۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

تو هم بخواب عمونوروز

از راه مي‌رسم. ساعت هشت و نيم شب است. وقت خواب نيست؛ يعني وقت خواب من نيست. سراسر برگشت با خودم مي‌گويم كاش نخوابيده باشي، كاش بشود حرف بزنيم. دلم گرفته؛ نمي‌دانم چرا. شايد اين هم بخاطر قصه‌ها باشد. قصه‌ي آدمها. قصه‌ي اينجا و آنجا نرسيدنشان. آدمهايي كه جايي در زندگي‌شان گم‌كرده‌اي، جامانده‌اي، نكرده‌اي، نرفته‌اي يا نديده‌اي دارند. مثل قصه‌ي بزي كه گم شد، قصه‌ي حسنك كجايي، قصه‌ي بابا برفي... بعد قصه‌ي عمونوروز را يادم مي‌آيد كه وقتي خاتون قصه هر سال روز اول بهار، از اول صبح به كارهايش مي‌رسد و منتظر عمو نوروز است تا بيايد و او را با خود به استقبال بهار ببرد، ولي سالهاست هر بار، عمو نوروز موقعي مي‌رسد كه او خسته شده و خوابش برده و عمو نوروز گلي لاي موهايش مي‌گذارد و مي‌رود. و وقتي بيدار مي‌شود، باز مثل هر سال گل را مي‌بيند و غصه‌دارِ باز-نديدنِ عمو نوروز مي‌شود. يعني اين چيزي است كه از آن قصه در خاطر من مانده. يك رنج غير معقول و ناخوشايند و غم‌انگيز كه توي همان بچه‌گي كلي سوال برايم ساخت و جرأت پرسيدنش را پيدا نكردم شايد؛ كه چرا؟ چرا عمو نوروز بايد سالي يك بار بيايد؟ چرا وقتي سالي يك بار مي‌آيد و او خوابيده است بيدارش نمي‌كند؟ او كه مي‌داند اين زن ممكن است بخوابد پس چرا زودتر نمي‌آيد؟ .... بعد اينجا است كه همه‌ي قصور و تقصير عمو نوروز را به گردن خودم مي‌گيرم. بعد مي‌خواهم جايش قصه‌ي نو‌يي بسازم كه توي آن يك پسر زمستان و يك دختر پاييز دارد. قصه‌اي كه پسر زمستان يك وقتي خسته مي‌شود از اينكه فقط يك جاي سال دستش به دست دختر پاييز مي‌خورد و زمان را نگه مي‌دارد و سراغ دختر پاييز مي‌رود و او را بغل مي‌كند و مي‌گويد «گور پدر دنيا و فصلهايش كه مي‌خواهم صد سال هم عوض نشوند؛ گور پدر آدمها و قصه‌هايشان كه هميشه دردخوار و غمبارند. من و تو از امروز با هم مي‌خوابيم و با هم بلند مي‌شويم. قصه‌هاي خودمان را مي‌سازيم؛ هر جور كه خواستيم و حتي به كسي هم نمي‌دهيم كه بخواندشان. گاهي تو بيرون مي‌روي، گاهي من مي‌روم. اگر من نبودم تو خودت مي‌تواني بروي بهار را، تابستان را يا هر فصل ديگر را تماشا كني يا به من زنگ بزني كه تو هم بيا با هم تماشا كنيم، اگر من آمدم و تو خواب بودي من گل را توي گلدان سر تاقچه يا روي ميز نهارخوري يا هر جاي ديگر مي‌گذارم و صبر مي‌كنم تا بيدار شوي و با هم نگاهش كنيم.»
كم كم با خودم كنار مي‌آيم؛ مي‌رسم. خوابيده‌اي. بيدارت نمي‌كنم. مي‌آيم پهلويت مي‌خوابم. لحاف را رويت مي‌كشم. چشمهايم را مي‌بندم و مي‌خوابم تا صبح بشود و باز با هم حرف بزنيم و من در همان هرچقدري كه وقت حرف زدن داريم، چشم و گوشم را بدوزم به كلمه‌هايت و همه‌ي قصه‌هاي مزخرف دنيا را يادم برود.

۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

لحظه‌ي خوشبختي

يه لحظه‌هايي هستن كه مي‌خواي قابشون كني، منجمدشون كني، خلاصه يه جوري نگه‌شون داري براي هميشه كه همون شكلي بمونن و همه‌ش داشته باشي‌شون؛ داشته باشي‌شون كه بذاري رو دلت، برا اون وقتايي كه تنهايي آزارت مي‌ده، وقتايي كه از دنياي دور و برت بيزار مي‌شي.
يه لحظه‌هايي‌م هستن كه منجمدشون بي‌معنيه، تو هيچ قابي جا نمي‌گيرن، فقط و فقط بايد زندگي‌شون كني. بايد دلت رو باهاشون روشن كني و روشن نگه داري. فهميدن فرق اين دوتا مهمه. تو اين دومي اصلاً خيال تنهايي هم سراغت نمياد، بيزاري حداكثر مي‌شه يه نق زدن كوچولو.
خوشبختي به نظر من يعني اينكه به اندازه‌ي كافي از اين لحظه‌ي جنس دوم داشته باشي.
 

۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه

ديسك‌فول

- الان؟
- آره الان.
- هيچي، به چيز خاصي فكر نمي‌كنم.
- خب يعني چي؟ يعني مُردي؟
- نه نمردم ولي فكري ندارم.
- چرا دروغ مي‌گي؟
- نمي‌دونم.
- اينم دروغ مي‌‌گي. مي‌دوني.
- خب يعني نمي‌خوام راجع بهش فك كنم.
- خب ولي داري مي‌كني.
- از جون من چي مي‌خواي؟
- هيچي مي‌خوام اداي مرده‌ها رو در نياري.
- من اداي مرده‌ها رو در نميارم.
- مي‌خواي يه آهنگ ديگه بذار شايد درست شد.
- فكر نمي‌كنم؛ به آهنگ ربطي نداره.
- به چي ربط داره پس؟
- به قفل.
- قفل؟
- قفل شده مخم.
- براي چي؟
- براي اينكه دليلي ندارم. براي باز كردنش.
- خب بگرد يه دليلي براش پيدا كن.
- خسته‌م براي گشتن. خيلي خسته‌تر از اين حرفام.
- خب به اندازه‌ي كافي شايد خسته نيستي پس.
- نه نيستم، چون از خسته بودن/شدن هم خسته‌م.
- خب پس زندگي چي؟
- زندگي خوبه.
- اينجوري؟
- بد نيست زياد.
- وقتي زندگيت نه زياد خوبه نه زياد بده...
- امروز دستم با بخار آب جوش سوخت
- خب؟
- هيچي، خوشم اومد!
- آره مي‌دونم.
- نه خب جالبه، نيست؟
- چرا جالبه.
- خب همين ديگه اين بزرگترين چالش زندگي من در همچين روزي بوده. خودت حساب بقيه‌ش رو بكن.
- بنظرم داري پوست كلفت مي‌شي؛ بايد پوست بندازي.
- فك كنم مي‌ترسم.
- كه؟؟
- كه اگه پوست بندازم ديگه جاش پوست نو در نيارم.
- خب چي مي‌شه؟
- هيچي نمي‌شه.
- خب همين ديگه.
- نه فقط ولي اين نيست.
- چي ديگه هست؟
- اينكه همه چيز رو پيش‌بيني مي‌كنم.
- اينم بخاطر پوستت نيست؟
- بخاطر پوستم؟
- كه كلفت شده.
- نه فكر نمي‌كنم.
- بخاطر چيه پس؟
- اينكه همه‌چيو پيش‌بيني مي‌كنم؟
- آره!
- بخاطر حافظه‌مه.
- دلت هم نمياد پاكش كني لابد؟
- نه! فكر مي‌كنم نه.
- پس به حافظه‌ي اضافي احتياج داري؟
- آره ولي نمي‌شه خب.
- مي‌دونم.
- چطوره بك‌آپ بگيري از همينا كه تا الان هست.
- مثلاً بنويسم همه رو، ها؟
- آره مثلاً.
- نه بي‌فايده‌س؟
- چرا؟
- چون دلم مي‌خواد همينجا باشن. مي‌ترسم يه روز لازمشون داشته باشم. الان موزيك متن فيلم آريزونا دريم داره پخش ميشه. لابلاش تيكه تيكه حرفاي فيلم هم هست. يه جمله‌ش اينه:A fish doesn't think. Because the fish knows everything مي‌توني اميدوار باشي كه در اثر يه حادثه كل يا يه قسمتي از حافظه‌م پاك بشه خودش و بعد دوباره مجبور شم يه كارايي بكنم كه پُرش كنم.... من فك كنم آدما از اين مي‌ميرن كه ديگه قصه‌هاي زندگي‌شون تموم شده و ديگه دلشون نمي‌خواد قصه‌ي تازه‌اي بسازن. بي‌آرزويي چيز بدي نيست و آرزوي عمر ابدي، احمقانه‌ترين قصه‌ي دنياس.
- مي‌خواي بخوابي؟
- آره.
- برو بخواب شايد فردا كه پاشدي حافظه‌ت جا باز كرده باشه.
- شايد.
- شب بخير.
- شب خوش.

۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

استاتوس

نمي‌دونم تا حالا طولاني‌مدت شبونه تو جاده‌ي كفي بدون چراغ روشنايي رانندگي كردين يا نه، ولي واسه من اينجوري بوده كه انگار بعد از يه مدت تو سياهياي شونه خاكي يه چيزايي مي‌بيني كه مطمئن نيستي واقعاً اونجان يا نه، مثل بوته، آدم، حيوون، سنگ، درخت، و خيلي چيزاي ديگه كه هي اولش مي‌خواي با تنگ كردن چشات دقيق شي كه واقعاً همونان كه اونجان يا صرفاً دچار توهم شدي... بعدش كم كم برات اينا عادي مي‌شن و «وهم» برات مي‌شه يه چيز جا افتاده. كم كم ممكنه حتي ديو و جن و پري ببيني، يا موجود فضايي و با بي‌اعتنايي از كنارشون عبور مي‌كني و مي‌گذري چون همه‌ي اينا برات يه معني مي‌دن: زودتر برس جايي كه بايد برسي...
و اين گاهي خوب نيست.

۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه

زرد و نارنجي و قهوه‌اي

كله‌ي سحر يه روز آخر شهريور كلاغه غارغارش رفته هوا. اينا صداشون با گرما سرما باز مي‌شه. با تاريك روشناي دم صب. با سابيده شدن دروغ و راست، زندگي و مرگ، بيداري و خواب.
كلاغا رو دوست دارم، صداشون انگار يه جور انعكاس يه چيزيه تو آدم كه جاشو گم كردي و نمي‌دوني اصلاً‌ چرا اونجاست، فقط مي‌دوني كه هست و جاش خوبه. يا شايدم يه جورايي اون تو مي‌جنبوندش.
هر چي هوا روشنتر ميشه ميره دورتر مي‌خونه. تو پاييز ديرتر هوا روشن ميشه، آدم اينجوري بيشتر اون چيزي رو كه جاشو گم كرده مي‌جوره. هر چي بيرون سردتر مي‌شه تو دلت بيشتر گُر مي‌گيره. چيزي نمونده. يه كم ديگه پاييزه؛ با اون آفتاب زرد كج و معوج‌ش، درختاي قهوه‌اي و لخت‌ش، زميناي نارنجي و نرم‌ش.