و بعدش هم تازه با به میان آمدن امر مقایسه با مشاهیر و سلبریتی ها و نمادهای فرو رفته تا خرخره در دوزخ سرمایه داری، خودش را هم به همانجاها می کشاند. ماشين و هر نوع وسيلۀ نقليه شخصي هم كه جاي خود.
براي همين، كيقباد هيچكس و هيچ چيز را دوست ندارد. ولي بدبختانه خودش را خيلي دوست دارد؛ اين خصلت ذاتی، اين ميل فطري مزاحم و مضر، این ضعف درونی ارتجاعی رهايش نمي‌كند ولی مي‌داند که همین مي‌تواند گرفتارش كند. براي همين از زمانی تصميم گرفت كاري كند كه خودش را هم دوست نداشته باشد.
چند بار سعي كرد از راه تلقين از خودش بيزار شود ولي وقتي هر بار درست در وسط كار فهميد كه در راه آرمانهايش در حال چه ايثاري براي مقابله با سرمايه‌داري است و در نتیجه بيشتر عاشق خودش شد.
كيقباد اگرچه دشمن سرمايه‌داري است ولي خودش را براي بشريت و خصوصاً پرولتاريا سرمايه بزرگي مي‌بيند. كيقباد سرانجام روزی به اين نتيجه رسيد كه وظيفه دارد اين سرمايه را براي آينده‌گان حفظ كند، پس به حكم اين وظيفه رفت و تمام وسايل بقاي خودش را فراهم کرد، و چون بقا بدون رفاه تضمین کافی ندارد، لاجرم به دنبال تهيه وسايل رفاهش هم رفت. تهيه وسايل رفاه هزينه دارد و كيقباد بايد براي تامين آنها باید حركتي می کرد. پس كيقباد دنبال سريع‌ترين راه براي كسب درآمد رفت تا حداقل كمترين تماس را با سرمايه‌داري داشته باشد و كمترين آلودگي را پيدا كند تا به محض خلاصي بتواند آنرا از خودش شسته و خودِ پاكيزه و حفظ شده‌اش را در اختيار بشريت و بخصوص پرولتاريا قرار دهد.
كيقباد بعد از آنكه شروع به كسب و كار مي‌كند و اجباراً خانه و ماشين و آکواریوم و گربه و سگ و طوطی را هم كه براي رفاه سردستي‌اش جور كرده دور خود مي‌بيند و احساس مي‌كند آلوده شده است تا آن حد كه به اين راحتي‌ها از لوث سرمايه‌داري منزه نمي‌شود، لذا تصميم مي‌گيرد از عصاره خودش موجودات جديدي خلق كند كه حداقل پس از او فضايل او را منهاي آلودگي‌هاي اگر چه اندکش به جهانيان عرضه كنند، پس مي‌رود زن مي‌گيرد و توليد مثل مي‌كند و اجباراً به حكم وظيفه آنها را براي گردش و خوشگذراني به سفر داخل و خارج مي‌فرستد و خودش هم گاهي با آنها یا بی آنها همراه مي‌شود.

كيقباد امروز يك كاسب موفق است، دو پسر و دو دختر دارد و همه‌شان را به آخرين علوم و فنون و تجهيزات مجهز كرده است. بچه‌هاي كيقباد هر كدام يك ور دنيا هستند ولي همه‌شان به سفارش پدر يك جلد كاپيتال سر تاقچه دارند و در انتظار روزي هستند كه بشريت و پرولتاريا دست كمك به سمت ايشان دراز كند، چون به اين نتيجه رسيده‌اند كه سري كه درد نمي‌كند را عجالتاً نبايد دستمال بست. فرزندان كيقباد قرار گذاشته‌اند كه بعد از مرگش ثروت او را عادلانه تقسيم كنند و هر سال سر قبرش گل اطلسی سفید نثار كنند و كاپيتال بخوانند، تا به وقتش در جشن بزرگ پيروزي بر سر مزار او يك بناي يادبود مزین به سنگ نبشته ای از سرود انترناسيونال بسازند و پرچم منقش به سبيل چخماقي پدر را نیز بالاي آن به اهتزاز درآورند.
كيقباد هم ايمان دارد كه بالاخره روزي بشريت از او بخاطر وجودش متشكر خواهد شد و در كتابها راجع به او خواهند نوشت، بخصوص در مورد عشق عميق او به پرولتاريا.

پ.ن.
بله ما هم می دانیم كيقباد بالاخره روزی مي‌ميرد و ممکن است بچه ها قول و قرارهایشان را فراموش کنند، ولي دشمني با سرمايه‌داري چيزي نيست كه به اين سادگي‌ها در نهاد بشر بميرد و هر 20 30 سال يكبار ويرايش‌هاي جدید كيقباد بازتوليد مي‌شوند، کاپیتال هم که همیشه هست، پس جاي نگراني ندارد.


۱۳۹۳ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

اپيزود صفر

اين روزها براي هر نوع آدمي كه مجموعه رفتارها و شيوۀ زندگي‌اش با مال «ديگران» فرق داشته باشد يك «اسم» مي‌شود پيدا كرد. مثلاً يك جا در توصيف سندروم آسپرگر نوشته بود «بعضي از آنها فقط كساني را كه دوست داشته باشند، براي حرف زدن انتخاب مي‌كنند». از نظر من اين نهايت رفتار منطقي و درست و صادقانه است. ولي براي ديگران مهم نيست كه چه چيز منطقي يا صادقانه است، مهم اين است كه عادي نباشد تا هجوم بياورند براي شناسايي آنچه كه غيرعادي است؛ تا بشود تحليلش كرد، بشود پيش‌بيني‌اش كرد، بشود نقطه ضعف‌ها و نقطه قوت‌هايش را شناخت تا مبادا به زندگي گله‌اي و نظم از پيش تعيين شدۀ يك جماعت كه به زور شبيه هم شده‌اند خدشه‌اي وارد شود و بعد هم بشود «تصحيح»ش كرد يا از آن هيجان‌‌انگيزتر «درمان»ش كرد (فرض كن درمان بشوي تا آدمهايي را براي حرف زدن انتخاب كني كه ازشان بيزاري) يا بلكه بشود از نقاط قوت احتمالي‌اش در جهت «منافع» همان گله بهره برد.

*
مي‌شمارم. زياد نيست. همه را مي‌چپانم توي غلاف كارت عابربانكم كه كارت مترو و چند كارت بي‌ربط ديگر هم توي آن هست. سيگارم تمام شده ولي اهميتي ندارد، فعلاً سيگار نمي‌كشم. بايد پيدا كنم، حتماً جايي همين اطراف است. قبلاً هم همين بود. آنقدر مي‌گشتم تا پيدا مي‌شد. ولي مگر چقدر مي‌شود گشت؟ دو روز؟ سه روز؟ بعدش چه؟ غلاف رامي‌اندازم روي ميز و مي‌روم توي اتاق تا يك بار ديگر ميان خنزرپنزرهايم را بجورم. ولو مي‌شوم وسط رختخواب. الان فقط مي‌توانم فكر نكنم. ولي مي‌دانم با اين روش وضع فقط بدتر مي‌شود. ولي اگر با فكر كردن كاري مي‌شد از پيش برد تابه‌حال مي‌بايست شده بود. الآن! همين «الآن» چكار مي‌شود كرد؟ ساعت 5 بعد از ظهر است و حقيقت اين است كه با ماندن در اينجا هيچ اتفاقي نمي‌افتد.

به مفهوم حقيقت فكر مي‌كنم. حقيقت يعني چه؟ يعني تجمع همۀ گذشته تا به حال، همه آنچه كه از ازل تا همين يك لحظه پيش هم نه تا همين الآن روي هم تلنبار شده‌ و نسبت دانسته‌هايي از آن به كل آن تقريباً معادل هيچ است. و گاهي با مقطعي از آن مواجه مي‌شوي و دركي از آن در همان حد هيچ پيدا مي‌كني ولي در حد بي‌نهايت احساس درك مي‌كني، نه دركي از كل حقيقت، كه از كليتي از حقيقت.

روبرو يك تپۀ بلند برش خورده است كه پايينش را سنگچين كرده‌اند، آن قسمتش كه از سنگچين‌ها بيرون مانده همينطور لابه‌لا سوار بر خطوط مورب و منحني بالا رفته. هر بار كه نگاهش مي‌كنم، چيزهاي تازه‌اي به چشمم مي‌آيد. نقش‌هاي باقي‌مانده از اتفاقات و اشيائي كه زماني آنجا بوده‌اند و الان يا خاك شده‌اند يا كسي آنها رابرداشته و برده، و خاطره‌اش همانجا تا امروز مانده.
يك ماشين از كنار ساختمان مجتمع كناري بيرون مي‌آيد، از جلوي سنگچين عبور مي‌كند و وارد بلوار اصلي مي‌شود. آن دست بلوار زني كيسه‌هاي پر از خريد روزانه‌اش را كشان كشان به خانه مي‌برد.

يعني بروم بيرون؟ توي خيابان؟ بعد وارد مغازه‌ها بشوم و دنبال كار بگردم؟ خودم را جاي آنها مي‌گذارم. هيچكس به آدمي كه يكاره برسد و سراغ كار بگيرد، كار نمي‌دهد حتي اگر لازم داشته باشد. فكر مي‌كنم قديمها كه روزنامه و آگهي استخدام و اين حرفها نبوده چقدر اين مي‌توانست عادي باشد كه بروي دم يك دكان آهنگري، بزازي، مسگري يا بقالي و بگويي دنبال كار مي‌گردي. حداقل مسخره نبود. چرا از تمسخر مي‌ترسم؟ چرا فكر مي‌كنم اگر يك مكانيك يا الكتريكي يا توي دلش برايم دل بسوزاند و بعد از رفتنم جلوي مشتري سر تكان بدهد و بگويد «مردم بدبخت شده‌اند ها!» واقعاً بدبخت مي‌شوم، ولي الآن كه از گرسنگي ممكن است بميرم، بدبخت نمي‌شوم؟ خب شايد چون فقر مساوي با بدبختي نيست. آدم فقير دست آخر از گرسنگي مي‌ميرد ولي آدم بدبخت احتمالاً از فرط احساس رذالت، روحش له مي‌شود و بعد هم ممكن است دق‌مرگ شود. ياد حرفهاي خودم مي‌افتم كه به اين و آن مي‌زنم. مگر اين همان نيست؟ مگر به همه نمي‌گويم «اين مهم نيست كه چطور، مهم اين است كه زندگي آنقدر ادامه داشته باشد تا روزي بشود بهتر زندگي كرد. بايد ماند و روزي را درست كرد كه همه زندگي بهتري داشته باشند»؟ ولي بنظرم مي‌رسد كه نه! اين همان نيست. اين منم و خودم، آن ديگري‌است با ديگران و همه. ديگراني كه شايد بخواهند به هر قيمتي زندگي كنند يا نكنند. شايد توانش را داشته باشند كه باقي بمانند و آن وقت كسي نبايد مانع باقي ماندن آنها بشود، به هيچ طريق. اصلاً هميشه همينطور بوده: عده‌اي باقي مانده‌اند، به هر قيمتي. چشمهايم سنگين مي‌شود. هميشه موقع بحث با خودم وقتي كه هيچ كدام از استدلالهاي طرفين بحث كاملاً قطعي و قانع كننده نيست، چشمهايم سنگين مي‌شود و چرتم مي‌گيرد. اين چرت مرا جايي مي‌‌برد شبيه برزخ. جايي كه همه چيز هيچ مي‌شود و غبار خاكستري تمام ذهنم را مي‌پوشاند و سنگيني مرگ را روي قفسۀ سينه‌ام حس مي‌كنم.  ولي تازه بنظرم مردن از فقر به اين راحتي‌ها هم نيست، يعني نبايد باشد، چون وقتي مدتي غذا به بدن نرسد، كم كم بدن شروع مي‌كند از اندوخته‌هاي خودش مصرف كردن، چربي‌ها را مي‌سوزاند و فقط كافيست در همين حين كمي، فقط كمي، آذوقه به آن برسد. ولي اين حس مرگ از سر فقر و گرسنگي يا حتي بدبختي هم نيست؛ يك حس خفگي است. خفگي از ناتواني در برابر آنچه كه احاطه‌ات كرده، كه اينكه نمي‌خواهي و نبايد اينجا توي اين رختخواب بميري. بايد اگر قرار است بميرم جايي باشد جلوي چشم همه. همه بفهمند كه يكي در اين شهر مرد. اگر چه اين را هم مي‌دانم كه در مجموع، تمام آنطور مردن، آهي را در يك لحظه از نهاد يك جماعت حداكثر ده بيست يا دست آخر پنجاه نفري بلند مي‌كند و بعد دوباره در همهمۀ هميشگي زندگي‌شان حل مي‌شود و همگي مي‌روند پي كارشان، و اينكه اين «يك آه جمعي در يك لحظه» هم حتي، در مقايسه با مردن توي رختخواب و بوي گند گرفتن بعد از چند روز، و نفرت ديگران را از يك جنازۀ متعفن برانگيختن، كافيست. مسير هميشگي پياده‌روي ام را طي مي‌كنم؛ خيابان، خرابه، كوچه، پل، اتوبان. كنار اتوبان شروع مي‌كنم به راه رفتن. كمي جلوتر راهم را به كنارگذر كج مي‌كنم. توي اين فكرم كه بايد دليلي داشته باشد. بايد راهي باشد. بايد اتفاقي بيفتد. شايد جايي همين گوشه‌ها راهي، وسيله‌اي، چيزي باشد كه بايد ببينمش و خودم را نجات دهم. مي‌دانم اينجا، توي خيابان، وسط شهر، وقتي به سرعت داشته‌ات از زندگي به سمت صفر ميل مي‌كند، همه چيزت غيرقابل پيش‌بيني‌تر مي‌شود. پراكنش نوع حركات محتملت چيزي مي‌شود شبيه نمودار يك بر روي سينوس يك ايكسُم، وقتي ايكس به سمت صفر ميل مي‌كند.

**
و در پي اين حس مرموز دقيق مي‌شوي؛ اين كشيدگي سينه، اين قلبي كه عينهو كفترِ حبس كشيده از حلقومت گاه و بيگاه مي‌خواهد بزند بيرون و تو گاه و بيگاه در خيالاتت به يك آدم، به يك ديگري، به يك مابه‌ازاي شبيه‌سازي شدۀ يك موجود ذهني در عالم واقع نسبتش مي‌دهي و بعد مي‌بيني كه اوووه چقدر فاصله است ميان آنچه كه دل تو مي‌خواهد برايش پر بكشد و آني كه با يك ابروي بالا داده ايستاده و دست به كمر زده نگاهت مي‌كند.
بعد مي‌خواهي برايش يك انگيزه‌اي، چاره‌اي، عاقبتي پيدا كني. وصلش مي‌كني به هزارتوي زندگي، هستي و مافيهايش، و آخرش هم نمي‌شود كه بشود و هي خودت را به نفهميدن مي‌زني. بعد كه كم‌كم نمي‌تواني بگويي نمي‌فهمم، هي خودت را سكندري مي‌خوراني و الكي (خيلي الكي و الله‌بختكي ها) حركات ناموزون مي‌كني كه حواسها را پرت كني از اينكه به ته رسيده‌اي و بايد آن لا لوها خيلي آهسته و يواشكي جل و پلاست را جمع كني و برگردي توي لانه‌ات تا سركوفت اضافه نشنوي و نگاه چپ چپ اضافه روي شانه‌ات سنگيني نكند.
بعد كه به اينجا مي‌رسي و توي لانه‌ات با خودت يك‌قل‌دو‌قل بازي مي‌كني، ناغافل انگار جبرئيل از آن بالا مي‌آيد سراغت كه نجاتت دهد و اينطور مي‌بيني‌اش كه انگار:
يك چيزهايي هست كه فكر مي‌كني بايد بفهمي‌شان. بعد هي خودت را به در و ديوار مي‌زني و در راه فهميدن يك كرور چيز ديگر را مي‌فهمي و ياد مي‌گيري و از بر مي‌شوي و امتحان مي‌دهي و حتي درسشان مي‌دهي، دست آخر مي‌بيني هنوز آني كه بايد مي‌فهميدي را نفهميده‌اي. بعد يكهو يه روز خيلي ناغافل مي‌بيني «آن چيز» اصولاً «چيزي» نبوده؛ در واقع كلاً دنبال فهميدن يه «هيچ‌چيز» بوده‌اي تمام مدت. بعد كل زندگي را نگاه مي‌كني مي‌بيني بيشترش همين بوده. يعني جان كلام اين كه، دنبال هيچ‌چيز بودن آنقدرها هم هيچ نيست.
به اينجاي قضيه كه مي‌رسي دوباره شك برت مي‌دارد كه بالاخره كدام‌يكي درست و است و كدام غلط. يعني آن حس مرموز، آن كفتر نافرمان، آن تصويرسازي ذهني همان «هيچ‌چيز» قصه است، يا نه «هيچ‌چيز» آن تلاش بيهودۀ تو است براي تطابق اين حس كذايي با عالم واقع. خلاصه كه فرقي هم نمي‌كند هر كدام باشد تو باز يك چيزي را همچنان نفهميده‌اي و باز داري تلاش مي‌كني كه بفهمي‌اش، اشكالي هم ندارد، تلاش كن، ولي حداقل اين بار غافل‌گير نشو.

***


كف دستم را باز كرده‌ام و همينطور كه شكاف زخم انگشتم را نگاه مي‌كنم، مي‌بينم دستهايم پير شده. اين «پير شده» را مادرم مي‌گفت؛ براي توصيفِ حالت پوست كف دستي كه مدت زيادي توي آب خيس‌خورده و پف كرده باشد. اين «پيرشدگي» بزرگ و كوچك ندارد، عمر واقعي به ارث رسيدۀ هر آدم از ازل را، در شيارهاي عميق شدۀ پوست متورم كف دست نشانش مي‌دهد. دست‌هايم را خشك مي‌كنم. هنوز يك كپه ظرف توي سينك مانده.

پ.ن

تازگيها فيلم‌هاي كلاسيك سينما را دانلود مي‌كنم و مي‌بينم. يكي از آنها فيلم اليا كازان بود؛ شرق بهشت. مطمئنم اگر اين فيلم را زودتر، مثلاً هفت هشت سال پيش ديده بودم، خيلي اتفاقاتي كه در زندگي‌ام افتاد نمي‌افتاد، يا لااقل اين‌قدر طول نمي‌كشيد.

۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

شدني‌ها

مي‌شود كودك‌بودن را فراموش نكرد. مي‌شود شادي‌ را در رنج ديگري نيافت. مي‌شود هشيار بود آنقدر كه از رنج آموخت و از شادي نهراسيد. مي‌شود زيبايي را در ناهمواري و شادماني را در برهوت جست. مي‌شود رنگ و رخ نشانها و نشانه‌ها را دليل بر حقيقت‌شان ندانست و مي‌شود دانستن را پناهگاه ترس نكرد.
مي‌شود به خود بي‌اعتماد نشد و هرگز از بودن هم بي‌نياز نشد.
و مي‌شود هم‌اين‌ها را هميشه گفت و هيچ‌كدام را هيچ‌وقت نياموخت.

۱۳۹۲ اسفند ۲۳, جمعه

پُست-نُستالژيك

كف دستم را باز كرده‌ام و همينطور كه شكاف زخم انگشتم را نگاه مي‌كنم، مي‌بينم دستهايم «پير شده»! اين «پير شده» را مادرم مي‌گفت براي توصيفِ حالت پوست كف دست و انگشتها، كه مدت زياد توي آب خيس‌خورده و پف كرده باشد.  بزرگ و كوچك ندارد، انگار عمر واقعي به ارث رسيدۀ هر آدم را از ازل، در شيارهاي عميق شدۀ پوست متورم كف دست نشانش مي‌دهد. يك جور فرصت مي‌دهد كه از روي پوست كف دست تا اعماق گذشته سفر كني تا جايي كه حتي به تصورت از پيدايش برسي. ولي هر چقدر هم كه در اين پير شده‌گي غور كني و محو شوي، تاثيري بر اين حقيقت ندارند كه هنوز يك كُپه ظرف توي سينك مانده. همينطور كه دستهايم را خشك مي‌كنم تكرار مي‌كنم «حقيقت»؛ كلمه توي ذهنم جان مي‌گيرد: تجمع همۀ گذشته تابه‌حال؛ تلنبارِ همۀ بودن از ازل تا همين يك لحظه پيش هم نه، كه تا همين «الآن» و چون بديهي است كه نسبت «دانسته‌هاي آدم» به كل «دانستگيِ ممكن» تقريباً هيچ است، حتي اگر در مسير اين دانستن عمرت را هم گذاشته باشي و پير شده باشي و به اين موجود ازلي، حقيقت، حسي شبيه به درك كامل هم داشته باشي، بازهم دركت شامل كل آن نيست، بلكه در اصل درك «كليت»ي است از آن، شايد بشود گفت درك چگونگي‌اش. مثل «بافت» يك پارچه، كه ممكن است اگر كارت پارچه‌بافي باشد، كلّ لمس جنس پارچه و رنگ و نقش و مرغوبيتش را حس كني ولي به جزء به جز اجزاي آن مسلط نيستي و مثلاً نمي‌داني كه هر تارو پود متقاطع در يك مختصات معين از سطح پارچه، دقيقاً از چه نقطه‌اي در انبار كارخانه به آنجا رسيده‌اند و چقدر دوام يا مرغوبيت دارند. در واقع نيازي هم به دانستنش نداري. اين ها در حافظۀ پارچه براي ابد ثبت شده و يك جايي هم ممكن است در نقطه‌اي از زمان خواص خودشان را بروز بدهند و تلقي تو ي پارچه‌باف يا مشتري‌ات را از مرغوبيتي كه براي پارچه‌ات متصوريد تغيير بدهند. شايد هم هرگز اين اتفاق نيفتد و تو همچنان ايمان به كيفيت كارت را حفظ كني.

هميشه يك باور عميق در پس ذهنم بوده كه وقتي شروع مي‌كني به توصيف گذشته، پذيرفته‌اي كه حال و احتمالاً آينده جذابيت چنداني ندارد يا دست كم «حال» كم رونق و بي‌طراوت شده و آينده هم بي‌اهميت است و بيشتر براي اينكه از اين راهْ دور و بر خودت را با همهمۀ همدردانه و احياناً تحسين‌آميز ديگران پُر كني تا احساس بيهوده‌گي كمتر آزارت دهد، به صحراي نوستالژيا مي‌زني و دل و روان ديگران را با ياد يك امر متقدم مبهم و نه لزوماً تاريخ‌نگارانه مي‌لرزاني و قلقلك مي‌دهي. و البته خود اين سياق وصف براي من معني مي‌شود به «كهولت».

مي‌شمارم. زياد نيست. همه را مي‌چپانم توي غلاف كارت عابربانكم كه كارت مترو و چند كارت بي‌ربط ديگر هم توي آن هست. سيگار تمام شده ولي اهميتي ندارد، فعلاً نمي‌كشم.  بايد پيدا كنم، حتماً جايي همين اطراف است. قبلاً هم همينطور بود. آنقدر مي‌گشتم تا پيدا مي‌شد. ولي مگر چقدر مي‌شود گشت؟ غلاف را مي‌اندازم روي ميز و مي‌روم توي اتاق تا يك بار ديگر ميان خنزرپنزرها را بجورم. ولو مي‌شوم وسط رختخواب. الآن ساعت چهار بعد از ظهر است و آنقدر مي‌دانم كه با ماندن در اينجا هيچ اتفاقي نمي‌افتد. از رختخواب بيرون مي‌آيم، مي‌ايستم و از پنجره به بيرون خيره مي‌شوم.

روبرويم يك تپۀ بلند برش خورده است كه پايينش را سنگچين كرده‌اند، آن قسمت كه از سنگچين‌ها بيرون مانده همينطور لابه‌لا سوار بر خطوط مورب و منحني بالا مي‌رود و جايي در خودش تمام مي‌شود. هر بار كه نگاهش مي‌كنم، چيزهاي تازه‌اي به چشمم مي‌آيد. نقش‌هاي باقي‌مانده از اتفاقات و اشيائي كه زماني آنجا بوده‌اند و الان يا خاك شده‌اند يا كسي آنها رابرداشته و برده، و خاطره‌اش همانجا در قالب فرورفتگي، نقش منفي يا سايه‌روشني از يك پوسيدگي تا به امروز مانده. هر بار بيش از حدي نمي‌شود كنجكاوي‌اش كرد، چون هميشه عاملي هست كه نگذارد اين مكاشفه به درازا بكشد؛ يك صدا، يك فكر، حركتي جايي در فضاي ذهن يا واقعيت و يا آنچه كه حائل ميان اين دو است. يك بار بايد بروم و از نزديك همه‌جايش را مو به مو بگردم.
مثل ظرف‌هاي كپه شده توي سينك، كه «مي‌داني» در مقطعي از آينده، بايد دانه به دانه‌شان را با ابرواسكاچ بشويي، ولي فقط و فقط وقتي آنقدر «مي‌فهمي‌اش»، كه اين كار را روي برجستگي و فرو رفتگي هر كدام از بشقاب‌ها، چنگال‌ها، قاشق‌ها، پياله‌ها، قابلمه‌ها، ملاقه‌ها،كارد‌ها، سيني‌ها انجام دهي و با جنسيت و ضخامت و وزن هر كدام سرو كله بزني و در حين آن كلي فكر و خيال و خاطره توي ذهنت همزمان بگذرد و تلفن آن وسط زنگ بخورد و تو دوان دوان جواب دهي و پشتش لبخندي از سر رضايت يا نيشخندي به جبران يأس بزني و برگردي و بقيه را بسابي و آب بكشي و چندتايي را هم كه شك داري درست شسته شده يا نه را دوباره بشويي و زخم دستت هم كه در آخر لاي چروك پير شدگي دستهايت گم شده، بسوزد، و در حاليكه يادت رفته كه سيگارت نداري، خوشحال شوي كه بالاخره تمام شد؛ و همۀ اينهاست با هم، كه حقيقت آن كپه ظرف جمع شده توي سينك است نه تصوري كه موقع خشك كردن دستت با حوله آبي رنگ و كشيدن آخرين سيگار توي پاكت از كليتِ مانده‌اش در سينك داري.
يك ماشين از كنار ساختمان مجتمع كناري بيرون مي‌آيد، از جلوي سنگچين عبور مي‌كند و وارد بلوار اصلي مي‌شود. آن دست، زني كيسه‌هاي پر از خريد روزانه‌اش را كشان كشان به خانه مي‌برد. هر دو مي‌گذرند و آنچه مي‌ماند بلوار خالي است و سنگچيني كه امتدادش از هر طرف تا پشت ساختمانها كشيده شده.
ولي گاهي مي‌بينم شايد اين كه كسي از باب برانگيختن احساسات دلتنگانه، آهِ «اي داد از آنچه گذشت» يا «وه كه چه بود و چه شد» سر بدهد، همانقدر نشانه‌ي جمود و كهولت است كه پيوسته معكوس آن را رفتن و به اين باور سفت و صلب چسبيدن كه «نقل از گذشته ممنوع»! دقيقتر كه نگاه مي‌كنم متوجه مي‌شوم شايد اصلاً مشكل در همين «توصيف» باشد نه در «گذشته»گي موصوف. در واقع وقتي گذشته‌اي را آنگونه «توصيف» مي‌كني، روايت دردمندي خودت از چسبيدگي به گذشته را بازگو مي‌كني نه خود گذشته را. شايد براي همين است كه زمين با اينهمه سن و سال كه دارد دچار كهولت نيست. نقطه به نقطه‌اش پر از خاطره و اثر از گذشته است ولي همان است كه هست، نمي‌خواهد جور ديگري تفسيرش كنند و به اين راحتي‌ها هم نمي‌گذارد كسي خاطراتش را دستكاري يا به زور آشكار كند. يك جور شايد بشود گفت زمان، زماني كه بر او گذشته و تجربۀ منحصر به فردي كه در هر نقطه‌اش باقي گذاشته برايش محترم است.

دارم فكر مي‌كنم كه «واقعاً بروم بيرون؟ توي خيابان؟ بعد وارد مغازه‌ها بشوم و بگردم؟» خودم را جاي آنها مي‌گذارم. هيچكس به آدمي كه يكباره برسد و سراغ چيزي را بگيرد، جواب نمي‌دهد، حتي اگر بداند. فكر مي‌كنم قديمها كه روزنامه و آگهي و اين حرفها نبوده چقدر اين مي‌توانست عادي باشد كه بروي دم يك دكان آهنگري، بزازي، مسگري يا بقالي و بگويي دنبال چه مي‌گردي. حداقل مسخره نبود. چرا از تمسخر مي‌ترسم؟ چرا فكر مي‌كنم اگر يك بُنكدار برايم پنهاني دل بسوزاند و بعد از رفتنم جلوي مشتري دكانش سر تكان بدهد و بگويد «مردم بيچاره شده‌اند ها!» واقعاً بيچاره مي‌شوم، ولي الآن كه بي‌حركت اينجا ايستاده‌ام، چاره دارم؟ شايد اين احساس بيچارگي از همان‌جا بيايد كه تو تفسير دردمندانه‌اي داري از بر هم زدنِ خاطرۀ «خود»ت بودن و حاضر به قبول اين به‌هم‌خوردگي ويا مصالحه در جهت راحت‌تر كنار آمدن با آن هم نيستي.
ولي هيچ دو چيز در اين دنيا كه بتوانند «گذشته»اي داشته باشند -يعني گذر زمان برايشان معني داشته باشد- شبيه به هم نيستند؛ حتماً تاثيري كه از دنياي اطرافشان در طي اين «زمان» گرفته‌اند متفاوت است. من به نتيجۀ اين تاثير مي‌گويم «اثر ناهمگون زمان». در واقع اين چيزي نيست جز جمع خاطره‌اي كه در هر شيئ يا موجوديت ملموس و حقيقي در اين دنيا تك به تك –فارق از آنكه ديگري چگونه تفسيرش كند- باقي مي‌ماند. درست مثل اين تپۀ روبرو كه مثلاً آن وسط كمي به سمت شرق از همين فاصله يك رگۀ آبي فيروزه‌اي تند و شفاف ديده مي‌شود كه بايد چيزي باشد مثل يك بريدۀ دراز شيئي پلاستيكي. در واقع اين تصويرِ زماني است كه كسي آمده و كپۀ نخاله‌ و اشياء بي‌مصرف ساختماني‌اش را در اين نقطه از زمين، روي اين تپه خالي كرده و رفته و حالا مي‌شود روند ذهن را در تشخيص چيستي آن پي‌گرفت و به نتيجه نرسيد و مي‌شود هم رفت آنرا از نزديك وارسي كرد و درك كاملتري از بخشي از حافظۀ دنيا، گذشته و حقيقت پيدا كرد. مي‌شود حتي نتيجه گرفت همۀ اينها يكي باشند كه هستند.
هر كس دو واحد آمار رياضي خوانده باشد مي‌داند عادي يا همان نرمال فقط يك تعريف رياضي است و هر كس روي آن منحني كذايي از بازۀ اكثريت نود و پنج درصدي خارج باشد بطور علمي مي‌شود غيرعادي، ناهنجار يا آنرمال – كه صرفاً اصطلاحاتي علمي‌اند، ولي همين وقتي به زبان عاميانه ترجمه شد، مي‌شود «موجود داراي اختلال» و بعد اين جاري مي‌شود تا حد «ناخواستني»، «پرهيزكردني»، «نيازمند مراقبت» و دست آخر«خطرناك» همراه با هزار برچسب و اسم تخصصي ديگر كه براي هر قِسم آن مي‌تراشند. خلاصه كه من هم دارم دنبال اسم اختلال خودم مي‌گردم و البته نه اينكه خودم در درون خودم احساسِ اختلال داشته باشم ولي وقتي در مقام مقايسه مي‌بيني از بالا تا پايينت يك ساز ديگر مي‌زند، خوب به لحاظ فاصله از همان نُرم آماري عملاً مي‌شوي ناهنجار يا صاحبْ اختلال! چون ناسازگار و ناهمگون مي‌شوي، احساس تنهايي و غريبي مي‌كني و نمي‌تواني با هيچ چسبي خودت را به «هنجار» بچسباني. مگر آنكه زمان آنقدر بگذرد تا خاطرۀ تو ممزوج بشود با بدنه كل خاطرات آدمها و جايت مثل يك رگۀ رنگي يا فرو رفتگي يك جايي از كل اين حجم يكدست را اشغال كند.
حافظه همان حقيقت است، همان حاصل امتزاج زمان جاري از ازل و شيئ در لحظۀ «الآن»، همان زدودن ميل شخصي ديدنِ «گذشته» نسبت به آنچه كه بوده و واقع شده كه براي شناختن آن بايد جزء به جزء واكاوي‌اش كرد، براي حس كردنش بايد همانطور كه هست ديدش و همزمان تجربه‌اش كرد. مثل پارچۀ توي انبار نساجي يا ظرفهاي توي سينك يا جزئيات منحني‌ها و برش‌هاي بيرون زده از بالاي سنگچين.

هميشه موقع بحث با خودم وقتي كه هيچ كدام از استدلالهاي طرفين بحث كاملاً قطعي و قانع كننده نيست، چشمهايم سنگين مي‌شود و چرتم مي‌گيرد. اين چرت مرا جايي مي‌‌برد ميان برزخ. جايي كه همه چيز هيچ مي‌شود و غبار خاكستري تمام ذهنم را مي‌پوشاند و سنگيني خواب را روي ذهنم حس مي‌كنم. ولي اين بار اينطور نمي‌شود ادامه داد. از رختخواب بيرون ميآيم. لباسم را مي‌پوشم و از خانه بيرون مي‌زنم. مسير هميشگي‌ام را طي مي‌كنم؛ خيابان، خرابه، كوچه، پل، اتوبان. كنار اتوبان شروع مي‌كنم به راه رفتن. كمي جلوتر راهم را به كنارگذر كج مي‌كنم. توي اين فكرم كه همۀ اين تكرارها، همۀ اين بودن‌ها و شدن‌ها بايد دليل يا دلايلي داشته باشد. بايد راهي باشد كه بشود فهميدشان. شايد جزء به جزء بايد همه‌چيز را جوريد تا پيداشان كرد.

باران گرفته است. روي تپه نشسته‌ام. خاك و كلوخ و قلوه سنگها با چكيدن قطره‌هاي باران رنگ عوض مي‌كنند. چند ساعت همه جايش را تكه به تكه سرك كشيدم، حتي لاي شيارها و منحني‌هايش را. ولي اين باران دارد معجزه مي‌كند؛ دارد تپه را پير مي‌كند و خاطره‌هايش را جلوي چشمهايم از زير خاك بيرون مي‌كشد؛ همه را؛ يكي يكي. ولي من فقط به يك چال ميان ميان يك انحنا و يك شكستگي خيره شده‌ام و به جايش تصويري مي‌بينم از حقيقتي كه ديگر نيست.
احساس آرامش مي‌كنم، نوعي رهايي شايد؛ مي‌شود گفت حسي از بازنوشته‌گيِ حقيقت‌م. بايد همين باشد؛ اين نوشته من نيستم، اين يك متن ديگر است، يك نسخۀ ديگر و من در مقابل نسخه‌هاي جديدِ خودم ناتوانم و حتي ناپيدا.

۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

تكثير

من در مقابل نسخه‌هاي جديد خودم ناتوانم و حتي ناپيدا. مي‌دانم اين را نمي‌فهميد ولي واقعيت دارد.

۱۳۹۲ دی ۱۴, شنبه

قضيه طبابت

روزي روزگاري فلان مرض واگيردار در فلان سرزمين شيوع پيدا كرد و بسياري در اثر آن كشته شدند. يكي از نوجواناني كه در اين سرزمين مي‌زيست فلان كسانش را از دست داد و بسيار اندوهگين شد. اين اتفاق تاثير عاطفي شديدي روي او گذاشت به نحوي كه مصمم شد با اين بيماري مقابله كند. براي اين منظور شروع كرد به تحقيق در باب اينكه بيماري چيست و چگونه بوجود مي‌آيد و در اين راه علوم و اطلاعاتي را كه ممكن بود به او كمك كنند گردآوري و مطالعه كرد و بخشهايي را پذيرفت و بخشهايي را با تحقيقات و استنتاجات خود جايگزين كرد و آنها را هم آنقدر آزمود تا سرانجام راه مقابله با آن بيماري را كشف كرد و بيماران فراواني را از مرگ نجات داد. سپس دانسته‌ها و دستآوردهاي خود را به ديگران اعلام كرد و همۀ جهان از اين كار او فايده بردند.

توضيح واضحات 1: در متون موجود در تحقيقات علمي كه از او به جا ماند هيچ نثر مسجع و شعر و رنجنامه‌ يا پوستر و اعلاميه‌اي يافت نشد و تاثير رنجي كه در كودكي بواسطۀ از دست دادن عزيزانش برده بود، همانا كار دقيق و منظم و منطقي و علمي در راستاي غلبه و ريشه‌كني همان «فلان بيماري» و برخي بيماري‌هاي مرتبط بود.

توضيح واضحات 2: هرگز در هنگام درمان بيماران از باب يادآوري دردهاي گذشته، حال و آيندۀ آنها دكلمه‌هاي حزين نكرد و شيون و فغان سر نداد، و اگرچه طبع و سواد ادبي و ذوق موسيقي و صداي بسيار خوبي داشت، ترانه‌اي نسرود و بر بستر بيماري هم سرودي نخواند، بلكه صرفاً با تمام وجود تلاش كرد هر بيمار را درمان كند.

توضيح كمتر واضحات1: رمال‌ها، جن‌گيرها، جادوگرها، خاله‌خان‌باجي‌ها، داش‌مشدي‌ها و دعانويس‌ها هرگز از كار او تمجيد و تشكر نكردند و همواره با نكوهش و تحقير او و كارهايش سعي كردند بخشي از مردم را همچنان در اطراف خود نگه دارند.

توضيح كمتر واضحات 2: الزاماً همۀ بيماريها با دستاوردهاي او درمان نمي‌شد و بخشي از مردم نيز همچنان بخاطر عدم رعايت مسائل بهداشتي، عدم رسيدگي به موقع به بيماري يا كشف نشده بودن علاج بيماري جان مي‌سپردند. بخشي از همين مردم، همداستان با جن‌گيرها و رمال‌ها و جادوگرها و دعانويس‌ها او را يك شياد/ بي‌عرضه/ ترسو/ … مي‌دانستند و كماكان در زمان بروز بيماري به جاي جستجوي علاج، به فغان وفحش و نفرين زمين و آسمان و در بهترين حالت رجوع به جن‌گير و رمال و غيره مي‌پرداختند.

توضيح غيرواضحات: همچنان و تحت هر شرايط وقتي با مردم در حالت عادي روبرو مي‌شدي، متفق‌القول در فوايد علم و سواد و تخصص داد سخن مي‌دادند.

توضيح همينجوري: قصه ما به سر رسيد. (رسيد؟)

۱۳۹۲ مهر ۲۹, دوشنبه

وراثت

يني براشون اينطوريه كه:
من از بچه‌دار شدن متنفرم بودم، ولي حالا كه بچه دار شدم، بايد يه لوزري بشه عين خودم؛ همونطور كه تمام مشكلات رواني و ذهني‌مو به دور و ورم منتقل مي‌كنم بايد عينشو اونم داشته باشه. گه خورده خودش انتخاب كنه مگه من خودم انتخاب كرده‌م كه اون بكنه؟ ها؟


۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه

قضيۀ «اصلِ قصّه»ـ

يكي بود، يكي نبود. البته تا اينجايش مسئله‌اي نبود. مسئله از آنجايي پيش آمد كه تعداد بودها و نبودها از «يكي» بيشتر شد و تعداد نبودها هم به تدريج از تعداد بودها جلو زد و آنهايي كه بودند شروع كردند از آنهايي كه نبودند، به نيكي و يا به بدي ياد كردن. ولي اين خودش ما را به اين نتيجه مي‌رساند كه احتمالاً اصل «سرآغاز»، بايد اينطور بوده باشد كه «يكي بود، يكي نبود و آن يكي كه بود راجع به آن يكي كه نبود اظهار نظر كرد»(لابد براي خودش، ما از كجا مي‌توانيم بدانيم؟). و خوب اين نتيجه‌اش طبيعتاً اين مي‌شد كه وقتي عدۀ بودها و نبودها زياد شد، اين اظهارنظرها هم همينطور ري كرد و بعد اين مشكل پيدا شد كه اظهار نظرها هميشه «بود» مي‌ماند و «نبود» نمي‌شد، اينطور شد كه بودها تصميم گرفتند براي اينكه اظهارنظر خفه‌شان نكند، در آنِ واحد عدۀ كمتري حق اظهار نظر داشته باشند و عده‌ي بيشتري فقط گوش كنند. البته همۀ آنچه كه تا اينجا مطرح شد الزاماً ربطي به آنچه بعد از اين مي‌خواهم بگويم ندارد. ولي يك ربطش شايد اين باشد كه حالا هم قصه‌ي ديگري دربارۀ بعضي نبودها مي‌خواهد گفته شود. پس همينقدر كه حالا بعد از عمري فهميديم چرا اول هر قصه مي‌گويند «يكي بود، يكي نبود» بايد شاكر بود و گذاشت تا قصه‌گو به اصل ماجرا برسد. مي‌دانم عده‌اي هنوز حيرانند كه «چه ربطي داشت؟» يا «چطور ما بايد از اين اباطيل بفهميم كه چرا اول قصه‌ها يكي‌بود يكي‌نبود مي‌چپانند؟» و خوب راست هم مي‌گويند؛ شايد احتياج به توضيح بيشتر داشته باشد. ولي بگذاريد براي اينكه وقت ديگراني كه موضوع را دريافته‌اند تلف نشود همينقدر بگويم كه از قديم و نديم وقتي قصه‌گو با اين كلمات قصه را آغاز مي‌كرده، داشته روده‌درازي يكسويۀ خودش را موجه مي‌كرده كه «همانطور كه از ازل، آن كسي كه بود، غيبت آن كسي را كه نبود كرد و آب از آب تكان نخورد، هرچه را هم كه من به هم بافتم و سرِ هم كردم، همانطور كه گفته شد بپذيريد و نطق هم نكشيد، تا ما هم يك لقمه نان بخوريم». اگر باز هم نفهميديد، ديگر از من كاري بر نمي‌آيد. در سرزميني دور (اين كه سرزمين دور و نكره باشد هم خيلي مهم است ها، اگر نزديك باشد بيم آن مي‌رود كه شنونده يا خوانندۀ زيرك و لجوج بخواهد برود حقيقت‌يابي كند و پتۀ قصه‌گو را روي آب بريزد يا زبانم لال همذات پنداري كند كه حالا بيا و جواب خلق خدا را بده.) جمع كثيري الاغ زندگي مي‌كردند. اين الاغها براي آن كه بتوانند زندگي قابل قبول و قابل تحملي داشته باشند و نظم و نظام و سر و ساماني به امور جاريه‌شان بدهند، براي خودشان دستگاه و تشكيلاتي به راه انداخته بودند كه به امور طويله گرداني و چرا و تقسيم بار و جيره (مشتمل بر آب و علوفه و غيرۀ) ايشان مي‌پرداخت و در عوض سهم مختصري از علوفه و جاي خواب همۀ الاغها نصيب آنها مي‌شد كه به آن مي‌گفتند «سهمِ الاغي». اين الاغهاي مسئول تشكيلات را هم «الاغباشي» مي‌گفتند و اينطور بود كه هر چند مدت يك بار، كل الاغها جمع مي‌شدند و چندتايي از ميان جماعت خودشان را به عنوان الاغباشي انتخاب مي‌كردند. برخلاف مرسوم تشكيلات آدمها هيچ‌كدام از الاغها براي الاغباشي‌ها تره هم خرد نمي‌كرد و فقط همان سهم الاغي‌شان را مي‌دادند.
خلاصه دردسرتان ندهم؛ تره خرد نمي‌كردند و خرد نمي‌كردند و نمي‌كردند تا اينكه يك روز تعدادي از الاغها تصميم گرفتند تره خرد كنند (اينكه چطور شد كه اين اتفاق افتاد و الاغجماعت -در قديم جامعۀ الاغان را الاغجماعت مي‌گفته‌اند- تصميم گرفتند كاري كه تا آنروز براي مادر و پدر خودشان هم نمي‌كردند براي الاغباشي‌ها بكنند، از نقاط تاريك اين قصه است، ولي در هر حال همين است كه عرض شد) و در مدت كوتاهي يك حس الاغ‌طوري هم باعث شد كه در خرد كردن تره براي الاغباشي‌ها، بين الاغها رقابت بيافتد. خلاصه كه يك روز اين الاغ بيشتر خرد مي‌كرد و يك روز ديگري و گاهي هم چندتايي با هم به يك اندازه خرد مي‌كردند.
كم كم همه الاغها غير از الاغباشي‌ها مشغول تره خرد كردن شدند تا اينكه گندش در آمد و الاغباشي‌ها كه قرار بود مسئول رسيدگي به امور الاغها باشند، هر روز داوري مي‌كردند بين الاغها كه كدام يك امروز بيشتر براي ايشان تره خرد كرده است و براي همين مجبور شدند تشكيلات خود را كمي گسترده‌تر كنند و هر كدام يكي دو وردست براي رتق و فتق امورجاري هم به كار بگمارند و در عوض سهم‌الاغي‌ها را كمي افزايش دهند كه به مقياس الاغي آنچنان محسوس نمي‌شد. بعد از مدتي كار به جايي رسيد كه هر از گاهي حتي از يكي «قولِ تره» مي‌گرفتند كه او را همان نوبت برنده اعلام كنند و در عوض دفعۀ بعد تره را به اندازۀ قولي كه داده خرد كند و بياورد. بعد، چون چندبار اينطور پيش‌آمد كرد كه بعضي از الاغها نتوانستند «قول تره»‌شان را در سررسيد ادا كنند، به فكر چاره افتادند كه چكار كنند براي اينكه ديگر الاغي نتواند قول تره الكي بدهد، پس تصميم گرفتند كه يك رستۀ جديد از الاغها تعريف كنند به عنوان الاغ ورشكسته به تقصير كه همانهايي بودند كه نتوانسته بودند قول تره‌شان را ادا كنند كه از قضا جيره‌شان هم نصف مي‌شد تا هم متنبه شوند و هم بقيه الاغها سرنوشت آنها را نصب‌العين خودشان كنند و ديگر الاغي قولِ ترۀ الكي ندهد. بعد هم بخشي از جيرۀ ضبط شدۀ آنها را تخصيص دادند به آنهاييكه تره بيشتري خرد مي‌كردند و يا سر قول تره شان مي‌ماندند.از زماني به بعد، روز به روز تعداد الاغهاي ورشكسته به تقصير بشكل غير منتظره‌اي زيادتر مي‌شد، چون يك عده از الاغها براي اينكه بتوانند در خرد كردن تره از بقيه جلو بيافتند، در ازاي كمي از جيرۀ اضافۀ خودشان كه به بعضي الاغهاي ورشكسته به تقصير مي‌دادند، از آنها در خرد كردن ترۀ خودشان كمك مي‌گرفتند و به همين دليل تعداد بيشتري از الاغهايي كه قول تره داده بودند نمي‌توانستند به قولشان عمل كنند چون مجبور شده بودند قولي بدهند كه بتوانند از آنهايي كه با كمك الاغهاي ورشكسته به تقصير تره بيشتري براي الاغباشي‌ها خرد مي‌كنند پيشي بگيرند و در نتيجه چون حجم چنين قولي بالاتر از حد توان يك الاغ بود نمي‌توانستند از عهده‌اش بربيايند و اينطور شد كه ناگهان بعد از مدت كوتاهي اكثريت بزرگي از الاغها شدند «تره‌خردكن» با جيرۀ كمتر و تعداد خيلي كمي هم معروف شدند به «اوستاتره» با جيره‌هاي هنگفت كه تشكيل شده بود از بخش بزرگي از همان نصف جيره‌هاي كل الاغهاي ورشكسته به تقصير. از آنجاييكه اوستاتره‌ها بعد از مدتي اختيار تقريباً همۀ جيره را دستشان گرفتند، كم كم گرفتاري دامن الاغباشي‌ها را هم گرفت. يعني ديگر اوستاتره‌هاحتي در تعيين الاغباشي‌ها هم دخالت مي‌كردند و همه چيز را هم با همان قولِ تره‌ها حساب و كتاب مي‌كردند. مثلاً مقداري قولِ تره دست به دست مي‌شد تا اينكه يك الاغباشي به بي‌كفايتي مشهور شود و الاغباشي تازه‌اي جايش را بگيرد. عده‌اي هم شدند اين وسط الاغحسابي، كه اينها آن دسته از فرزندان الاغ‌هاي ورشكسته به تقصير بودند كه به لحاظ شغلي جانشين پدر و مادرشان و تره‌خردكن جزء شده بودند ولي چون از بچگي زبانشان را براي رسيدن به آب و علوفۀ بيشتر هي دراز كرده بودند، زبانشان دراز و دفرمه شده بود و هر دوبار كه مي‌گفتند «عر» وسطش «لع»، «پهع»، «گاع»، «ماع» يا اصواتي از همين قبيل به بيرون پرتاب مي‌كردند (كه بعدها در اثر تكرار و تكامل نتيجه‌اش ادبيات و فلسفه و علوم طبيعي و مابعدالطبيعۀ و ساير علوم الاغي شد). الاغحسابي‌ها كه اوايل صرفاً مشغول زبان‌بازي و شكايت و انتقاد از دم و دستگاه الاغباشي‌ها بودند و از اين طريق مختصري اعانه از باب سرگرم كردن الاغجماعت مي‌گرفتد و در ميان آنها صاحب ارج و قربي هم مي‌شدند، كم كم تلاش كردند كه جايگزين الاغباشي‌ها شوند ولي از آنجا كه اوايل نمي‌دانستند گير كار جاي ديگري است اگر هم موفق مي‌شدند، زودتر از بقيه به ساز اوستاتره‌ها به رقص مشغول مي‌شدند(اوستاتره‌ها ساز هم داشتند، خودتان حتماً مي‌توانيد حدس بزنيد كه همچه دم و دستگاهي بدون ساز و آواز كه كارش راه نمي‌افتد- به هر حال اگر هم هنوز نمي‌توانيد حدس بزنيد، اشكالي ندارد فرض كنيد كه بخشي از قصه را بريده‌ايم ريخته‌ايم دور) و در نهايت يك الاغباشي مي‌شدند به قاعدۀ همان الاغباشي‌هاي قبلي ولي از آنجا كه زماني به الاغحسابي بودن شهرت داشته بوده‌اند، احتمالاً بيشتر مقبول مي‌افتاده‌اند و يا دوامشان يا تنعمشان بيشتر مي‌شده است.
سالها مي‌گذشت و همينطور جامعۀ الاغها (همان الاغجماعت سابق) پرجمعيت‌تر و مناسباتش هم به همان نسبت پيچيده‌تر مي‌شد. في‌المثل چون برخي اوقات قول‌ترۀ شفاهي فراموش مي‌شد يا بعضي الاغها ياد گرفته بودند كه زيرش بزنند، كم كم جايش را به يك رشته موي بافته داد كه هرچه بلندتر بود نشانۀ بزرگتر بودن حجم قول‌ترۀ مربوطه بود و كم كم شروع كردند به داد و ستد كردن با اين گيس‌هاي بافته از موي الاغ كه از موقعي به بعد هم به اختصار به آنها گفتند «گيس» و اين گيس بعد از چند دهه كه كلاً تره‌خرد كردن جايش را به وراجي داده بود و منسوخ شده بود، جاي قول تره را گرفت و شد ابزار اصلي بده بستان و معاش الاغي. الاغحسابي‌ها هم همينطور متنوع‌تر مي‌شدند و سعي مي‌كردند با كسب تشخص لازم حسابي‌تر باشند تا انبار گيس‌شان پرتر باشد و در مدارج الاغي كه ديگر كلي شاخ و برگ داده بود و يك تاربست بسيار گسترده و پيچيده شده بود (از فنّ تبلاغات گرفته تــــــا علم حقوق الاغ تا يونجولوژي و سُم‌شناسي و غيره)، در جاي بهتري قرار بگيرند و اكثراً تا آخر عمرشان هم حيران مي‌ماندند كه بالاخره كجاي اين تاربست نشسته‌اند يا كدام‌وري مي‌روند و هي زير پاي هم را شل مي‌كردند و از با كون بزمين خوردن ديگري حظ مي‌بردند.
خودتان احتمالاً مي‌توانيد حدس بزنيد كه اين قصه چقدر مي‌تواند طولاني‌تر از اين‌ها بشود! (حتماً مي‌توانيد! اين «احتمالاً» هم شده ورد زبان ما از بس كه اهل تساهل و ترديد هستيم نعوذبالله) پس بگذاريد دردسرتان ندهم و يكجوري سر و ته قصه را هم بياورم چون هم خسته شده‌ام هم بي‌خوابي مجال را گرفته است.
يك روز يك الاغ جوان كه خيلي با خودش كلنجار مي‌رفت، تصميم گرفت ديگر مثل الاغهاي ديگر نباشد، يعني با خودش به همان شيوۀ الاغي فكر كرد كه «يعني چه كه يك روز يك عده الاغ عنِ گه تصميم گرفته‌اند كه تره خرد كنند و ما را امروز اسير اين مصيبت‌ها كرده‌اند؟ من ديگر كار خودم را مي‌كنم و اين  نحوست را از خودم پاك مي‌كنم. گور پدرشان هم كرده!» نه آنكه فكر كنيد خيلي جسور بود، يا تيزبين يا چيزي از اين قبيل؛ نه! بلكه چون خيلي الاغ‌تر از اين حرفها بود يعني در واقع يك الاغ به تمام معني بود. خلاصه كه بعد از مدتي، ديگر خبري از اين الاغ جوان نشد ولي در همان اوقات كه ديده مي‌شد مشهور شد به «كل‌الاغ» و بعدها خبرش را آوردند كه از گشنگي و سرما و فلاكت مرده قطعاً. البته هيچ‌كس هيچ‌وقت نفهميد كه دقيقاً كِي و چقدر زودتر يا ديرتر از ديگر الاغها مرد يا فلاكتش چقدر بود و سرما در چه حد و شكلي آزارش داد الخ، ولي همينقدر كه عبرتي براي سايرين شد كافي بود، تا بقيه بدانند كه هر چيزي حكمتي دارد و به اين شكل بود كه بقيه الاغها تا ساليان سال به همان شكل به خوبي و خوشي به زندگي‌شان ادامه دادند و خوشبخت شدند.

قصۀ ما به سر رسيد كلاغه به خونه‌ش نرسيد.



بعدالتحرير:
انشاالله اگر عمري باقي بود همانطور كه مقدمتاً عبارات سرآغاز قصه تشريح شد، در باب اين جملۀ اختتاميۀ هر قصه (در باب هم طرازيِ منظوم ختم هر قصه با نافرجامي رجعت يك كلاغ به آشيانه) هم مفصلاً توضيح لازم عرض خواهد شد. لاكن مختصر آنكه برخي علما اينگونه آورده‌اند كه «كلاغ» در واقع همان تيره نفرين شدۀ نوع «كل‌الاغ» است كه در اثر فلاكت و سرما و گشنگي و بي‌پناهي سيه‌روز و پشمالو و نحيف شد ولي بعداً در اثر غضب باريتعالي متاثر از نفرين الاغجماعت رنگِ روزگارْ عارضِ چهره‌اش شد و بال درآورد تا مجبور باشد كل يوم حتي‌الآن براي امرار معاش بال‌بال بزند و به مقصد هم نرسد تا ديگر ناشكري نكند و كل راويان قصص از همان كمي بعد از ازل اين بيت را در انتهاي هر قصه منظور كرده‌اند تا درس عبرتي شود بر همگان كه عاقبت كار كلاغ چيزي جز نرسيدن به مقصود نيست.
شاد باشيد.

۱۳۹۲ مهر ۲۵, پنجشنبه

از نصايح يك پزشك

بدترين كار وقتی يك عضو ناسور و آسيب‌ديده داری اينست كه بدهی به آن ور بروند يا آنرا در معرض ضربه و فشار و سرما بگذاری و هي از درد به خودت بپيچی به خيال اينكه داری درمانش می‌كنی يا بر ضعفش غلبه می‌كنی. نيست اينطور برادر من. نكن با خودت اين كار را. آخر سر بايد فقط در و تخته و هوا و زمين و زمان و آدمهایی را كه هرگز نمي‌فهمند چرا تو دردت مي‌گيرد اگر زخمت را نيشگون بگيرند يا مفصل در رفته‌ات را بپيچانند، شماتت و لعنت كنی. ول كن. بجاي كله‌شقّی و قهرمان‌بازی، برو يك جا براي خودت دور بمان از همۀ اينها؛ از همۀ آدمها و ضربه‌ها و سرد و گرم‌ها. قبول كن كه معلولی و بيخود هم سعی نكن ادای آدمهای سالم يا قهرمان را در بياوری. می‌دانم خيلي‌ها با يك  لنگه پا هم مسابقۀ دو مي‌دهند و برنده مي‌شوند، تو از آنها نيستی، يا حداقل بخت ياری نكرده كه باشی. قبول كن بخشی از خلقت باشی كه نقص دارد و با نقصش كنار می‌آيد. بپذير و سعی كن زندگی را به كام سالم‌ها و خودت تلخ نكنی؛ اينطور اگر قهرمان و بهترين نيستی، لااقل كار اخلاقی‌تر را كرده‌ای.

۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه

اسپيندلوئيت كوچك كوچك كوچك

آن را پشت ديوار حياط خانه‌اش پيدا كرد. آنجا يك خرابۀ متروك بود كه از خيابان پشتي مي‌شد به آن دسترسي داشت. هر چه كرد به دركي از اين  كه چيست و به چه درد مي‌خورد نرسيد. يك جسم دوكي شكل بود ولي نه دوك كامل. انگار دو بُرش از دو طرف يك دوك تو خالي را به همديگر جوش داده باشند به طوري كه هيچ منفذ و شكافي نمانده باشد. چيزي شبيه غلاف هستۀ زردآلو با اين تفاوت جنسش از نوعي فلز بود و هيچ لبۀ تيزي نداشت. اندازه‌اش كمي كوچكتر از يك توپ راگبي و خيلي سبك و در عين حال سخت بود. هيچ شباهتي به هيچ چيزي كه تا آن موقع ديده بود نداشت. نمي‌دانست چكارش كند. چند بار آنرا به زمين كوبيد ولي هيچ اتفاقي نيفتاد، حتي خراش هم بر نداشت و فقط كمي خاكي شد. بين چند سنگ قرارش داد و با يك سنگ بزرگ رويش كوبيد. چند سنگ و همينطور سنگ بزرگ خرد شدند ولي باز هيچ اتفاقي نيفتاد. حتي ذره‌اي فرو رفتگي پيدا نكرد و تغيير شكل نداد. آن را برداشت و به خانه برد و توي كمد اتاق گذاشت. هر شب قبل از خواب آن را بر مي‌داشت و ورانداز مي‌كرد و مدتي راجع به آن فكر مي‌كرد، بدون نتيجه به خواب مي‌رفت و دوباره صبح آن را سر جايش توي كمد مي‌گذاشت. جرأت نمي‌كرد آن را به كسي نشان دهد. مي‌ترسيد يا چيز مهمي باشد و آن را از چنگش در آورند يا آنقدر نگهداري از چيزي كه به هيچ كاري نمي‌آيد در نظر همه احمقانه جلوه كند كه مايه تمسخر ديگران شود. دلبستگي عجيبي به آن پيدا كرده بود و فكر مي‌كرد ممكن نيست كه چنين چيز منحصربفردي بلا استفاده و بي‌فايده باشد.
 روزها و شبها سپري مي‌شدند بدون اينكه شناخت بيشتري نسبت به آن پيدا كند، ولي در مقابل بيشتر و بيشتر به حضور و وجودش عادت مي‌كرد، طوري كه صبح‌ها از خانه بيرون مي‌رفت و عصرها به هر بهانه‌اي شده زودتر از سر كار به خانه بر مي‌گشت. كم‌كم در محيط كار هم تغيير رفتارش مشخص مي‌شد. بي‌حوصله و گيج شده بود و هر روز اين تغييرات در او شدت مي‌گرفت. نهايتاً عذرش را خواستند و او بر خلاف آنچه توقع مي‌رفت نه تنها از اين اتفاق متاثر نشد، بلكه با اشتياق هر چه تمام رسيد حكم اخراجش را امضاء كرد و با عجله به خانه برگشت. ديگر جز براي خريد مايحتاج اصلي مثل سيگار و نان و خوراك مختصر روزمره از خانه خارج نمي‌شد، اندوخته‌اش به تدريج تمام مي‌شد و او همچنان بي توجه به اينكه با به پايان رسيدن اندوخته‌اش كه ديگر حتي توان خريد آذوقه و سيگار را هم ندارد، همۀ اوقاتش را با آن مي‌گذراند. دائم آنرا در دستهايش مي‌گرداند و تماشايش مي‌كرد. نمي‌شد گفت عاشقش شده بود، ولي كنجكاوي و عطش غريب نسبت به چيستي آن روز به روز در وجودش يزرگتر و عميق‌تر مي‌شد، بدون اينكه ذره‌اي نااميدي به ذهنش راه پيدا كند. نسبت به همۀ احتياجات روزمره‌اش بي‌ملاحظه و بي‌توجه شده بود و همين باعث مي‌شد كه نحيف‌تر و ضعيف‌تر شود. نهايتاً چاره‌اي جز اين نديد كه كوچك شود. پس شروع كرد به كوچك شدن و هر روز كه مي‌گذشت كوچكتر مي‌شد. يك شب قبل از خواب ديد آنقدر كوچك شده كه ديگر نمي‌تواند آن را از داخل كمد در بياورد. به سختي چند كتاب و بشقاب را زير پايش گذاشت تا دستش را برساند و آنرا از توي كمد دربياورد و توي رختخوابش بگذارد. ديگر همانجا توي رختخوابش بود و شبها آنرا بغل مي‌كرد و باز در طول روز بعد كوچكتر مي‌شد.
...
سالها بعد شهرداري خانه متروكه‌اي را كه در طرح احداث اتوبان افتاده بود، بعد از شش نوبت آگهي در روزنامه‌هاي كثيرالانتشار با لودر صاف كرد. چيز زيادي در داخل خانه نبود. تمام اثاثۀ باقيماندۀ آن را قبل از تخريب بيرون آورده بودند و توي خرابۀ پشت آن ريخته بودند و هر آنچه مثل كتاب و بشقاب كه قابل استفاده بود را هم دوره‌گردها بيرون كشيدند و با خود بردند.
....
نَه سالها بعد و نه هيچ‌وقت ديگر كسي از شيئي دوكي شكل كه دوك كامل نبود و طوري بود كه انگار دو طرف از يك دوك فلزي توخالي را بريده باشند و به هم جوش داده باشند كه هيچ منفذي به بيرون نداشته باشد و لبه‌هاي گرد و مدور داشته باشد، حرفي نزد. ولي شايد جايي كنار خرابه‌هاي حريم يك اتوبان افتاده باشد يا شايد حتي زير آسفالت يك اتوبان دفن شده باشد. كسي چه مي‌داند؟